تبليغاتX
!! -- تُــفِ ســــربالا -- !! - هوا دل انگیز است ... !

!! -- تُــفِ ســــربالا -- !!

هرگز نگرد نیست ،؛، سزاور مرد نیست



بعد از ظهر است ؛ هوا دل انگیز است ؛ تی شرت قرمزم را تنم کرده ام ؛ ولی ته ریش های یک هفته مانده تناقض دارد با آن قرمزی ؛ از کلانتری می آیم ؛ مردکی که به کابوس چند ماهه تبدیل شده بود را به بازداشتگاه انداخته ایم ؛ آنجایم درد میکند باز انگار ؛ خوب می شود ولی ! میلاد نشسته و من ایستاده ؛ در مورد آن مردک صحبت می کنیم ؛ ولی هر دو آرامیم ؛ می گوید راستی !؟ و بعد آن چیزی که می دانم ولی نمی گویم را می پرسد ؛ نمی دانم چرا ذوق می کنم و مثل همیشه آنقدر در چشمهایش رفاقت موج می زند که درد دل که نه ؛ حرف دل می زنم ؛ می خندیم ؛ همدیگر را ماچ می کنیم ؛ من بوس از لب دوست میدارم ؛ او امتناع می کند ! می خندیم ! از هم جدا می شویم ؛ چند ساعتی بیکارم ؛ آیا پیاده روی ؟!

باز مثل همیشه حواسم به این است که پاهایم را روی درز موزاییک ها نگذارم ؛ هر سه موزاییک با دو قدم ؛ فکر می کنم ؛ فکر می کنم ؛ فکر می کنم ؛ لذّتی که در بخشش است در انتقام نیست ؟! مشغول می شود فکرم که سنگدل شده ام !؟ نامرد بود ؛ جبر است شاید ؛ نا خودآگاه صورت پدر می آید جلوی چشمم ؛ می خواند "ترحّم بر پلنگ تیز دندان ؛ ستمکاری بُوَد بر گوسفندان" ؛ آرام می شوم ؛ یاد گرگان می افتم و آن گلّه ی گوسفند که از صدایشان چنان قهقهه می زدم که انگار سال ها بوده نخندیدم ؛ چقدر بی دفاع و دوست داشتنیست این گوسفند ! یک کیک و آبمیوه با وسواسی خاله زنک وار میخرم و شروع به خوردن می کنم ؛ موهای فرفری شلخته ام آنقدر جلب توجّه می کند که حوصله ی نگاه کردن مردم و دختران زیبا روی به طرز کیک خوردنم را نمی تابم ؛ اوّلین کوچه را سمت راست میروم ؛ دست در جیب ؛ نگاه دوخته شده به موزاییک ؛ فکر می کنم ؛ به آن جمله ای که وقتی میخواستم باز بخوابم گفت ؛ مثل احمق ها میخندم ؛ هوس آهنگ خالی نازنین ِ مریم محمّد نوری که فرهاد زده است را می کنم و فکر می کنم کاش کنار باغ ملک آباد پیاده روی می کردم ؛ کوچه های سجّاد هم بد نیست ؛ کاش دوربین دستم بود ؛ آدم ها داخل کادر انگار راه می روند ! فکر می کنم به آن چیز هایی که میدانم ولی نمی گویم ؛ نیم ساعتی گذشته و من تازه رسیده ام به جای اوّل ؛ با خودم می گویم اگر انسان هنگام پیاده روی هی به راست بپیچد دور خودش دور می زند ؛ این حماقت های خودم را دوست دارم ؛ دندان هایم را به هم میزنم ؛ خب مهم این هست که خوش گذشت !

این سرباز قد بلند را آنقدر دیده ام این چند روز ؛ همدیگر را که میبینیم هر دو میخندیم ! همچنان راه میروم ؛ این کوچه های سجّاد چه اسم های خوبی دارند ؛ بهار ؛ بزرگمهر ؛ پامچال ؛ یاسمن ؛ نسترن ؛ جای اردیبهشت خالی ! هی فکر می کنم اردیبهشت 83 را ؛ اردیبهشت 86 را ؛ اردیبهشت 88 را ! باید بعضی چیز ها بد به نظرم برسد ؛ امّا انگار همه چیز خوب هست ؛ خوب بوده ؛ غمش نیر انگار خوب است ! نامردم آیا !؟ فقط میدانم آرامم ! هر وقت این پُل سبز را می بینم یاد عکسی میفتم از پیش دانشگاهی که به آن آویزانم ! آیا مدرسه !؟ صد بار میخواستم اتّفاقی در مدرسه باز باشد این ساعت ها ! هنوز این پرمرد ها ، عصر ، جلوی دبیرستان با عربده کشی والیبال بازی می کنند ؛ حالم خوب تر می شود ؛ در دبیرستان باز است ؛ این حیاط چقــــــدر بزرگ است ؛ به این دروازه چقدر گُل زدم من ؛ چقدر گُل خورده ام من ؛ زیاد تغییر نکرده همه چیز ؛ یاد آن ترقّه ای  که داخل مستراح انداختم ! داخل سالن می شوم ؛ هیچ کس نیست ؛ به دنبال کسی میگردم که اجازه بگیرم ؛ کسی نیست ؛ اصلا مال خودم هست ؛ اوّلین کلاس ؛ کلاس ما بود ؛ اسم هر کلاس را اسم یک شهید هم گذاشته اند ؛ وارد کلاس می شوم ؛ یاد آن روز که پایم را گچ گرفته بودم ؛ دیر رسیدم ؛ تا وارد شدم ؛ کلاس از خنده منفجر شد ؛ نوستالوژیک شده ام به شدّت ؛ می روم روی نیمکت خودم می نشینم ؛ می خندم ؛ یاد آن دفعه که آمدم خلّ دماغم را زیر میز بچسبانم ؛ یکی قبل از من هم درست در همان نقطه این کار را کرده بود ؛ چندشم می شود ؛ دستم را ناخودآگاه فشار میدهم ؛ میخندم ؛ آن هایی که ارزش دلتنگ شدن را دارند را هنوز شاید هر روز میبینم ؛ چقدر خوب واقعا که رفاقت ها بوی شاش نگرفته ! چنتاگچ بر میدارم و به آخر کلاس می روم و سعی می کنم از آن ته گچ را داخل آن ماسماسک جلوی تخته بیندازم ؛ خب مشخص است که هنوز هم نمی توانم ! یک کلّه داخل کلاس می آید ؛ با تعجّب می پرسد شما !؟ نیشم باز می شود میگویم یاد قدیم ها کرده ایم ! آبدارچی هست ؛ وارد می شود ؛ از خاطرات قدیم می گوییم و نمی دانم او چرا از من مشتاق تر است ! خیلی ها رفته اند ؛ نیم ساعتی با هم حرف می زنیم ؛ شاید هم کمتر ؛ میروم بیرون ؛ کسی را ندیدم ؛ مهم این هست که خیلی خوش گذشت !

خدایا ؛ در مدرسه ی راهنمایی هم باز هست ! یک معجزه واقعا ! حیاط خالی خالی هست ؛ یک توپ آبی سفید راه راه هم وسط حیاط ؛ دورخیز میکنم و می دوم و شوت میکنم ؛ با اختلاف بسیار زیاد اوت شد !!! چنان خاطره ای سهمگین یادم می آید که تک تک سلّول هایم میخواهند یک کاری کنند میان قهقهه و فریاد و نمی دانم یک چیزی دیگر ؛ ده یازده سال پیش بود ؛ عصر بود ؛ کلاس تیزهوشان بود ؛ کلاس ریاضی ؛ با اینکه زرنگ ترین شاگرد مدرسه بودم و عکسم تا چند سال بعد از رفتنم هنوز روی دیوار سالن بود ؛ ولی این کلاس های تیزهوشان فقط بهانه ای بود برای فوتبال بعدش ! ده یازده سال پیش بود ؛ تیم دوم کلاس سوّم 1 ؛ یعنی تیم ما مسابقه داشت ؛ همه مسخره میکردند ما را ! قدّ هیچ کدام از یک متر و نیم تجاوز نمی کرد غیر از دروازبان ؛ تیم اوّل کلاس راه نداده بودنمان ؛ تیم ب شکیل دادیم ؛ حالا سه تیم مدّعی را برده بودیم و اگر این را هم می بردیم جزو 4 تیم می شدیم ؛ روش کار این بود که سرمان را هم جلوی توپ می گذاشتیم تا گُل نشود ؛ خرکی یا جانانه نمی دانم ؛ ولی دفاع می کردیم ؛ یک دروازبان خوب داشتیم ؛ بازی ها به پنالتی می کشید ؛ نمی دانم چطور ! ولی ما می بردیم ! از آنجایی هم که ایرانی ها طرفدار ضعیف تر ها هستند ناخودآگاه ؛ چنان تشویق می شدیم که در پوست خود نمی گنجیدیم ! سر کلاس تیزهوشان بودم ؛ مسابقه شروع شده بود ؛ اینقدر از پرده نگاه کردم که معلّم دعوایم کرد و مجبور شدم سر جایم بتمرگم ! قلبم می کوبید ؛ فقط صلوات میفرستادم ! گُل خوردیم ! امیدی به گُل زدن ؛ آن هم به قهرمان سال پیش مدرسه نداشتم ؛ ساعت را نگاه کردم ؛ باید دیگر بازی تمام میشد ؛ صلوات هم دیگر نمیفرستادم ؛ چنان صدای جمعیّت ترکید که پریدم لب پنجره و خوشحالی رفیقم را دیدم که نمی دانست از خوشحالی بعد از گُل چه کار کند ؛ مثل ببتو و روماریو دست هایش را مشت کرده بود و تکان میداد !!! معلّم دلش نیامد دعوایم کند ؛ بازی تمام شد ؛ کلاس لعنتی تمام نمی شد ؛ موقع پنالتی ها بود ؛ اینقدر پشت سر هم صدای تشویق می آید که نمی فهمیدم گل می زنیم یا می خوریم ؛ معلّم میگوید خسته نباشید ؛ کیفم را بر میدارم و فقط می دوم ؛ قلبم دارد کنده می شود ؛ دروازبان ما شیرجه می زند ؛ توپ را می گیرد ؛ توپ به تیر دروازه می خورد ؛ عربده می کشند ؛ من را می بینند ؛ با التماس فریاد می کشند ؛ کلّ بازی با یک یار کمتر بازی کرده ایم ؛ کلّ جمعیّت احمق ترین شاگرد اوّل مدرسه را صدا می زنند ؛ " آزادی آزاااااادی " ؛ مطئنّم اگر روز آخر مرگم بپرسند که بهترین لحظه ی زندگی ات چه بوده !؟ لحظه ای شک می کنم بین اینکه لحظه ای که کسی که دوستش دارم را برای اوّلین بار بوسیده ام یا فرض محال یک بی ام دبلیوی 200 میلیونی از بانک برنده شده ام یا روزی که احمدی نژاد از مقعد دار زده شده یا همین لحظه که بچّه ها صدایم می زدند و من مبهوت نگاهشان می کردم ؛ حالی ام کردند که آخرین پنالتی است و اگر گُل بزنم بازی را برده ایم ؛ قهرمان سال پیش را برده ایم ؛ تیم حریف را نگاه می کنم ؛ همگی لباس بارسلونا به تن دارند ؛ بچّه های خودمان را نگاه می کنم ؛ دروازبان زیر پوش سفید به تن دارد ؛ بقیه هم رنگ و وارنگ هستند و کاور زرد به تن دارند ؛ دنیا اسلوموشن می شود ؛ کیف سامسونت را پرت می کنم ؛ شلوار خاکستری دارم با کت سورمه ای ؛ کفش های چرمی با پاشنه ی کوتاه ؛ وسط زمین می ایستم ؛ جوّ مرا گرفته ؛ خدایا ؛ این که بابا هست کنار در ایستاده و منتظرم هست ؛ به دیوار تکیه داده ؛ می خندد ؛ نگاهم می کند ؛ به خدا دنیا اسلوموشن است ؛ وسط زمین مثل روبرتو کارلوس پاهایم را چند بار به زمین می کوبم ؛ تند و تند و کوتاه و کوتاه ؛ می دوم ؛ نزدیک توپ می شوم ؛ آزاااااااادی آزاااااااااادی ؛ چند قدم بلند تر ؛ دروازبان نگاهم می کند ؛ نگاهم را می دزدم ؛ اصلا هدفی ندارم که توپ را کجا بزنم !! یک قدم مانده با توپ ؛ به خدا دنیا اسلوموشن است !!! فقط احساس میکنم پاهایم آنقدر قدرت دارد که میتوانم با شوت دنده های دروازبان را هم بشکنم ؛ قلبم دارد کنده می شود ؛ فقط یک لحظه ؛ صدای گوپ شوتّم هنوز توی گوشم هست ؛ توپ زیر تیر افقی دروازه خورد و گُل !!!!!!! گُـــــــــــــــــل ! به خدا گُل !!!! من دور زمین عربده میکشم و می دوم و کلّ مدرسه پشت سرم می دوند !!!! پدر قهقهه می زند ؛ داور بازی ؛ معلّم ورزشمان هست و راننده ی سرویس من ؛ او را هم جوّ گرفته ؛ مرا بلند کرده روی شانه هایش میخواهد بگذارد !!!! حیاط خالی خالی هست ؛ توپ سفید آبی را دوباره بر میدارم ؛ صدای بچّه ها از ده یازده سال پیش انگار هنوز توی گوشم مانده ؛ پشت سر هم شوت می کنم ؛ همه گُل می شوند ؛ صدایی می آید ؛ سرم را بالا می کنم ؛ نمی شناسمش ؛ انگار مدیر مدسه هست ؛ میگوید بفرمایین ؟ می گویم با خنده یاد خاطرات می کردم ؛ می خندد و می گوید پس کمی آرامتر یاد خاطرات کن !!! می خندم ! دور تر می شوم ؛ یاد این میز پینگ پونگ های سیمانی بدون تور به خیر ؛ چه خنده ای می کردیم لحظه ی خوردن زنگ تفریح و دویدن و همدیگر را گرفتن برای رسیدن زودتر به میز پینگ پونگ !!! پـــــــــــــــــــــوف ؛ واقعا یادش به خیر ؛ از مدرسه بیرون می روم !

فکرم آشفته است ؛ چقدر خاطره دارم من ؛ همچنان پیاده راه می روم ؛ همیشه دوست داشتم داخل این پرنده فروشی را ببینم ؛ وارد می شوم ؛ بوی غذای پرنده ها تنفّس را سخت می کند ؛ یک سبد جوجه طوطی آن کنار هست که روی هم پنج الی یازده پر سبز دارند و جیغ جیغ می کنند با گردن های سیخ ؛ ای پدرسگ ؛ یک سنجاب ؛ چنان دلم برای اتول خان ( کاظم ) ؛ سنجابم و پشتک ها و فندق خوردن هایش تنگ می شود که چند دقیقه با این سنجاب بازی می کنم ؛صحنه ای را میبینم که نا خودآگاه میخندم ؛ جوجه ی یک روزه ؛ از همین احمق های زرد ؛ یاد بچّگی و خونه ی مادرجون می افتم و جوجه ام که مرغ شد و دزدیده شد و من گریه کردم ؛ می پرسم این جوجه ها چند است ؟ مردک دارد در مورد قناری ای صحبت می کند که چند میلیون قیمت دارد ؛ دوباره می پرسم ؛ باز هم جواب نمی دهد ! به سنجاب که گوشه ای خوابیده نگاهی میکنم و بیرون می روم !

همچنان پیاده راه می روم ! آنجایم درد گرفته باز ! خوب می شود ولی ؛ از این خیابان که رد می شوم ؛ یادش می افتم ؛ دو دل می شوم که زنگ بزنم بعد این همه ماه ؟ زنگ می زنم تا حالش را بپرسم ؛ بر نمی دارد ! این روز ها را مرور می کنم در این سال ها !! دستانم حالا در جیبم هست ؛ نحوه ی مورد علاقه ی راه رفتن من هست ؛ دست ها در جیب ؛ نگاه دوخته به موزاییک و گاه گاهی خیره شدن به آدم های رهگذر بدون هدف ! امّا وقتی دستانم در جیبم هست ؛ تی شرتم بالا می رود ؛ نیم رُخ بدنم را که در شیشه های مغازه ها میبینم ؛ احساس می کنم باسنم قوس وسوسه انگیزی پیدا می کند ؛ دستانم را در می آورم و تی شرتم را پایین می آورم ! خیابان فلسطین هستم ؛ یادش به خیر با میلاد ؛ 5 سال پیش ؛ باز هم همین روز ها بود انگار ؛ که چند جواد انگشتشان را تا کتف در مقــ.ــعد میلاد و شاید هم من فرو کردند ! اینقدر برای این خاطره افسانه سرایی کرده ایم و یک کلاغ چل کلاغ شده که خودم هم دقیق یادم نمی آید که واقعیت چه بود ! هر چه بود بعد ها زیاد مسخره کردیم همدیگر را و بقیه زیاد خندیدند ! خدایا چرا ماشین ها تمام نمی شوند ؛ چرا چراغ قرمز نمی شود تا بتوانم از خیابان رد شوم ؟! چرا هیچ کس با فرهنگ نیست مثل من تا منتظر شود ماشین ها بایستند !؟ ایندفه دیگر قهقهه میزنم ؛ چند سال پیش هم همین سوتی را داده بودم ؛ اینجا سه راه است و چراغش چشمک زن ؛ تا صبح هم که بایستم ماشین ها می آیند !!! وقتی فکرم مشغول است ابله با نمکی می شوم !!! سر تکان میدهم افسوس وار برای خودم و از خیابان رد می شوم ! همچنان پیاده راه می روم ؛ ساعتم را نگاه می کنم ؛ دو ساعت و نیم هست که پیاده راه می روم ! زانو هایم ذوق ذوق می کند تقریبا ؛ عضله هایم هم از کوهنوردی جمعه گرفته ؛ خب تا اینجا که آمده ام ؛ برای عینکم هم می روم ؛ وارد مغازه که می شوم ؛ می بینم فروشنده باز موهایش را مدل دار زده ؛ میخندم و می گویم ؛ باز چه خبره !؟ می خندد و می گوید ؛ گذشت اون زمانا که دخترا تیریپ غیرت و مردونگی دوست داشتن ؛ الان سوسول می پسندن و کـ.ونی !!! می خندیم ؛ عینکم را می گیرم ؛ به چشم میزنم ؛ می گویم ؛ این قیافه ی تخمی ما هم با مو ؛ بدون مو ؛ با عینک ؛ بی عینک ؛ هر کاریش بکنی تخمی هست ؛ نگاه می کند و می گوید ؛ نه به خدا ؛ اتفاقا دخترا ازین قیافه ها زیاد دوست دارن !!!! چپ چپ نگاهش می کنم و می گویم ؛ یعنی منم قیافم شبیه کــ.ـونی هاست ؟! قه قه می خندد ! پاهایم درد گرفته ! خداحافظی می کنم و بیرون می روم ! کلاس هم نزدیک است ؛ پیش استادم می روم ؛ خیلی خوب برخورد می کند ؛ خوشحال می شوم ! بیرون می آیم ؛ صورت علی شریعتی وسط جهاد دانشگاهی انگار به من نگاه می کند و می خندد ؛ بیرون می ایم !

سه ساعت شد ؛ تاکسی گزینه ی خوبی هست برای ادامه ؛ اوّلین تاکسی را با همان روش همیشگی نگه میدارم ؛ جـــــانم ؛ هایده ی قدیمی ؛ نوستالوژی محبوب من در تاکسی ها ! جیکّ هیچ کس در نمی آید ؛ فقط هایده می خواند ؛ " نه من تو رو واسه خدا ؛ نه از سر هوس میخوام ؛ عمر دوباره ی منی ؛ تو رو واسه نفس میخوام " آرام آرام سر تکان می دهم و فکر می کنم و فکر می کنم و فکر می کنم و از آن لبخند های ملیح می زنم که شبیه سیب زمینی پخته می شوم ! خواهر و مادر ؛ این کسی که منتظر تاکسی بود و مسیرش را گفت و سوار شد و الان کنار من هست باز همان سرباز قدبلند هست ! هر دو می خندیم ؛ از شکایت کلانتری می پرسد ؛ می گویم خدا رو شکر ؛ به نتیجه رسید ؛ ساکت می شویم و هایده همچنان می خواند ؛ پرنده فروشی را از دور می بینم ؛ وسوسه می شوم ؛ پیاده می شوم ؛ از سرباز خداحافظی می کنم ! فکر نمی کنم دیگر ؛ به پرنده فروشی می روم ؛ می گویم دو تا جوجه ی سرحال به من بده ؛ می دهد ؛ داخل پاکت می گذارد ؛ بیرون که می آیم ؛ صدای جیک جیک پیاده رو را پر کرده ؛ سوار تاکسی که نمی شود با این وضع شد ؛ یاد وقتی می افتم که از کلاس دف می آمدم و صدای زنجیر های دف داخل تاکسی ؛ نگاه بقیه را جلب می کرد و بعضی ها می پرسیدند صدای چیست ؟ می گفتم دف ! متعجّب تر می شدند ؛ می گفتم دایره دیدی !؟ اینم تو همون مایه هاست !!! و یاد مادر گرامی که همیشه هنرمندی های مرا در نطفه کور می کند ؛ و آرزو به دل ماندیم که یک بار به این ساز عرفانی ما بگوید دف و نگوید دایره !!! جوجه ها به شدّت جیک جیک می کنند ؛ تاکسی دربست می گیرم ؛ بنیامین قدیمی گذاشته ؛ خب دلنشین است ؛ چند باری نگاهم می کند راننده ؛ می گویم جوجه هست ؛ بعد اضافه می کنم برای بچّه ی خواهرم خریده ام !!! بعد با خودم فکر می کنم خواهر نداشته ام ؛ بچه دار هم شد !! بعد یاد یاشار و بقیه ی دوستان می افتم و فحش های آبدارشان به خواهرم ! و البتّه عمّه ام ! صدای بنیامین و جوجه ها ریمیکس خوبی هست برای سکوت ... ! راننده فقط هر از چند گاهی نفس عمیق می کشد ! به سر کوچه می رسیم ؛ پانصد تومان جوجه خریدم ؛ دو هزار و پونصد خرج تاکسی دربست شد برای رساندشان به خانه !!! نم نم باران شروع می کند ؛ از کوچه ی پشتی می روم تا مسیر طولانی تر شود ؛ چقدر خوب که امسال اینقدر باران می بارد ؛ به فکر های امروزم فکر می کنم ؛ چقدر همه چیز خوب است ؛ چقدر همه ی خاطره ها خوب هستند ؛ چقدر اردیبهشت خوب است ؛ چند روز دیگر تولّدم هست ؛ به هدیه ی تولّدم از طرف خدا فکر می کنم ؛ احساسی می شوم ؛ بالا را نگاه می کنم ؛ باران توی صورتم می زند ، آسمان تاریک تاریک است ؛ امّا حضور خدا به روشنی پیداست ! کلید می اندازم و در خانه را باز می کنم ؛ صدای جیک جیک جوجه ها آرام تر شده ؛ صدای خنده ی پدر و مادر می آید ؛ شب است ؛ هوا دل انگیز است .... !




پی نوشت :

+ تولّدم روز یازده اردیبهشت بود ! پس این متن هم طبیعتا زیاد جدید نیست ! امّا تبریک بگویید هنوز مزّه دارد !

+ یکی از جوجه ها مُرد ؛ امّا آن بالایی ؛ عکس جوجه ی خودمان است !

+ دلمان تنگ شده بود برای بلند نوشتن و یاوه گویی کردن ؛ بر ما خُرده مگیرید !

+ با اردیبهشت اردیبهشت کردن ؛ دهانمان را شیرین می کنیم ! ( گندش را در آورده ام )


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط آرش   |