خوب به یاد دارم که صبح آدینه ای بود ؛ به همراه خانواده ی محترم به باغ یکی از آشنایان رفته بودیم که صد البتّه بنده در عمر چندین و چند ساله ی خود این برای اوّلین بار بود که آنها را زیارت می کردم ؛ از همسایگان دیوار به دیوار دوران نوباوگی پدر بودند فکر میکنم ... ! خلاصه ی کلام با اینکه ژن پسرخالگی ، بدون نوشیدن چای در من موج می زند ؛ باز هم نتوانستم در آن جمع ؛ با کسی ارتباط شرعی برقرار کنم ؛ یکی دو ساعتی به همین منوال سپری شد ؛ بیشتر ساکت بودم و گهگاهی گوش می کردم ؛ به نتایج جالبی رسیدم ؛ صاحب باغ ؛ پیرمردی ۸۰ ساله بود که زنی تقریبا ۴۰ ساله داشت و پسر بچّه ای به گمانم ۱۰ ساله ؛ گرد پیری به وضوح روی صورت پیرمرد نشسته بود ؛ امّا بی معنی کمرش راست مانده بود ؛ یاد خاطرات گذشته کرده بودند و من چیزی از حرف هایشان سر در نمی آوردم دیگر ؛ برخاستم و کمی به گشت و گزار در باغ پرداختم ؛ در گاوداری باز بود و از نرده بالا رفتم ، به وضوح می توانستم ببینم که گاو ها همگی ؛ بی معنی ، نرّ هستند ... !!! به صورت یک گاو خیره شده بودم ؛ صورت گاو مذکور پخمگی خاصّی داست و مرا به این توهّم فانتزی وا میداشت که اگر او انسان بود از آن دسته انسان هایی بود که در دبیرستان ؛ دیگر همکلاسی ها وی را انگشت و انگُل می کردند !!! در همین فکر و خیال های نوستالوژیک بودم که یک گاو نر ؛ که تنها گاوی بود که شاخش را نبرّیده بودند ؛ سر دستی زد و روی گاو پخمه سوار شد و آن کاری را کرد که نباید و نشاید می کرد ... !!! با خود گفتم تا خداوند مانند قوم لوط ؛ برای این بی ادب ها عذاب آسمانی نازل نکرده ، از آنجا دور شوم که امیدی به رستگاری آنها نیست ... ! گوشه ای آن طرف تر چند مرغ و خروس پاله میدادند و خاک می پاشیدند روی سر خودشان ؛ تا آن روز نمیدانستم مرغ و خروس ها هم " از سر نو ، غزل خانم " بازی می کنند ؛ آخر چند خروس بودند که به نوبت به روی مرغی فربه می پریدند و تکانی میدادند خود را و روز از نو ، روزی از نو ... !!! از نرده ها که پایین می آمدم گاو پخمه به سختی از دست گاو شاخدار فرار می کرد ؛ امّا هیچ راه فراری نبود ؛ از نرده ها که کامل پایین آمدم ؛ دیگر نمی دیدمشان ؛ ولی صدای مــــــــــــــــا مـــــــــــــــا ی سوزناکی شنیده می شد !!!

همین طور با خودم و سایه ام و متعلّقات قدم میزدم و ترانه ای زمزمه میکردم و از آلبالو هایی که چیده بودم نوش جان می کردم و دانه اش را با شدّت پرت می کردم که صدای پارس سگی چهار ستون بدنم را در شش جهت لرزاند ... !!! یک سگ زرد بزرگ و کشیده ؛ با خال خال های سیاه ؛ چشم به چشم های من دوخته بود و انگار که بیـ . ـضه هایش را می کشند عربده سر می کشید و پارس می کرد ؛ خدای را صد هزار مرتبه شکر سگ را بسته بودند ... !!! یکی از کارگران باغ به ما توصیه کرد که طرف این سگ خارجی زیاد نچرخم ... !!! از وی تعداد سگ های باغ را پرس و جو کردم و با خبر شدم که سگ خارجی ، یک ماده و دو توله نیز همراه دارد که درون آغل هستند و یک سگ دیگر که آن طرف باغ هست ؛ قدم زنان به آن طرف باغ رفتم برای زیارت سگ دیگر ؛ و عجب سگ فوق العاده ای بود ؛ از همین سگ های ایرانی گلّه ؛ تا یک متری که پیش رفتم به اجبار سرش را بلند کرد ؛ کمی زیر چشمی نگاهم کرد و گوش هایش را کمی خم و راست کرد و دوباره مشغول چرت زدن خرگوشی شد ؛ از لحاظ قیافه سگ پر هیبتی بود که شاید نشانی از روز های جوانی نداشت ؛ چیزی برای خوردن نداشت ؛ فکر کردم شاید گرسنه باشد و یادم آمد که کنار سگ زرد خالدار ؛ ظرفی پر از استخوان بود ؛ پس دوباره به آن طرف باغ طیّ طریق کردم ؛ چیزی را که میدیدم باورش برایم سخت بود ؛ کنار سگ نر ، یک سگ ماده دقیقا به همان شکل ایستاده بود ؛ امّا دو توله هیچ شباهتی به آنها نداشتند ؛ عجیب تر آنکه دقیقا شبیه سگ ایرانی آن طرف باغ بودند ؛ از همان کارگر قبلی پرس و جو کردم که این توله ها را همین ماده سگ خارجی زاییده ؟!! و جواب چیزی نبود جز آری ... !!! یاد ترانه ی داریوش افتادم که می خواند ؛ نپرس از من چه آمد بر سر عشق ؛ جواب من به جز شرمنگی نیست .... !!! به گمانم شبی مهتابی سگ گلّه به این طرف باغ شبیخون زده بود ؛ چند تکّه استخوان برداشتم و دوباره پیش سگ گلّه برگشتم ؛ استخوان را که برایش انداختم ؛ شروع به خوردن کرد و نگاهی کرد و انگار از روی رودرواسی دُمی برایم تکان داد و دوباره مشغول شد ؛ خنده ای کردم و زیر لب گفتم : " حقّا که خون ایرانی در رگ هایت جاریست " و به راستی که سگ ایرانی و سگ خالدار این عبارت را معنا می کردند ؛ " زن و فرزند در یک حالت قابل تحمّل هستند ؛ اینکه زن ؛ زن دیگران باشد و فرزند ؛ فرزند خویش ؛ که هر قسمت را یکی تحمّل کرده بود !!! شاید اگر سگ خالدار خارجی آن جور مرا نترسانیده بود کمی دلم برایش می سوخت ؛ امّا حالا ؛ حسّ وطن پرستی ام گُل کرده بود و اعتقاد راسخ داشتم ؛ شیر اگرچه پیر بود ؛ ولی بازم به آنجای روباه ، بعـــله ... !!!
کم کم موقع ناهار بود ؛ جای همگی خالی ؛ قُرمه ای خوردیم بس لذیذ با نان و دوغ محلّی که همگی گوشت شد از پشت به تنمان ... !!! یکی دو ساعت بعد از ناهار هم به مرور کردن خاطرات ازدواج و صحبت در مورد مردان دو الی چند زنه ، سپری شد ؛ انگار که مهم ترین بحث دنیا همین بود ؛ انسان و حیوان هم نمی شناخت و نمی شناسد ... !!! موقع خداحافظی هر چه به صورت پیرمرد شیرین سخن و فرزند ۱۰ ساله اش نگاه می کردم ؛ شباهتی نمی دیدم ... !!! بیشتر شبیه کارگر باغ بود تا پدرش ، امّا کمر پیرمرد واقعا راست و ستبر بود ؛ مزّه ی قُرمه هنوز زیر زبانم بود ؛ پس جایز نبود نمک بخوریم و نمکدان بشکنیم ؛ یاد جکایتی افتادیم که در آن ؛ شیخی بود بسیار وسواسی در مسائل شرع ؛ روزی باران شدیدی می آمد و در حجره اش را باز گذاشته بود و به حیاط آمده بود تا وضویی بسازد که ناگهان سگی همچون موشی آبکشیده شده به داخل حیاط پرید و وارد حجره ی شیخ همی شد !!! شیخ تا سگ را از حجره بیرون کرد ؛ همه جا را خیس کرده بود و نجس شده بود ؛ شیخ که خود را وامانده و از آب کشیدن تمام اتاق عاجز میدید ؛ دلش را صاف کرد و گفت : ان شاالله که بزغاله بوده " ... ! حالا من هم چشمم را به روی همه چیز بستم و دلم را صاف کردم و هر آنچه آن روز دیده بودم را بزغاله ای فرض کردم ؛ هنگام خارج شدن از باغ ، سگ خالدار همچنان پارس می کرد ؛ امّا سگ ایرانی را دیگر هیچ وقت ندیدم ؛ امّا یاد و خاطره اش همچنان باقیست ... !!!
