تبليغاتX
!! -- تُــفِ ســــربالا -- !!

!! -- تُــفِ ســــربالا -- !!

هرگز نگرد نیست ،؛، سزاور مرد نیست


ده سال پیش بود ؛ شاید هم بیشتر ؛ ظهر بود و گرم بود و من از کلاس زبان بر می گشتم خونه ؛ یه تاکسی برام نگه داشت و در عقب رو باز کردم که بشینم ؛ یه خانم وسط نشسته بود که با دیدنش اوّلین کلمه ای که به ذهنم اومد "فاحشه" بود ؛ توی طول مسیر انگار احساس بدی داشتم از نشستن کنارش ؛ انگار با دیدنش برچسب فاحشه رو گذاشته بودم روش و همه ی رفتار هاش رو با همون برچسب می دیدم ؛ توی همین افکار بودم که از راننده تشکّر کرد و می خواست که پیاده بشه ؛ در رو باز کردم و با بی حوصلگی منتظر شدم که از ماشین بیاد بیرون ؛ وقتی از ماشین اومد بیرون و کیفش رو انداخت روی شونش ؛ با اینکه یه پسر بچّه بیشتر نبودم ؛ به خاطر اینکه برای پیاده شدنش جا به جا شده بودم ؛ با قدردانی انگار گفت ببخشید ؛ کلمه ای که تا اون روز توی موقعیت مشابه از کسی نشنیده بودم ؛ چنان احساس قدردانی ای ، ناخودآگاه بهم دست داد که وقتی دوباره نشستم توی ماشین عرق شرم به تنم نشسته بود و تپش قلب گرفته بودم برای فکری که در مورد اون زن کرده بودم ؛ برای من یه تجربه ی ساده ، امّا فراموش نشدنی بود ، تا مدّت ها هر وقت دختری رو می دیدم که احساس بدی میداد بهم ؛ یاد اون روز می افتادم و تلنگر می زدم به خودم که تو حق نداری در مورد بقیه قضاوت کنی ؛ این روزا تقریبا دیگه قضاوت نکردن و سعی کردن برای اینکه آدما رو همونجوری که هستن درک کنم به یه عادت خوب تبدیل شده برام ؛ ولی هنوز بعد 10 سال ؛ شاید هم بیشتر ؛ موقعی که میخوام به کسی برچسب بزنم ، خاطره ی اون زن که حتّی صورتش هم یادم نیست ؛ میاد توی ذهنم ؛ راستی از اون روز ؛ هر وقت توی تاکسی باعث شدم کسی جا به جا بشه ازش عذرخواهی کردم و خیلی وقت ها لبخند های شیرینی جواب شنیدم ... !



+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط آرش   | 


تو پیاده رو ؛ من از این طرف میرم ؛ اون از اون طرف میاد ؛ حواسش نیست که اتّفاقی حواسم بهشه ؛ موبایلش رو قبل خدافظی آروم می بوسه ؛ گوشی رو که میخواد بذاره جیبش دور و برشو تازه یادش میاد که نگاه کنه ؛ منو میبینه که دارم لبخند می زنم ؛ نگاهشو می دزده و قهقهه میزنه ؛ قهقهه میزنم ؛ از کنار هم رد میشیم ... !



+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط آرش   | 


عمو دیابت داشت ؛ عمو پرهیز نمی کرد ؛ عمو نوشابه می خورد و غذای چرب می خورد ؛ عمو حالش بد تر شد ؛ داخل پای عمو را تراشیدند ؛ خوب نشد ؛ پای عمو را قطع کردند !

نشسته ام پای کامپیوتر ؛ مادر می گوید پای عمو را قطع کرده اند به پدر ؛ من هم می شنوم ؛ انگار فقط شنیده ام که پای عمو را قطع کرده اند و به کارم ادامه می دهم ؛ کم کم فکرم درگیر این می شود که چرا فکرم درگیر این نمی شود که پای عمو را قطع کرده اند ؛ خیلی وقت است ارتباط چندانی با خانواده ی پدری و مادری ندارم ؛ آنقدر فکرم درگیر است که در گیر این نمی شود ؟ حتّی توان فکر کردن به دلیلش هم ندارم ؛ می روم دراز بکشم ؛ قلبم می کوبد ؛ شوهر خاله ام می آید توی ذهنم ؛ ماه هاست سرطان گرفته و من به عیادتش نرفته ام ؛ ده ها بار خواب دیده ام به خانه ی خاله ای می روم که به هزار دلیل علاقه ی چندانی بین دو طرف نمانده ؛ شوهر خاله را می بینم ؛ بغض می کنم و حالتی مرا دست می دهد بین شرمندگی و دل تنگی و ترحّم و هق هق می کنم ؛ هر دفعه فضای خواب فرق می کند ؛ ولی هق هق آخر خواب و از خواب پریدن بین همه شان مشترک است ؛ عرق به تمام تنم نشسته ؛ آن رفیق صمیمی دوران دبیرستان ؛ چه می شود که آدم ها اینقدر به هم بی تفاوت می شوند ؟ آن رفیق دوران دانشگاه ؛ آن که سرش را روی شانه هایم می گذاشت و گریه می کرد ؛ چه می شود انسان ها را که اینقدر سرد می شوند ؟ رفاقت ؛ رابطه ؛ هر چیزی که اسمش را بگذاری ؛ برایم تعریف شده است دیگر بعد این همه سال ؛ ترس ؛ نگرانی ؛ حسرت ؛ پشیمانی ؛ هر چیزی که اسمش را بگذاری ؛ ندارم برای رابطه های از دست رفته ؛ چون هیچ کدام نمرده اند ؛ حادثه جدا نکرده هیچ کدام را ؛ همیشه یک طرف سرد شده و رابطه ی دو طرفه سردتر ؛ به آن دختری که با او چت می کردم هم فکر می کنم ؛ به خیلی ها ؛ شرایطم طوری نیست که بتوانم منطقی فکر کنم ؛ دلشوره به جانم افتاده ؛ بلند می شوم ؛ به مادر می گویم ؛ هر روزی خواستید به دیدن عمو بروید ؛ من هم می آیم ؛ مادر می گوید چه عجب ؛ جوابی نمی دهم و به اتاقم بر می گردم و آهنگ گوش می کنم و شاید هم فکر می کنم ...!

،؛،


عمو که مرا می بیند ؛ به وضوح احساس می کنم چیزی گلویش را می گیرد ؛ بغض می کند انگار ؛ سه بار صورتش را ماچ می کنم ؛ هر دفعه محکم تر ؛ انگار می خواهم بگویم به یادت بوده ام و آرزوهای سلامتی و هزار چیز بهتر برایت می کنم ؛ چند مهمان دیگر هم هست ؛ پدر می پرسد از کجا قطع کرده اند ؛ پتو را کنار می زند آرام آرام ؛ دلم می گیرد ؛ مادر آن کنار آرام آرام گریه می کند نا خودآگاه ؛ اشک پدر را خیلی کم دیده ام ؛ این بار هم نمی بینم ؛ سرم را پایین می اندازم ؛ کم کم انگار کسی دیگر با عمو حرفی ندارد ؛ شاید هم توان حرف زدن ندارد ؛ هر کسی با یکی دیگر شروع به حرف زدن می کند ؛ انگار دیوار ها فشار می آورند ؛ مجبورم نفس عمیق بکشم ؛ پدر چند باری نگاهم می کند ؛ جواب نگاه را نمی دهم ؛ همه دارند با هم حرف می زنند ؛ عمو را زیر زیرکی می بینم ؛ چند باری قطره اشکی از چشمش می اید ؛ از آن حاجی بازاری قدیمی هاست ؛ غرورش اجازه نمی دهد گریه اش را کسی ببیند ؛ امّا من دیدم ؛ غیر از همان سلام اوّل ؛ لب هایم دیگر باز نشده ؛ این فکر که به ذهنم می آید ؛ لب هایم را می خواهم باز کنم ؛ به هم چسبیده اند ؛ خوشم می آید از این حالت ؛ کم کم باز می شوند ! احساس می کنم عمویم را بیشتر از آنکه فکرش را می کرده ام دوست دارم ؛ دوباره فکر می کنم که اگر پیش آن هایی باشم که رفته اند ؛ احساسم همین هست که الان هست ؟ اصلا برای قطع شدن یک رابطه باید دنبال مقصّر گشت ؟ هیچ وقت نگشته ام ؛ گله هم نمی کنم ؛ فقط می گویم وقتی یک نفر نمی خواهد ؛ چه اصراری است ؟ نیاز و احتیاجی که در کار نیست ؛ بلافاصله این فکر می آید به ذهنم اگر من باعث این سردی شده باشم چه ؟ نا خودآگاه شانه بالا می اندازم ! آنقدر خودم را دوست دارم و آنقدر اعتماد به نفس دارم که انگار ناخودآگاه به خودم حق می دهم ؛ چه حقّی ؟ نمی دانم ! باز آن پیرزن وسواسی انگار در دلم رخت چرک می شورد و چه چنگی هم می زند ! می خواهم زودتر بروم ! نمی توانم تحمّل کنم ؛ چه را ؟ نمی دانم ! تقریبا دو ساعت می شود کلمه ای حرف نزده ام ؛ ولی چقدر با خودم حرف زده ام !


احساس انزجار دست می دهد ؛ از موبایلم التماس اس ام اس یا خبری می کنم ؛ شاید حالتم عوض شود ؛ حرصی می شوم از طولانی شدن انتظار و بی خیالی مهمان ها ؛ پدر نقش یک انسان فهمیده را بالاخره بازی می کند و از مادر درخواست می کند که کم کم برویم ؛ این کم کم کمی طول می کشد ؛ ولی بالاخره تمام می شود ؛ دوباره همان طرف صورت عمو را سه بار می بوسم ؛ آرزوی سلامتی می کنم برایش و تند تر قدم بر میدارم و از خانه خارج می شوم ! سوار ماشین می شویم ؛ می گویم میخواهم پیاده روی کنم ؛ مادر علّت را می پرسد ؟ نمی دانم چرا خیلی راحت می گویم حالم بد است ؛ می پرسد چرا ؟ آرام می گویم خودت که میدانی ؛ وقتی حالم بد است ؛ حالم خوب است ؛ یک مرگم هست که زود خوب می شود ؛ پدر می گوید نگه دارم ؛ با پایین آوردن کلّه جوابش را می دهم ! نگه می دارد ؛ مادر می گوید مو و لباس و شلوار و کفش و همه چیزت سیاه است ؛ مواظب خودت باش ؛ در را که باز می کنم ؛ می گویم چیزم ولی خیلی هم سفیده ! می خندند و می روند !

زود می توانم آرام شوم ؛ خیلی زود ؛ ولی چیزهایی که می توانند آرامم کنند انگشت شمارند و با ارزش ؛ و شکر که همیشه هستند ! آرامم می کند !

پیرزن وسواسی ؛ دیگر چنگ نمی زند ؛ انگار لباس ها را داده به دختری فقیر امّا متین و آرام که یکی یکی لباس ها را با دقّت آویزان کند ؛ نسیمی هم می وزد و لباس ها را آرام می رقصاند ؛ فکر می کنم ؛ یکی یکی ؛ به عمو ؛ به شوهر خاله ؛ به خودم ؛ به او ؛ به او ؛ به او ؛ به انسان ها ؛ به آنهایی که انگار قصد کرده ایم همیشه کنار هم بمانند ؛ به معذرت خواهی ای که از ته دل امشب کردم تا بمانیم ؛ قسم می خورم بعد از غروب جمعه ؛ مشهد ؛ دلگیر ترین شهر دنیاست ؛ ولی هر وقت دلم زیاد می گیرد ؛ بعد از آرام شدن و فکر کردن ؛ دلم خیلی آرام می گیرد ! غمی به اندازه ی کافی که با یک لبخند خود را نمایش می دهد و سر گیجه ای فرحبخش و یک احساس آرام ! 

هنوز نمی دانم فکرم درگیر چه بود و چه شد و به چه فکر کردم و اصلا چه می خواستم و یا اصلا چیزی می خواستم !؟ یکی باز از آن درون تلنگر می زند که زندگی بود آرش ؛ مثل همه ی روزها ؛ روی تخت دراز می کشم و به سقف نگاه می کنم و تاییدش می کنم ! خوشحالم و آرام که زنده نیستم ؛ که زندگی می کنم ... !



+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط آرش   |