:)


هلال ماه ، گاهی روی قرص ماه می افتد ،؛، آن وقت ها که آرام لبخند می زنی ...



گاهی به آسمان نگاه کن ...


چقدر خوب است که می توان نوشت و نوشت و نوشت ؛ بعد یه آهنگ غمگین بیاید ؛ لبخند بزنی و یادت بیاید آن شب ها را و بگویی از کوزه همان برون تراود که در اوست و بدانی که تنها خدا مرا کفایت است و کاش کفایت بود و همه ی نوشته ها را با رضایت پاک کنی و بروی و در زندگی زیبایت گُم شوی ...



گفتا من آن ترنجم ،؛، کاندر جهان نگنجم !


همچنان اردیبهشت دلبری می کند و ابر ها اشک شوق می ریزند و پروردگار فقط جام مِی تعارف می کند و

از خون دل خبری نیست ؛ در هر صورت ؛ سر ساقی سلامت ... !



غذای شخله...! (fast food)

 

 

 

برگرفته از یک داستان واقعی ... !

سکانس 11 ، برداشت اوّل ؛ دوربین ، صدا ، حرکت...!
چند تا پسر ،چند تا  دختر....! یه میتینگ ساده ، طبقه دوم Fast Food پروما...! یه سلام و احوال پرسی و چشم و ابرو...! حالش خوبه ، هوا از این بهتر نمی شه ، تجربش زیاده ، با اینکه رنگ آبی اورکات براش آرامش بخشه ، ولی fast food رو خیلی بیشتر ترجیح می ده...! جنبش هم که خیلی زیاده ، هم آب زیاد دیده ، هم شناگر ماهریه ، برا خودش غریق نجاته ، ولی بعضی وقتا زیر آبی هم می ره..! کلا ، شنا تو استخرای فانتزی و جکوزی دار رو دوست داره ، هر چی بخواد می گه ، خیلی راحته ، از اوّلین اسکرپ ، همچین روزی رو تصوّر می کرد...! اینم یه مدلشه دیگه ، اصلا بد نیست ، خوب هم هست ، بستگی با آدمش داره و طرز فکرش...!

سکانس 11 ، برداشت دوم ، صدا ، دوربین ، حرکت...!

چند تا پسر ، چند تا دختر....! یه میتینگ ساده ، طبقه دوم Fast Food پروما...! بعد از سلام و احوال پرسی معمول ، یه اتمسفر فشرده ، یه جوّ سنگین...! بی حوصله ...! یکمی هوا گرمه ، نمی دونه چی بگه...! تو اورکات خیلی پر حرف تر بود...! فضای fast food قشنگه ، ولی آبی کم رنگ اورکات آرامش بیشتری بهش می داد...! یکم می خنده ، یکم حرف می زنه ، یکم با کش کلاسور بازی می کنه ، صدای باز و بسته شدن بند ساعتش هم ، بک گراند ریتمیکی به فضا داده...!  بد نمی گذره ،  ولی نمی دونه چی باید بگه...! هر کی ذاتش یه جوره ، سخت ترین قسمت کارش ، خوردن با کلاس غذاست...! اونقدر ها هم بی دست و پا و بچّه مثبت نیست ، ولی هر چی تو دلش می گرده که یه جاش رو با این جمع پر کنه پیدا نمی کنه ، همین یه بار رو اومد که از خودش گه بازی در نیاورده باشه ، بهش بد نمی گذره ، ولی خوش هم نمی گذره...! آدم آرومیه ، ولی علاقه به پرچوندن دستمال کاغذی و شیشه نوشابه توش اوج گرفته...! از دور و بر آب چشمه چند باری گذشته ، یا حوصلش نشده بره شنا ، یا مایو نیاورده بوده ، یه بار هم که می خواسته شنا کنه ، یه تمساح تو آب بوده...!  هر کسی رو بهر کاری ساختن...! ولی فکر می کنم ، کلا پوستش به آب حسّاس باشه...!

سکانس 11 ، برداشت سوم ، صدا ، دوربین ، حرکت...!

چند تا پسر ، چند تا دختر....! یه میتینگ ساده ، طبقه دوم Fast Food پروما...! نمی دونم ، اصلا سلام و احوال پرسی کرد یا نه...! هوا براش گرم نیست ، ولی یکم شرجیه...! زیاد fast food برو نیست ، ولی همیشه وسوسش می کنه ، از خودشم بپرسی نمی دونه چرا اومده ؟!! ساکته و بیشتر می خنده...! یه بار تو سد شیرجه زد ولی داشت غرق می شد...! از اون به بعد فقط استخر سرباز می ره...! زیاد گردنش نمی چرخه...! ولی زبونشو ، هی ، یه تکونی می ده...! الان بدنش آماده نیست ، شرایط هم جور نیست ! وگرنه می تونست شنای پروانه هم بکنه...! بازم بهش خوش می گذره...!

سکانس 11 ، برداشت چهارم ، صدا ، دوربین ، حرکت...!

چند تا پسر ، چند تا دختر....! یه میتینگ ساده ، طبقه دوم Fast Food پروما...! بعد از یه چاق سلامتی گرم ، تقریبا راحت ، سر جاش نشسته ، نه زیاد از رنگ آبی اورکات خوشش میاد ، fast food برو هم نیست ، از fast food  بدش نمیاد ، ولی حوصله نداره بره دنبالش ، یا باید کسی برسونش ، یا fast food  ، بیاد دم در خونشون..! ولی کار تطبیق خودش رو با شرایط خیلی خوب انجام می ده...! هوا خنکه ، ولی یه نسیم گرمی هم میاد ، هر چی عقربۀ ثانیه شمار بیشتر می چرخه ، سلولاش بیشتر به انرژی تبدیل می شن...! فکش فنری شده و اصلا انگار اصطحلاک نداره ، آخرشه ، بععضی وقتا مشخّص نیست به کجا داره نگاه می کنه ، تا حالا شنا نکرده ، ولی خدادادی استعداد عجیبی داره ، همون دفعۀ اوّل می تونه قهرمان سرعت و استقامت شه...! خدا رو شکر جو گیر نیست ، وگرنه تمام مدال ها رو جمع می کرد..! همۀ هنر هاشو به معرض نمایش می ذاره...! فقط دست ول .... شیرین کاری نمی کنه...! اگه بخواد از خیلی استخر ها ، بلیط مجانی براش می فرستن ، ولی اگه حالش سر جاش باشه ، فقط دوست داره وسط اقیانوس شنا کنه ، فقط بعضی وقتا جوب رو با اقیانوس اشتباه می گیره...!

سکانس 11 ، برداشت پنجم ، صدا ، دوربین ، حرکت...!

چند تا پسر ،چند تا دختر....! یه میتینگ ساده ، طبقه دوم Fast Food پروما...! یه سلام و احوال پرسی نمکی ، هوا کاملا خوبه ، یه باد ملایم هم میاد ، از همون اوّل یکسر صحبت می کنه ، خیلی راحت ، دیگه اینقدر fast food رفته ، مثل رنگ آبی اورکات براش طبیعی شده ، عملا هر چی می خواد میگه و هر کار می خواد می کنه ، اینقدر استخر رفته ، مریضی پوستی گرفته ، شناش بد نیست ، ولی همیشه یه قدم قبل از رسیدن به خط پایان ، پاش می گیره و به هیچ نصیبی نمی رسه...! ولی اصل شنای خوبه ، رسیدن به مدال زیاد مهم نیست..!

..........................................................................................................................................

نتیجه گیری اخلاقی :

1 - اگه ، دکوراسیون fast food  رو مثل اورکات کنن ، دنیا گلستان می شود...!

2 - ظهر شنبه ، به fast food بروید و آمار جالب و کمی خنده دار بگیرید...!

3 - همیشه ، در حین دیدن ارتکاب جرم ، آرامش خود را حفظ کرده و لبخند معنی دار نزنید !

4 - نکرده کار را به کار نگیرید ، به جای پروما به کتابخانه رفته و درس بخوانید ، پایان ترم همین نزدیکی هاست...! 

5 - از داشتن دوستان زید باز بپرهیزید که دودمانتان را با باد فنا خواهند داد...!

6 - به هنگام رفتن به fast food ، اگر دهانتان سوخت ، مشکلی نیست ، ولی سعی کنید ، آش را خورده باشید...!

7 - از بردن افراد چشم روشن به استخر و fast food  ، بپرهیزید که وینگ وینگ مفت سر می دهند...!  

8 - اگه کلّت بوی قرمه سبزی می ده ، fast food رفتنت چیه ؟!! بشین خونه ، غذای مامانت رو بخور...!

9 - آمار گرفته شده ، به هیچ وجه ، پس داده نشود..! حتّی شما دوست عزیز...!

10 - همه زیــد درن ، زیــدای ما کجاین ؟!!! 

 

کیمیای سعادت...!

 

 

در کتاب مخزن الاسرار فی کوزة الادرار ، به نقل از آرش ابن محمّد آزادی معروف به هرکول ، همی آمده است ،

استادی داشتم بس نیکو سخن ، معید نام ، که در کوی و برزن به شیرین سخنی بنام و شهرۀ آفاق بود...! روزی او را بر سر کلاس درس حاضر بودیم و بحث و جدل می کردیم و از هر دری سخنی می راندیم ، که وی با رویی گشاده  وارد مکتب بشد و لبخندی ژگوند بر گوشۀ لب نشاند و با یاشار ابن منصور حلّاج مصافحه ای انجام بداد و روی به او سخن داد کرد :
 ای منصوری ، تو را چه پیش آمده که از وجناتت هویداست که سخت غمینی ، و رازی سر به مهر در سینه داری ، با ما رازت را در میان گذار تا شاید ، همی کمکی از دستان ما برآید ، ( و انگشت سبّابه را با طمانینه به سوی ما راند ) که اینها دوستان و یاران تو و من نیز ، معید ابن مصطفی معروف به کلاغ الاساتید ، استاد و مراد تو می باشم...! پس سفرۀ دل پیش ما بگشا تا شاید فرجی حاصل شود که سعدی علیهم الرّحمه می فرماید ، با دوستان مروّت ، با دشمنان مدارا ، و تو که در باب رفاقت از خود به ما نزدیک تری که وظیفۀ دوستان جز این نباشد  ؛ پس همه به دور یاشار ابن منصور حلّاج حلقه زدیم و او فغان سر داد ؛ زیـــــــــد ، زیــــــــد  ،  و از حال برفت !
ولوله ای بین شاگردان به پا شد و هر کسی یه دیگری می نگریست ، استاد سخت بر آشفت و فریاد بر آورد ، تاجـــبـــخـــش ، آن جام آب زمزم را که از سفرم به عتبات عالیات بیاورده ام ، از روی طاقچه بیاور ، تا لختی بر صورت این بی نوا بپاشیم تا شاید به هوش آید ، مصطفی پسر بزرگ کریم ابن تاجبخش طهرانی ، که اصالتا از پاکدشت و از دوستان نزدیک ممّد بیـجه ، و پسرکی لاعقل و تپل و سفید بود که حاج معید کلاغ الاساتید ، او را در بازار طهران ، با خر لنگش معاوضه  کرده بود  ، با جام آبی در یک دست و قدحی پر از انگبین و سکنجبین در دست دیگر وارد سالن اصلی مکتب شد ، من پیشدستی بکردم و جام آب را از دست وی بگرفتم و جام را به یکباره روی منصوری خالی کردم که خندۀ حضّار را موجب شد ، استاد نیز گوشۀ چشمی برای من نازک بکرد و با زبان بی زبانی به من بفهماند که کاری کردم که عاقلان را نشاید و نباید...!
 چه بگویم که منصوری با حالت موسی کو تقی ای که به چنگال پلنگی درّنده خو در آمده باشد به خود لرزید و از حالت مدهوشی رهایی یافت و به هوش آمد...! خودش را بر دامان استاد بینداخت و زار زار گریست ..! استاد سخت متاثّر شد ، دستی ، بی معنی بر پشت و سر و روی وی کشید و اشک های او را سترد و بانگی سر داد تا آن هنگامه ای که در مکتب به پا شده بود آرام بگیرد که گرفت....! استاد رو به یاشار کرد و با سخاوتمندی نگاهی به او بینداخت و گفت : قسم به جدّم ، منصوری ، تو را تا به اکنون چنین شیدا و از خود بی خود ندیده بودم...! بر خود مسلّط باش و بازگوی تو را چه شده است که به چنین روزی فتاده ای ؟ منصوری ، نفس عمیقی بکشید و خواست ماجرای سراسر اندوهش را تعریف کند ، که باز کشف و شهودی به او دست داد و زیــدی بگفت و از حال برفت...! استاد که شراره های آتش خشمش از گوش هایش زبانه می کشید و اختیار از کف داده بود ، لگدی محکم بر منصوری بکوبید و بانگ زد : آخر ای قرشمال نمک به حرام ، تو را چه می شود که آن هیکل نا موزونت را ، با آن شکل قشنگت ، دراز به دراز رو به قبله می اندازی ، ؟... مرد باش و جان کندنی را بکّن ، ما را نموده ای ؟

 .... استاد از حرفش پشیمان شد و با حالتی شرمسار دستی همچنان بی معنی به یال و کوپال منصوری بکشید و وردی خواند و به شش جهت فوت کرد ، و یاشار ، در دم به هوش آمد....! و استاد رو به منصور ابن حلّاج کرد گفت ، دیگر تو را به خدایی که می پرستی قسمت می دهم که هر آنچه پیش آمده بگویی ، ما هم با گوش جان ، نیوش می کنیم..!

منصوری که گویا ، طلسم شده بود و بعد ها از زبان خود استاد شنیدم که به همین گونه بوده ، بر دو زانو بنشست و اینچنین بگفت : دوستان عزیزم و استاد عزیز تر از جان ، چند صباحیست بر من مشکلی افتاده ، بس عظیم که توان و طاقت مرا بریده ...! مرا دختر همسایه ای بود نیکو سرشت، ماه رخسار نام ، که از حیث جمال و کمال ، بر او نقصانی وارد نبود . من بی اختیار بر او دل بستم و یک دل نه ، هفتادو چهار دل ، عاشق او شدم ، و هر روز آتش این عشق ، گدازه هایش را بر قلب من می ریخت آنچنان که آهنگران فلز مذاب را ....! از آن جایی که نمی خواستم به گناه بیفتم ، چند روزی در خانه ماندم و خودم را به درس و جرز دیوار مشغول داشتم ... ولی فکر آن قدّ رعنایش ، و صورت زیبایش ، گیسوان بلندش و ابروان کمندش ، چشمان خمارش ، لعل لب هایش ، برق پاهایش ،.....
استاد چشم غرّه ای به او رفت و او را از گفتن باقی اوصاف آن پریچهر منع کرد...!
 منصوری ادامه داد ، : آری ، بدون او حتّی یک لحظه نتوان زیستن ، به ناچار دوباره از خانه و کاشانه بیرون آمدم و دل و دین را به چشمان سیاهش باختم...! چند صباحی به همین منوال ، مجنون گونه گذراندم ، و شب ها با یاد او می خوابیدم و می کردم او را هر شب در نماز شبم دعا...! تا اینکه در یکی از سپیده دم های هفتۀ پیش ، که به گمانم قرص ماه کامل بود و چهاردهم جمادی الثانی بود ، برای قضای حاجت بلند شده بودم ، که صدایش را شنیدم که داشت با پسری غریبه ، پچ پچ سخن من گفت ، چفت در را اندکی باز بکردم و به کوچه نگاهی بینداختم ، قلبم به تپش افتاد ، محمّد رضا ، پسر کدخدای عبّاس آباد را دیدم که گلی بس سرخ ، به رنگ لب های ماه رخسار ، به او تقدیم کرد و در صدد بر آمد تا از او کامجویی کند ، که باز هم ، پروردگار عزّ و جلّ را شکر که ماه رخسار ممانعت نمود ، و به لبخندی بسنده کرد و جمله ای بگفت و از او خداحافصی بکرد...!
من هم از آن روز ، به حالتی بیمار گون بر بستر افتاده ام و جز دعا و ثنا کار دیگری به ذهنم نمی رسد ، امروز هم به همین سبب خدمت رسیدم ، تا شاید گره ای از مشکلم باز شود که به حمدالله ، به مبارکی دعای شما استاد و دیگر یاران مشکل من نیز حل شود...!
حال کلّ شاگردان  در آن مکتب ، که به دور هم حلقه زده بودند ، سخت متاثّر شده بودند و کلاغ الاساتید نیز ، دستی به ریشش می کشید و به فکر فرو همی رفته بود...! من که دیگر ، طاقت آن سکوت مرموز و رعب آور را نداشتم ، و از جهتی به نحوی می خواستم بابت پاشیدن نا بخردانۀ آب به روی منصوری ، از وی دلجویی کرده باشم ، رو به وی کردم...و از او پرسیدم : آیا نفهمیدی که پسر کد خدای عبّاس آباد ، چگونه با ماه رخسار خانم آشنا شده ؟ آیا ماه رخسار نیز ، دل در گرو او دارد یا خیر ؟... آیا زبانم لال ، ماه رخسار خانم زید محمّد رضا خان است ؟
منصوری که کمی آرام شده بود ، یا دست کم ، چهره اش آنچنان می نمود ، روی به من کرد و پاسخ بداد : آری ، من فردای آن روز ، به ده عبّاس آباد رفتم و تحقیقاتی جامع و کامل در مورد پسر بزرگ کدخدای ده بکردم که چنین دستگیرم شد که او را از حیث مال دنیا ، کثری نیست ، تمام دختران ده ، دوستدار وی بودند و دل در گروی عشق او نهاده بودند ، ولی غافل از اینکه ، خود محمّد رضا در طلب دیگریست و هیچ التفاتی بدان ها ندارد...! مطلب دیگری که دستگیر من بشد از آن قرار بود که وی را حرفه ای که لایق آن همه ثروت و زر و سیم باشد ، نبود و این همه مال را محلّ شک قرار می داد ، بر آن شدم که علّت را در یابم و تا حدودی یافتم...! وی را چند نوچه و چوچک بود ، که به اصطلاح عیّاری می کردند ولی به جای رساندن آنها به مستمندان ، آنها را به خود او می سپردند ...! و گاهی هم دخترانی بکر و خوش صورت را می دزدیدند و با آنها باج گیری می کردند ...! ولی هیچ دستگیرم نشد که رابطۀ وی با ماه رخسار از کجا پدید آمده و هزار سوال دیگر...!
همه در افکار خود غوطه ور بودند که یکی از شاگردان به نام بابک ابن نایکی آدیداس آبادی ، روی به یاشار سخن داد کرد : حقّا که این محمّد رضا خان شما ، در جواد بازی ، گوی سبقت را حتّی از خود تو هم ربوده ، ای منصوری ...! قهقهه ای بزد و خشمگینانه داد زد : جمع کنید کاسه و کوزتان را...! هیچ از این جواد بازی ها خوشم نیامد ...!
یاشار ابن منصور حلّاج ، که تا آن موقع چنین چهره ای مصمّم از او ندیده بودم ، با غضب نگاهی به آدیداس آبادی بینداخت و گفت : تو دیگر ، درّ افشانی نکن که حنایت پیش ما رنگی ندارد ، خودم با چشم های خودم با دختر میرزارضای فراهانی قماش فروش دیدمت که در کوچه ای تنگ از او کام می گرفتی و چشمت را به روی حیا بسته بودی ، هنوز هم جواد بازیست یا نام دخترک را هم ببرم..؟
بابک که از فرط حیرت ، دهانش باز مانده بود ... ، سر به زیر افکند و خجل و شرمسار ، هیچ نگفت...! تا به خود آمدم تا جوّ را درست کنم و مزّه ای بپرانم .... ، یکی دیگر از شاگردان کلاس که رفیقی ، بس شفیق نیز بود ، به میان عرایضم پرید و بلند گفت : آهای منصوری ، تو را چه شده است که به خاطر ضعیفه ای ، حتّی اگر زید هم باشد ، پرده دری می کنی و راز دوستان بر ملا می کنی ، من را با سخنان بابک کاری نیست ، رو به کلاغ الاساتید نمود و کسب رخصت بکرد ، کلاغ الاساتید نیز روی به او کرد و بگفت : ای احمد ابن بقراط ، می دانم که همیشه نیک سخن می گویی ، مکتب جای بحث کردن است .... البتّه سعی کنید دوستانه سخن وری کنید و راز های یکدگر بر ملا نسازید !
بقراط ، سری به علامت تشکّر به پایین آورد و ادامه داد : ما را چه می شود امروز ، آن یکی به جای یاد گیری فلسفه و منطق ، دل در گروی زیدی نهاده و این یکی هم به دوستش پرخاش می کند...! برادران این ره که می رویم به ترکستان است ..! دیگر بیایید ، فردا تخمه بشکنید و پس فردا هم روی کلاغ الاساتید بشاشید....!
من که دیدم او را هم حالی خوش در میان نیست به میان سخنش پریدم و گفتم : ای بقراط ..! ما همه به دفعات از نظرات تو سود برده ایم ، حال به ما بگو ، تو را چه می شود که در دایرۀ زیـــد ..، ، تو هیچ نصیبی نبرده ای ؟
خنده ای بکرد و زیر لب چیزی بگفت و اینچنین ادامه داد..: به همان دلیل که تو نبرده ای ، ولی از آن جهت که دوستان بدانند ...! می گویم برایت...! رویش را از من بگرفت و رو به جمع گفت : من آدم جهان دیده ای هستم ، از خراسان و ایران و روم گرفته ، تا چین و ما چین ، همه را دیده ام...! قسم به جدّم که هیچ مشکلی بزرگ تر از این ضعیفه ها من در دنیا ندیده ام...! از اوّل تاریخ به گواه خود تاریخ ، مشکل آفرین بوده اند...!

خواجه علی ابن متولّی قاینی دستی به نشانۀ رخصت به بالا برد و بگفت...: بقراط راست می گوید ، مگر همین حوّا نبود که موجب بدبختی ما شد ، وگرنه ما را با زمین چه کار که اهل بهشت بودیم...! اصلا چرا اوّل آدم آفریده شد و بعد حوّا ، مگر نه اینست که او طفیلی آدم بود...! یا مگر موجب بدبختی جولیوس سزار ، سزار روم ، جز زنی مصری به نام کلئوپاترا بود ؟ مگر کوروش کبیر را ، یک زن تازی به نام ملکه آتیمیس نکشت ... ؟... مگر همسر پیامبر ( ص ) ، عایشه با علی (ع ) در جنگ جمل ، در نیفتاد ؟.... آیا امام دوم ما ، مگر  به دست همسرش شهید نشد ؟.... اصلا چرا راه دور برویم ... ؟ همین قرآن خودمان را گواه می گیریم...! چرا خدا هیچ وقت ، مخاطبانش را زنان قرار نداده ، حتّی در سورۀ نسا هم روی صحبت با مردان است ..! از امام علی که بالاتر نداریم ...! خود ایشان در نهج البلاغه فرموده که زنان را در کارهایتان دخالت ندهید ، با آنها زیاد مشورت نکنید...! حالا کتاب و حدیث را قبول ندارید ، مگر همین طبیبان خودمان ، نمی گویند که زنان ناقص العقلند ؟
دیدم ، آمده ام ، چشمش را درست کنم ، ابروانش را هم کور کرده ام...! خواستیم تا رشته ی کلام را کوتاه کنیم...! این پسرک متکلّم وحده شده و از منبر پایین هم نمی آید ، حالا مشکل یاشار به کل فراموش گشته بود ، و مشکل چندین گشته بود...! این متولّی قاینی پر بیراه نمی گفت ... ، بحث تازه گل بینداخته بود و من هم ، کمی خوشم آمده بود ، آخر من نیز دل خوش از این ضعیفه ها نداشتم...!
رو به بقراط بکردم و از وی پرسیدم ، آیا تو با این سخنان متولّی موافقی ، یا نظر تو ، نظری دیگر است ؟
نفسی عمیق بکشید و بگفت : من را با تفاوت های زن و مرد کاری نیست ، آن را از کلاغ الاساتید بپرسید ، روی صحبت من با زید و زید بازیست ...! گویا که جان مطلب را نگرفته ای ، من می گویم ، باید این زید را از کارهایمان بیرون بکشیم که به سرم قسم که هر چه آتش است از گور همین زید بیرون می خیزد...! جوان تر که بودم مرا همنشینی با کمال بود که همیشه مرا راهنمایی می کرد...! روزی از او من باب زید سخنی پرسیدم ، مرا نگریست و جواب بداد ، که دختران ، چه زید و چه غیر زید چند دسته اند ! که اگر بخواهی با آنان ارتباط همی برقرار کنی به یکی از این چندین مشکل بر می خوری ! یکی آنکه ، آن قدر دخترک زشت و بی کمالات هست ، که رغبت حتّی نگاهی در تو زنده نمی شود ، چه برسد که بخواهی با او ارتباط برقرار کنی...! دگر آنکه دختری زشت ولی دارای کمالات باشد ، از او حذر کن که او هم بعد از 4 روز زندگی ، وقتی که خرش از پل بگذشت ، چنان تبختر و نازی می فروشد که طاووسان هندوستان را اینچنین ندیده ای...! دختری هم که زیبا باشد ...! که دگر نگو ! خداوند را بنده نیست ...! چه برسد به بندگان یک لا قبا...! و خلاصه آی قدر گفت و گفت که دیگر نمونه ای از دختران را از قلم نینداخت....! و من در این چند سال به این نتیجه رسیده ام که بسیار نیکو و به جا سخن می رانده...! از شما که پنهان نیست ، از خدا چه پنهان ، در جوانی دل در گرو دختری داشتم ، بسیار زیبا ، که هیچ وقت این راز را به وی نگفتم و او هم نیز نا بهنگام نکاح کرد و به عقد مردی غریبه در آمد و سیاهیش را به زغال گذاشت...! از من می شنوی منصوری ، دل در گرو هیچ کس مگذار که فقط خداست که لایق عشق است...!
منصوری هیچ نمی گفت و فقط گوش می کرد ، به چه ؟ ..من نمی دانم...!
خواجه علی ابن متولّی قاینی ،  دوباره رشتۀ کلام را در دست بگرفت و اینچنین گفت : من را نیر ، عشق و عاشقی سوزانده ، جوان که بودم...! دختری را دوست می داشتم ، به وی سخت علاقه مند بودم ، (سام تکست میسینگ.....! )

من که از اصل ماجرا با خبر بودم... ، دیگر طاقت سخنوری این یکی را نداشتم ، مع ذلک و به خاطر خالی نبودن عریضه ، بنده نیز حکایت خود را بیان کردم...!

دوستان ، من با شما چه بگویم که من ، خود نیز ، این راه را پیموده ام ...! جوان تر که بودم ، دختری از طایفۀ خودمان را بسیار دوست می داشتم...! تا آنجا که در نمازم ، خم ابرویش به یادم می آمد و دامان از دستم می رفت...! چه سخن دراز کنم ، که دلم با وی بود و روی گفتن نبود ، آخر آنچنان کردم که می باید...! نامه ای سراسر محبّت به وی نوشتم و با کبوتری طوقی شکل و پاپر به سویش روانه داشتم تا شاید خاک پایش را به عنوان طوطیا برایم بفرستد و به همسری بر گزینمش...! ولی چه کنم که دل او در گرو شخصی دگر بود و چنان جواب مرا داد که گویی از کون فیل افتاده و میمونی زشت به او پیشنهاد داده است...! به خداوندی خدا عهد کردم که دگر دور این طایفۀ زنان خطّی سرخ بکشم و ذرّه ای به آنان فکر نکنم که به شرفم قسم تا به امروز به عهد خود وفا دار بودم...! منصوری ، از من به تو نصیحت که پادشاه خودت باش و خدایی کن...! می دانم ، با خودت می گویی ، ماه رخسار ، از جنس دیگریست و با اینها تفاوت دارد ، ولی خواهی فهمید که نیش عقرب نه از ره کین است ، اقتضای طبیعتش این است...!
منصوری تبسّمی بکرد و هیچ نگفت...! به چه تبسّم کرد ، من نمی دانم...!
حالا دیگر بحث برای همه جالباسیون شده بود و گل از گل یکایک شاگردان شکفته بود و کلاغ الاساتید نیز همچنان به سخنان شاگردانش گوش می کرد و انگشت سبّابه را در پرّۀ چپ دماغش به طرز دلبری می چرخاند...!
همه تبسّمی به لب داشتند و در اعماق ذهن خود به دنبال حکایت و یا خاطره ای بودند که تعریف کنن که حمید ابن بامشاد نیشابوری ، سرفه ای بکرد و گفت : آخر تا وقتی ، پسرانی تپل و سپید مانند تاجبخش هستند ما را با دختران چه کار ؟!!! همه بلند بخندیدند و استاد هم با آنکه می خواست جلوی خودش را بگیرد ، به نیشخندی بسنده کرد و کمی با ملایمت بامشاد نیشابوری را نصیحت کرد که به هنگام سخن بگوید...!
یاشار ابن منصور هنوز در فکر بود که بهزاد خان ایل بیگی گلستانی که هر روز با درشکۀ خودش به مکتب می آمد نیز به سخن در آمد...! من را نیز حکایتی است شنیدنی که اگر موافقید آن را باز گویم..! حضّار تاییدی بکردند و بهزاد بیک ادامه داد : من هم مانند دوستان دیگر ، در جوانی با دختری هوری صفت ، آشنا شدم و هنگامی که راز دل به او گفتم تا بله ای بستانم و شیرین کام شوم ؛ مرا پاسخ بداد که من را با هیچ پسری آشنایی نیست و تا آخر عمر ، می خواهم تنها باشم ؛ هر چه از من اصرار بود ، گویی دلش از سنگ بود از او انکار بود ...! تا آنکه چند ماه پیش او نیز به عقد پسری در آمد و من در حیرت ماندم که چرا و چگونه ؟ این را فراموش کردم و روزگار من را با پریچهری دگر آشنا بکرد و عاشق او ساخت...! فقط چند ماه از آشنایی با وی می گذشت که بی هیچ علّتی مجبور شدیم ، از هم جدا شویم و با جبر زمانه بسازیم...! دگر طاقت این همه رنج را ندارم و با خود عهد بکردم که من هم خودم باشم و خودم...! منصوری ، این حکایات بشنو و آیینۀ دل کن ...!
منصوری هیچ نگفت و سر را به پایین بینداخت و اخمی بکرد...! به چه ؟ من نمی دانم...!
 خواجه محمّد رحیم اخوان کاظم آبادی ، کلاهش را از سر برداشت و تبسّمی بر گوشۀ لب بنشاند و بگفت : من را نیز درد و رنج عشقی بود که مپرس ، همین بگویم که مرا نیز دلی بود و دلداری ! گلی بود که فقط خارهایش به من برسید و من را  با غم خود تنها نهاد...! چند دلبر دیگر هم که برای خطّاطی پیش من می آمدند تا یادشان دهم در کوچۀ دل ما آمدند و رفتند که همه از در آمدند و از پنجره برفتند...! منصوری تو را به تار سبیلت از فکرش برون آی که همه از یک قماش هستند و باجی به یکدگر نمی دهند...!
منصوری چشم غرّه ای برفت...! به چه ؟ .. من می دانم ولی صلاح نیست که بگویم....!
آمدم بحثی به وسط بکشم تا ماجرای قطار را پیش نکشند که خاجۀ حرمسرا ، سعید ابن وارستۀ یزدی ، لب به سخن گشود و کار مرا نیز راحت کرد...! و اینگونه گفت : هر آنچه برای شما پیش آمده درست ، ولی مرا عشقی بود که هرگز خطایی از وی ندیدم ، و همیشه با هم خوشبخت هستیم و تا پایان عمر بدون شک در سعادت کامل می مانیم...! هان ؟ پس من را چه می گویید ؟ همه ریز بخندیدند ! آخر ، زبیده ، همسر سعید ، را همه می شناختند ! قبل از ازدواج با سعید ، قیمتش فقط 5 درهم بود و شهرتش در بین تمام گاریچیان پیچیده بود...! حال چگونه این وارستۀ یزدی از این ماجراها بی خبر مانده بود و یا اینکه چگونه زبیده ، او را با عشوه ای از راه به در کرده بود و فریب داده بود نمی دانم...! ولی همین چند روز پیش زبیده را ، در دکّان عبّاس گاو کش ، قصّاب محلّه دیده بودم که....! یا ماه پیش ، بقراط ، هنگامی که برای ادای دوگانۀ صبح به مسجد رفته بود ، او را دیده بود که از خانۀ کریم ترکۀ زن باره ، با حالتی زننده بیرون آمده...! همه ریز خندیدند و جواب سعید را هیچکس نداد...! الله اعلم ! شاید با هم خوشبخت بودند...!
یاشار هم داشت ، گوشۀ سبیلش را می جوید و پنهانی می خندید...! به چه ؟ من نمی دانم...!
خان ده سنگچول ، بهروز خان نیز به سخن در آمد...! سعی من نیز همیشه بر این بوده که با مونث جماعت رابطه ای نداشته باشم و همه را به قول منصوری *** کنم..! ولی چه سود که باز هم این طایفه دست بردار نیستند و برایم شایعه درست کرده اند....! منصوری بپرهیز از این جماعت دون که بنیادت را بر باد دهند...!
منصوری نگاهی کرد و زیر لب چیزی بگفت...! چه گفت ؟..من نمی دانم..!
همه دیگر شور و شوق بحث آنها را گرفته بود و کلاغ الاساتید نیز مشغول پرّۀ راست شده بود ، و هر از گاهی دستش را به دیوار می مالید...!
بهزاد السلطنه ، امان پور نیز به سخن آمد و بگفت...! با دختری از در آشنایی در آمدم..! او را دوست می داشتم و مرا دوست می داشت...! ولی روزگار از آنجایی که سر دوستی ندارد ...! ما را به خاک سیاه نشاند...! رقیب عشقی دودمان مرا به باد داد که خدا دودمانش را به باد دهد...! چشم دیدن مرا نداشت و اموالم را بدزدید و یارم را بکشت و داغش را در دمن بنهاد...! ای منصوری ، از خوب و بدشان بپرهیز که جز فلاکت چیزی سراغت نیاید...!
منصوری آهی بکشید و دشنامی بداد..! به که ؟..نمی دانم..!
سیّد سعید الدّین اکبری هم شعری خواند و لبخندی بزد :
دل از من برد و روی از من نهان کرد .... خدا را با که این بازی توان کرد...!
و خاموش شد و مشخّص بود که حکایتی در سینه دارد و قصد باز گفتن ندارد...!
همه حکایتی گفته و یا حدّ اقل نصیحتی کرده بودند جز معین الدّولۀ قاسم آبادی ، او هم لبخندی بزد و رو به یاشار ابن منصور حلّاج بگفت : مرا حوصلۀ حکایت نیست و توان گفتنش را ندارم...! ولی بدان که دوستانت خیر و صلاح تو را می خواهند...!
منصوری ، حرفی را در دهانش مزمزه کرد و ایمچنین بگفت : دوستان و یاران ،  می دانم که جز راست از شما نشنیدم ، که مرام دوستی جز این نیست...! ولی آخر ، این حکایات شما برای من برهان نیست و من را قانع نمی کند...! من با ماه رخسارم چه کنم که بدون او نخواهم باشم و نخواهم بود...!
بقراط ، مکثی بکرد و بگفت ؛ این ماه رخسار خانم ، نسبش ، کنیه اش چیست ؟ پدرش کیست ؟ در کدام محلۀ به سر می برد ؟
یاشار تعجّبی بکرد و پاسخ بداد ؛ نسبش آپارگاد آبادیست ! فرزند حاج سیّد محسن کاهی ! و در میدان توپخانه ، در همسایگی ما زندگی می کنند...! برای چه سوال می کنی ؟
بقراط ، چشمانش بدرخشید و بگفت ، آیا ماه رخسار ، دختر حاج محسن را می گویی ؟...همان که در میدان توپخانه زندگی می کند ؟
منصوری مرموزانه بگفت : آری ..!
بقراط ، سری به نشانۀ تاسّف تکان بداد و گفت : او را می شناسم...! توان شنیدنش را داری ؟
تمام شاگردان متعجّب شده بودند و کلاغ الاساتید نیز ، دیگر دستش تا مچ در دماغش قرار داشت !
منصوری ، آهی کشید و بگفت : آری ، آری ! بگو بقراط که جانم بالا بیامد...!
بقراط مکثی بکرد و اینچنین ادامه داد : من و حاج محسن را دوستی یی قدیمی بود ، تا آن روز که فهمیدم ، او در کار غیر شرع است و میخانه ای و قمار خانه ای دارد و از این راه امرار معاش می کند...! دختری هم که سر سفرۀ این پدر بزرگ شود و بال و پر بگیرد ، انتطار داری چه از آب در آید...! مدّتی بود که نظمیّه که پدر آرش خان عهده دار آن هستند در پی این ماه رخسار خانم بودند ولی مدرکی در دست نداشتند...! که باشنیدن حکایت تو بر من مسلّم شد که ماه رخسار همان دختریست که با پسر کدخدای عبّاس آباد سرّ و سرّی دارد و با همکاری او دختران را اغفال می کند...! بله ، ماهرخسار خانم شما...! همان عشق ازلی و ابدی شما موددار و به خطا رفته هستند...!
منصوری ، فغانی از اعماق وجود بر آورد و غش کرد...!
تاجبخش آبی آورد و به روی او پاشید ! وقتی که حالش به جا آمد...! خواجه علی متولّی ، باز رشتۀ کلام را به دست بگرفت و گفت : ای کلاغ الاساتید ، چرا ، خداوند بندگانش را طوری آفرید که عاشق و دوستداد چنین موجوداتی شوند که هیچ خیری از آنها نمی خیزد ؟ مگر نه اینست که مردان برترند و زنان طفیلی آنان هستند...! مگر آشپزی کار زنان نیست ؟ ولی باز هم بهترین آشپزان مردند...! رقّاصی مگر کار زنان نیست ؟...چه زنی را سراغ دارید از همین آرش خان ، بهتر قر بدهد ؟... چرا ما در تاریخ هیچ زن بزرگی را نمی بینیم ، ؟...فلسفۀ خدا از آفریدن سوسک و زنها چه بوده ؟
باز دیدم که این متولّی زاده ،متکلّم وحده شده و به هیچ کس رخصت هم نمی دهد...!
وسط سخنش پریدم و رو به استاد کردم و پرسیدم ، آیا جوابی برای حرف های متولی دارید حضرت کلاغ الاساتید ؟

 و همۀ نگاه ها رو به ایشان گردانیده شد...!

کلاغ الاساتید اینچنین بگفت : در باب اینکه مرد از زن برتر است یا خیر باید بگونم ، خیر...! این همه حکایت تعریف بکردید و این همه مثال بزدید ، ولی نتیجه ای درست نگرفتید...! گفتید که همسر پیامبر ، عایشه بود که با علی در افتاد ، مگر همسر آسیه ، فرعون نبود ؟ .. مگر ما کم شیر زنانی در طول تاریخ داشتیم...! و یا بر عکس ! کم مردانی سفّاک داشتیم ؟ پس همۀ مردان بدند ؟... مرد و زن ، هر دو انسانند ! ولی با هم تفاوت دارند و از یک سنخ نیستند...! که مقایسۀ این دو با هم اشتباه است..! مرد را رسالتیست و زن را نیز...! اگر کوروش کبیر داشته ایم...! ناصرالدّین شاه ، شاه حال حاضر خودمان را مگر ندیدید که چقدر زبون و مفلوک است ؟ پس اینطور مقایسه نکنید که سخت در اشتباهید....! پروردگار همان طور که آفتاب و سایه را آفرید..! و به زندگی اعتدال بخشید...! مرد و زن را نیز کنار هم بیافرید...! که اگر زنان نبودند ، لذّت بوسۀ یک مادر را چگونه احساس می کردید ؟... پس بروید و نگاه کنید که کجای کارتان اشتباه است که اینچنین از آنها متنّفر شده اید...! زید بازی را به کنار بگذارید و با آنها درست ارتباط برقرار کنید...! خداوند به شما توفیق عنایت کند...!
همگی احسنتی بگفتند و تکبیری سر دادند خواستار حق مسلّم انرژی هسته ای بشدند و با منصوری همدردی بکردند و برفتند...!
ولی من آن روز تا شب با خود فکر کردم که چرا اوّل پروردگار ، آدم را آفرید و بعد حوّا را...!؟..و هیچ وقت نفهمیدم...!