وارد مغازه میشم ؛ آروم میگم یه شارژ ایرانسل می خواستم ؛ دو تومنی ! بقیه ی پول رو بهم میده و دارم از مغازه میرم بیرون ؛ میگه آقا ؟ بر می گردم می بینم کارت شارژ رو نگرفته دارم میرم ؛ میخنده میگه عاشقی ؟ میخندم ! کارت شارژ رو می گیرم و دارم از مغازه با لبخندی که هنوز روی صورتم مونده میرم بیرون ؛ کارت شارژ رو نگاه می کنم و بر میگردم طرف عقب ؛ میگم اینکه پنج تومنیه قربونت ! میخندم و میگم تو هم عاشقی انگار ؟! یکم بی تفاوت نگام میکنه ؛ نفسشو میده بیرون و میگه ای بابا !
چند دقیقه ای بیشتر نیست که اومدم خونه از کلاس معادلاتی که فکر می کنم دفعه ی هفتم هست که برش میدارم ؛ مامان و بابا الان سوار قطار هستن و دارن میرن یه سفر چند روزه ؛ خیلی وقت بود اینجوری فضای خالی خونه رو احساس نکرده بودم ؛ حتّی داداش و زن داداش هم چند روزی نیستن ؛ نمی دونم چند روز پیش بود که با میلاد حرف می زدم و می گفتم بعضی وقتا فکر می کنم اگه آرامشی که توی خونه برامون فراهمه نبود ؛ ما چه حال و روزی داشتیم ! این روزا همه چیز برام مثل تلنگر هست ؛ دانشگاهی که وقتی خالیه یه جور دلگیره و وقتی شلوغه و هیچ آشنایی توش نیست بیشتر دلگیر میشه ؛ نگاه های نگران مامان ؛ نگاه های پرسش گر بابا ؛ درد دل هایی که به مرز گفتن نمی رسن ؛ عکس های تو فیس بوک ؛ بچه هایی که رفتن و بچّه هایی که موندن ؛ حتّی اون دف کنار اتاق هم این روزا تلنگر میزنه ؛ اون دوربین عکّاسی ؛ اون پول توی دفترچه حساب ! نمی دونم ؛ شاید احساس خوبی دارم از این تنهایی ؛ روز های خاصّی هستن این روز ها و ماه ها برای من ؛ نکته ی امیدوار کننده اینه که هنوز خودم رو آدم خوش شانسی میدونم و اینقدر آدم ها و اعتقادات آرامش بخش دور و برم هستن که بتونم خودمو بالا بکشم ؛ صدای تیک تیک پنج تا ساعت رو میتونم توی خونه احساس کنم الان ! خدا هم این روزا تلنگر میزنه ... چقدر خوب که یک نفر همیشه هست ؛ چه التهاب آرامش بخشی دارم ...
