دیگه میخوام از ایران برم ؛ فقط مشکل ویزا دارم و درس و سربازی و پول و اجازه ی خونواده ؛ خودمم راستشو بخواین یکم دو دلم !
،؛،
دیگه بریدم از این زندگی ِ سگی ؛ تمام این اتّفاقات اخیر و قبل اون و شرایط اجتماعی ایران که منو از هر چه ایده آلم هست دور کرده تاثیر گذار بوده توی این تصمیم ؛ ولی امروز که پای ماهواره نشسته بودم ، با قطعیت به این تصمیم رسیدم ! پیام های بازرگانی بود ؛ مرده تو دسشویی داشت ریشاش رو تیغ می زد ؛ کارش که تموم شد اومد بیرون ؛ نمی دونم دوس دخترش بود ؛ نامزدش بود ؛ دختر خالش بود ؛ خواهرش بود ؛ مادر ش بود ؛ خلاصه یه تیکّه ای بود خراب ؛ دست کشید روی صورت پسره و چنان بوسه بر لبانش نواخت که مُرده رو زنده می کرد ؛ حالا تا اینجاش مشکلی نیست ؛ ما که بخیل نیستیم ؛ اصلا بعد ریش زدن یه کاری کنن که پنج قلو بزاین ؛ مشکل من اینجاس که بعد عُمری که ریشامون رو تیغ زدیم و یه صفایی به صورت نمکین و سفیدمون دادیم ؛ کسی که ما رو نبوسید هیچ ؛ یک جوادی که از لباس شخصی ها هم دهشتناک تر بود دنبالمون راه افتاده بود و از پشت سر تیس تیس می کرد و با لفظ قناری منو مخاطب قرار می داد که ما رو انگُل فرار کنه ؛ البتّه بعید می دونم بعد انگُل کردن فرار هم می کرد ؛ وای میستاد صاف تو چشام زُل می زد ، اگه فراری هم بود از جانب بنده بود ؛به بن بست فلسفی رسیدم ! میخوام فرار مغز ها شم ؛ شایدم فرار قُمبل ها !
