تبليغاتX
!! -- تُــفِ ســــربالا -- !! - کاش ، جای مردان سیاست بکارند درخت ،؛، تا هوا تازه شود ...

!! -- تُــفِ ســــربالا -- !!

هرگز نگرد نیست ،؛، سزاور مرد نیست


/* /*]]>*/

به نام آن خدایی که جان بخشید و گمراهان به فتوای او جان می گیرند ...


 

آنقدر نا آرامم و آنقدر هوای دلم بارانیست و چشمانم بارانی تر ، آنقدر متنفّرم از ارزش هایم و آنقدر شکّاک به اعتقاداتم ؛ که نمیدانم ؛ واقعا نمی دانم حتّی چه آرزویی داشته باشم ...

دلم قبرستان می خواهد ؛ که دوربین به گردن بیندازم ؛ قدم بزنم لای قبر ها و اسم ها را یکی یکی بخوانم و عکس ها را تک تک نگاه کنم ؛ به آنهایی که حواسشان نیست خیره شوم و گاهی عکسی بگیرم و از نگاه پرسشگر آنهایی که نگاهم می کنند آرام آرام فرار کنم ؛ تنها قدم بزنم لا به لای قبر ها و فکر کنم و قصّه ها و غصّه های دیگران و خودم را ورق بزنم ؛ تا آرام شوم ...



دلم بهشت رضا میخواهد ، آنقدر قدم بزنم و فکر کنم تا برسم آن آخر ها ؛ آن جایی که تازه بغضم می گیرد ؛ می ترکد ، آن جایی که لبخند تلخ میزنم ؛ آنجایی که غربت می ریزد به تمام جانت ؛ آن جایی که روی قبر ها نه نامی هست نه نشانی ؛ آن جایی که اصلا قبری نیست و سنگ است و سنگلاخ و "خس و خاشاک " میان سنگ ها ... آن جایی که نا مردمان اسمش را گذاشته اند "لعنت آباد" و دیده ام متحجّرانی را که برای ثواب خود برای اهل قبورش لعنت می فرستند ؛ دلم می خواهد بروم میان قبر ها و سنگ ها بنشینم و سنگ های سیاهی را که هر کدام نشانی از آدمی زیر خاک دارد را تماشا کنم و آنقدر حمد و سوره بخوانم تا آرام شوم ؛ تا احساس کنم تنهائیَم ، تنهاییشان را پر کرده ، تا احساس کنم شریک تنهایی هم شده ایم ، تا درود بفرستم بر این لعنت آبادی که پُر است از جوان هایی که مجاهد بودند و منافق خواندنشان ؛ بر آنهایی که انقلاب کردند و از مردُم بودند و نامرد خواندنشان ؛ برای آنانی که پدرانشان قیمت گلوله های که تنشان را دریده بود را هم پرداخت کردند ولی نمی دانند برای عزیزان از دست رفتشان بر روی کدامین سنگ گریه کنند ...



 

دلم خرداد پر حادثه نمی خواهد ؛ دلم اردیبهشت می خواهد ؛ اردیبهشت پر از احساس ؛ پر از باران ؛ پر از شقایق ؛ دلم می خواهد اردیبهشت باشد ؛ بهشت رضا باشد ، لعنت آباد باشد ؛ شقایق باشد ، تا از ذوق بغض کنم که انگار خدا دهن کجی می کند به از ما بهتران ؛ که لعنت آباد دشت شقایق شده و انگار یک زیارتگاه متروکه از دل قبرستان و سنگلاخ روییده ؛ دلم می خواهد بروم میان سنگ ها و شقایق ها بنشینم و لعنت بفرستم به آنانی که لعنت می فرستند و حمد و سوره بخوانم برای آنان که از خاکشان شقایق روییده و احساس کنم خدا آن بالا دست ها ؛ لبخند می زند ... که عکس بگیرم از آن دسته شقایق که دور می زنند آن سنگ سیاه را ؛ از آن بانویی که میان سنگ ها و شقایق ها نماز می خواند ...

دلم این روز ها را نمی خواهد ؛ دلم این قدرتمند های بی صفت را نمی خواهد ؛ دلم این سیاست بی دیانت پر خیانت را نمی خواهد ؛ دلم این همه سرخوردگی نمی خواهد ؛ دلم چشمان نگران مادر را از دیدن ردّ باطوم روی بدنم را نمی خواهد ؛ دلم آن نوزاد کشته شده درون بدن مادر را نمی خواهد ؛ دلم نشستن در مسجد ترحیم آن پسری را نمی خواهد که از پنجره می خواست بانگ الله اکبر برآورد ولی گلوله پیشانی اش را بوسه زد ؛ دلم گریه های پدرش را طاقت نمی آورد ؛ دلم دیدن بدن دریده ی آن پسر را تاب نمی آورد ؛ خدایا ؛ به همان که می پرستم قسم ؛ دلم چشمان باز آن دختر زیبا ؛ آن شیار های خون جاری شده از لب هایی که با سکوت فریاد می زد را طاقت نمی آورد ... التماس پدرش را تاب نمی آورد ...

می ترسم ؛ می ترسم از آن روزی که خون این ها پایمال شود ؛ خون این ها فراموش شود ؛ می ترسم از آن روز که آن پسران غیور و این دختران شیردل ؛ به اسم منافق ، آشوبگر ، به اسم خس و خاشاک ، بی نام و نشان خاک شوند و مُهر لعنت بر سنگ های سیاه بزنند و در تاریخ جز افسانه ای موهوم و فراموش شده از آنها نماند و لعنت آباد های دگری را روی ویرانه های سرنوشت مردم آباد کنند ؛ می ترسم از اینکه این اشک ها طاقتم را تمام کنند تا این نوشته نا تمام بماند و فراموشم شود امشب چه حسّی داشتم و چه عهدی با خودم بستم ؛ می ترسم به خرداد پر از حادثه به چشم عادت نگاه کنیم ؛ می ترسم فراموشمان شود چرا خون هایی چنین پاک ریخته شد ؛ می ترسم ندانیم ...

کاش اگر آرامگاهی و سنگ قبری در کار است ؛ رویش ننویسند جوان ناکام ؛ که اینها با آرمان ها و ارزش هایشان عشق بازی کردند ... کاش فراموش نکنیم ؛ کاش قدر بدانیم ؛ کاش فراموش نکنیم ... کاش واژه ای پیدا می کردم که این لعنت آباد لعنتی را بر زبان نیاورم ... کاش خیلی چیز ها خیلی بهتر بود ...

 

دلم اردیبهشت می خواهد ؛ دلم شقایق می خواهد ، دلم لبخند خدا می خواهد ؛ دلم آرامش می خواهد ؛ دلم آرش می خواهد ؛ از آن آرش های کمانگیر که تن را کمان می کنند و جان را تیر برای رقم زدن یک سرنوشت پاک ؛ دلم آزادی می خواهد ؛ از آن آزادی هایی که زندان تن را رها می کنند و حسّ پرواز را تجربه می کنند ، دلم "آرش آزادی" را فقط داخل شناسنامه نمی خواهد ؛ دلم "آرش آزادی" ای می خواهد که "زندگی" می کند ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 3:50 قبل از ظهر  توسط آرش   |