روی صحبتم با شما هایی هست که نمی خواهید رای بدهید ؛ می دانم که حوصله ی زیاد خواندن نداری ؛ چون یا حوصله ی سیاست نداری ؛ یا حوصله ی نظام یا به قول تو رژیم ؛ یا حتّی حوصله ی پیدا کردن شناسنامه از داخل کمد و رفتن به مسجد یا مدرسه ی محل برای رای دادن ! پس سعی می کنم آسمان ریسمان نکنم و فقط حرف هایی از جنس فکرم را با زبان دلم با تو بگویم ؛ باشد که رستگار شویم ...
می گویی رای انداختن داخل صندوق ، رای دادن به رژیم است ؛ آری گفتن به جمهوری ملعون اسلامی هست ؛ دوست خوبم ، این فقط یک ژست روشن فکرانه بود که در مغز من و تو انداختند ؛ به خدا داشتن شناسنامه ی سفید افتخار نیست دیگر ؛ آن شناسنامه ای که مزیّن به آرم جمهوری اسلامی هست؛ آن دفترچه ی بیمه ؛ حقوق پدرت ؛ همه یعنی آری گفتن به نظام جمهوری اسلامی ؛ اگر آنقدر آزاده ای که می خواهی زیر سلطه ی این نظام نباشی ؛ حدّ اقل این ها را هم دور بریز ؛ یا یک بلیط یک طرفه به خارج از کشور بگیر و هیچ وقت به فکر برگشت نباش تا حدّ اقل باورم شود که از روی فکر و منطق رای نمی دهی و فقط یک ژست متفاوت نیست که خودت هم نمی دانی از کجا آمده است ؛ این کار که تو می کنی اسمش انفعال سیاسی و اجتماعی هست و هر چیزی می تواند باشد جز تحریم ؛ که تحریم آرمان دارد ، شرایط دارد ، هدف دارد ، مطالبات دارد ، رهبر دارد ، نمی گویم بیا سر دمدار و صف شکن صحنه های سیاسی شو ؛ امّا سیاست را از خودت و زندگی ات جدا ندان که از این فکر استعماری تر نداریم ! این روز ها من آن جوانکی که موهایش را سیخ سیخ می کند از تو متفاوت تر می دانم !
دوست خوبم ؛ می گویی من را چه به سیاست ؛ من سیاسی نیستم ؛ هر کسی بیاید برای من فرقی نمی کند ؛ همه شان مثل هم هستند ، و باز می گویی برای من هیچ فرقی نمی کند !
هر چقدر فکر می کنم ؛ نمی توانم بفهمم که چطور فرقی نمی کند ! امّا خب ؛ زندگی خودت است ، مال خودت است ، می توانی در بیاوری و بندازی جلوی سگ حتّی تا بخورد ! امّا کمی به دغدغه های من هم گوش کن !
برای تو فرقی نمی کند ؛ امّا من دوست دارم وقتی در انجمن اسلامی دانشگاه به "فعّالیّت دانشجویی" فکر می کنم به موازاتش فکر تخم مرغ پخته در ما تحتم به سراغم نیاید ؛ وقتی می خواهم مراسم شب یلدا برگزار کنم ؛ وقتی می خواهم روزنامه در بیاورم ؛ وقتی می خواهم سخنران دعوت کنم ؛ وقتی می خواهم کنسرت موسیقی برگزار کنم این همه آقا بالا سر به چشم عاقل اندر سفیه به من نگاه نکنند و با هزار بهانه تراشی مذهبی و شرعی و توپّ و تشر های زورگویانه مرا مجبور نکنند برای گرفتن یک آری که کوچکترین حقّم هست مثل سگی که به صاحبش نگاه می کند برایشان دُم تکان دهم ! اگر برای تو فرقی نمی کند ؛ برای من فرق می کند ؛ به خاطر من برو رای بده ؛ برای تو فرقی نمی کند ؛ امّا دوست من وقتی پای تلویزیون می نشیند از دیدن و شنیدن حرف های احمدی نژاد ؛ از شدّت حرص خوردن کبود و ارغوانی می شود ؛ قلب انسان ضعیف است ؛ اگر برای تو فرقی نمی کند ؛ برای قلب دوستم فرق می کند ؛ به خاطر او برو رای بده ؛ برای تو فرقی نمی کند ؛ امّا دوستی دارم که برایش دعوت نامه ای از یکی از دانشگاه های آمریکا آمده بود ؛ اگر میتوانست برود زندگی اش از این رو به آن رو می شد ؛ چون "ایرانی" بود هیچ جای دنیا به او ویزا ندادند ؛ اگر برای تو فرقی نمی کند ؛ برای دوست من فرق می کند ؛ به خاطر او برو رای بده ؛ برای تو فرقی نمی کند ؛ امّا من مردی را دیدم که خیلی محترم بود ؛ داخل مغازه شد تا مرغ بخرد ؛ مرغ گران بود و پولش کافی نبود و غم دنیا در چهره اش ریخت کنار فرزندش ؛ باز هم شکر که پولش به جگر مرغ رسید ؛ اگر برای تو فرقی نمی کند ؛ برای آبروی آن مرد جلوی فرزندش فرق می کند ؛ به خاطر او برو رای بده ؛ برای تو فرقی نمی کند ؛ امّا من دختری را می شناسم که دوست دارد حسّ رفتن باد از لا به لای موهایش در جامعه را بیشتر حس کند و از نگاه هیچ مردی نترسد ؛ اگر برای تو فرقی نمی کند ؛ برای سرزندگی آن دختر فرق می کند ؛ به خاطر او برو رای بده ؛ برای تو فرقی نمی کند ؛ امّا من راننده ی تاکسی ای می شناسم که بغض می کند و می گوید ماه هاست شب ها را "هم" به جای آرامش گرفتن کنار همسر و فرزندانم ؛ مجبورم مسافر کشی کنم تا حدّاقل اجاره خانه و قرض هایم فقط صاف شود ؛ تفریح و دل خوش سیری چند ؟! اگر برای تو فرقی نمی کند ؛ برای زندگی از هم پاشیده ی این راننده فرق می کند ؛ برای او برو رای بده ! برای تو فرقی نمی کند ؛ امّا دوستی دارم که اینقدر زورگیر های موتور سوار ؛ حتّی در خیابان های شلوغ موبایلش را به زور چوب و مشت و چاقو دزده اند ؛ صدای هر موتوری که از کنارش رد می شود ؛ قلبش را فشار می دهد ، اگر برای تو فرقی نمی کند برای امنیت "فکری" دوست من فرق می کند ؛ به خاطر او برو رای بده ! ...
فکرم درگیر است و دلم بی معنی پر درد ؛ امّا می دانم که حوصله نداری ؛ اگر خودت را در مثال های ساده ی زندگی های دور و برم که نشان از واقعیّت های سخت جامعه ی امروزمان دارد نیافتی ؛ برای من ِ نوعی ؛ برای دوست هایم ؛ برای این درد های به ظاهر سطحی امّا عمیق که لبخند و امید را از زندگی عزیزانم برده ، فکر کن و تصمیم بگیر و رای بده تا اینقدر جای ارزش ها با دروغ و وقاحت عوض نشود ؛ رای بده تا وقتی می خواهی بگویی ایرانی هستم سرت را پایین نیندازی و شرمنده نباشی ؛ افتخار پیشکش ! نمی گویم قرار است از ایران مدینه ی فاضله بسازیم که خیالی پوچ بیش نیست ؛ امّا برای "شادی که دپرشن گرفته و بستری شده ؛ برای شکوفه که دق کرد و پژمرد ؛ برای آزاده که زیاد حرف زد و افتاد توی زندون ؛ برای امید که فرستادن قبرستون ؛ برای ایمان که زد توی کار شکّ و تردید ؛ برای پیمان که زد زیر حرفشو فرار کرد ؛ برای آرزو که گم شد "؛ برای رسیدن به کف خواسته هایمان از زندگی ؛ برای رسیدن به یه حدّ اقل از خوشبختی ؛ برای خندیدن بی دغدغه ی گاه به گاه ؛ به خاطر "من" رای بده !

می گویی رای انداختن داخل صندوق ، رای دادن به رژیم است ؛ آری گفتن به جمهوری ملعون اسلامی هست ؛ دوست خوبم ، این فقط یک ژست روشن فکرانه بود که در مغز من و تو انداختند ؛ به خدا داشتن شناسنامه ی سفید افتخار نیست دیگر ؛ آن شناسنامه ای که مزیّن به آرم جمهوری اسلامی هست؛ آن دفترچه ی بیمه ؛ حقوق پدرت ؛ همه یعنی آری گفتن به نظام جمهوری اسلامی ؛ اگر آنقدر آزاده ای که می خواهی زیر سلطه ی این نظام نباشی ؛ حدّ اقل این ها را هم دور بریز ؛ یا یک بلیط یک طرفه به خارج از کشور بگیر و هیچ وقت به فکر برگشت نباش تا حدّ اقل باورم شود که از روی فکر و منطق رای نمی دهی و فقط یک ژست متفاوت نیست که خودت هم نمی دانی از کجا آمده است ؛ این کار که تو می کنی اسمش انفعال سیاسی و اجتماعی هست و هر چیزی می تواند باشد جز تحریم ؛ که تحریم آرمان دارد ، شرایط دارد ، هدف دارد ، مطالبات دارد ، رهبر دارد ، نمی گویم بیا سر دمدار و صف شکن صحنه های سیاسی شو ؛ امّا سیاست را از خودت و زندگی ات جدا ندان که از این فکر استعماری تر نداریم ! این روز ها من آن جوانکی که موهایش را سیخ سیخ می کند از تو متفاوت تر می دانم !
دوست خوبم ؛ می گویی من را چه به سیاست ؛ من سیاسی نیستم ؛ هر کسی بیاید برای من فرقی نمی کند ؛ همه شان مثل هم هستند ، و باز می گویی برای من هیچ فرقی نمی کند !
هر چقدر فکر می کنم ؛ نمی توانم بفهمم که چطور فرقی نمی کند ! امّا خب ؛ زندگی خودت است ، مال خودت است ، می توانی در بیاوری و بندازی جلوی سگ حتّی تا بخورد ! امّا کمی به دغدغه های من هم گوش کن !
برای تو فرقی نمی کند ؛ امّا من دوست دارم وقتی در انجمن اسلامی دانشگاه به "فعّالیّت دانشجویی" فکر می کنم به موازاتش فکر تخم مرغ پخته در ما تحتم به سراغم نیاید ؛ وقتی می خواهم مراسم شب یلدا برگزار کنم ؛ وقتی می خواهم روزنامه در بیاورم ؛ وقتی می خواهم سخنران دعوت کنم ؛ وقتی می خواهم کنسرت موسیقی برگزار کنم این همه آقا بالا سر به چشم عاقل اندر سفیه به من نگاه نکنند و با هزار بهانه تراشی مذهبی و شرعی و توپّ و تشر های زورگویانه مرا مجبور نکنند برای گرفتن یک آری که کوچکترین حقّم هست مثل سگی که به صاحبش نگاه می کند برایشان دُم تکان دهم ! اگر برای تو فرقی نمی کند ؛ برای من فرق می کند ؛ به خاطر من برو رای بده ؛ برای تو فرقی نمی کند ؛ امّا دوست من وقتی پای تلویزیون می نشیند از دیدن و شنیدن حرف های احمدی نژاد ؛ از شدّت حرص خوردن کبود و ارغوانی می شود ؛ قلب انسان ضعیف است ؛ اگر برای تو فرقی نمی کند ؛ برای قلب دوستم فرق می کند ؛ به خاطر او برو رای بده ؛ برای تو فرقی نمی کند ؛ امّا دوستی دارم که برایش دعوت نامه ای از یکی از دانشگاه های آمریکا آمده بود ؛ اگر میتوانست برود زندگی اش از این رو به آن رو می شد ؛ چون "ایرانی" بود هیچ جای دنیا به او ویزا ندادند ؛ اگر برای تو فرقی نمی کند ؛ برای دوست من فرق می کند ؛ به خاطر او برو رای بده ؛ برای تو فرقی نمی کند ؛ امّا من مردی را دیدم که خیلی محترم بود ؛ داخل مغازه شد تا مرغ بخرد ؛ مرغ گران بود و پولش کافی نبود و غم دنیا در چهره اش ریخت کنار فرزندش ؛ باز هم شکر که پولش به جگر مرغ رسید ؛ اگر برای تو فرقی نمی کند ؛ برای آبروی آن مرد جلوی فرزندش فرق می کند ؛ به خاطر او برو رای بده ؛ برای تو فرقی نمی کند ؛ امّا من دختری را می شناسم که دوست دارد حسّ رفتن باد از لا به لای موهایش در جامعه را بیشتر حس کند و از نگاه هیچ مردی نترسد ؛ اگر برای تو فرقی نمی کند ؛ برای سرزندگی آن دختر فرق می کند ؛ به خاطر او برو رای بده ؛ برای تو فرقی نمی کند ؛ امّا من راننده ی تاکسی ای می شناسم که بغض می کند و می گوید ماه هاست شب ها را "هم" به جای آرامش گرفتن کنار همسر و فرزندانم ؛ مجبورم مسافر کشی کنم تا حدّاقل اجاره خانه و قرض هایم فقط صاف شود ؛ تفریح و دل خوش سیری چند ؟! اگر برای تو فرقی نمی کند ؛ برای زندگی از هم پاشیده ی این راننده فرق می کند ؛ برای او برو رای بده ! برای تو فرقی نمی کند ؛ امّا دوستی دارم که اینقدر زورگیر های موتور سوار ؛ حتّی در خیابان های شلوغ موبایلش را به زور چوب و مشت و چاقو دزده اند ؛ صدای هر موتوری که از کنارش رد می شود ؛ قلبش را فشار می دهد ، اگر برای تو فرقی نمی کند برای امنیت "فکری" دوست من فرق می کند ؛ به خاطر او برو رای بده ! ...
فکرم درگیر است و دلم بی معنی پر درد ؛ امّا می دانم که حوصله نداری ؛ اگر خودت را در مثال های ساده ی زندگی های دور و برم که نشان از واقعیّت های سخت جامعه ی امروزمان دارد نیافتی ؛ برای من ِ نوعی ؛ برای دوست هایم ؛ برای این درد های به ظاهر سطحی امّا عمیق که لبخند و امید را از زندگی عزیزانم برده ، فکر کن و تصمیم بگیر و رای بده تا اینقدر جای ارزش ها با دروغ و وقاحت عوض نشود ؛ رای بده تا وقتی می خواهی بگویی ایرانی هستم سرت را پایین نیندازی و شرمنده نباشی ؛ افتخار پیشکش ! نمی گویم قرار است از ایران مدینه ی فاضله بسازیم که خیالی پوچ بیش نیست ؛ امّا برای "شادی که دپرشن گرفته و بستری شده ؛ برای شکوفه که دق کرد و پژمرد ؛ برای آزاده که زیاد حرف زد و افتاد توی زندون ؛ برای امید که فرستادن قبرستون ؛ برای ایمان که زد توی کار شکّ و تردید ؛ برای پیمان که زد زیر حرفشو فرار کرد ؛ برای آرزو که گم شد "؛ برای رسیدن به کف خواسته هایمان از زندگی ؛ برای رسیدن به یه حدّ اقل از خوشبختی ؛ برای خندیدن بی دغدغه ی گاه به گاه ؛ به خاطر "من" رای بده !

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط آرش
|
