پیش نوشت : این پُست حاوی معانی و مفاهیم میان تنه ای و بالای شصت و پنج سال هست و صرفا نوشته شده و هیچ گونه هدف خاصّی ندارد !
خب ببینید ؛ آلت تناسلی انسان ؛ هر چقدر خنده دار یا شرم آور یا هر چیزی باشد ؛ یک عضو بدن است ؛ مثل دماغ ؛ لوزالمعده ؛ شست پا یا چمیدانم !
پی نوشت بی تربیتی : نافم به چشمت !
خب غرض از مزاحمت اینکه ما یک دردی در ناحیه ی آلت تناسلی داشتیم چند صباحی پیش ؛ حالا خود آلت مبارک که نه ؛ یک جایی همان دور و بر ها ! جای دوری نیست !
پی نوشت : یک روز پسر یک عرب به پدرش می گوید پدر !؟ پدر می گوید جانم فرزندم !؟ پسر می گوید آیا میگذاری با دودولت بازی کنم !؟ پدر می گوید آری فرزندم ؛ فقط جای دوری نرو !!
در هر صورت بگذریم ؛ خلاصه ی کلام که درد در ناحیه ی شرمگاهی ما زیاد شد ؛ قصد کردیم به دکتر برویم ؛ به حمّام رفته و موهای زاید را به خاطر این توفیق اجباری اصلاح کرده و چند کیلو وزن کم کردیم ؛ زیاد وارد جزئیات نمی شوم خیر سرم ؛ به پدر کامل مشکل را توضیح دادیم و تهدید کردیم که اگر می خواهی اجاقم کور نشود و نسلت ادامه داشته باشد ما را به مطب یک دکتر آلت تناسلی درست کنی ببر ! پدر یکی از دکتر های آشنای قدیمی را پیشنهاد داد .
آخرین باری که او را دیده بودم بدین گونه بود که بچّه بودم و از درد مفاصل به خودم پیچیدم و جمعه بود و این آقای دکتر آمد خانه تا به بنده پینیسیلین بزند ؛ من که اصلا از آمپول نمی ترسیدم ولی آقای دکتر اصرار شدیدی داشت که موقع آمپول زدن حواسم را با حرف زدن پرت کند ؛ یک تی شرت راه راه قرمز و سیاه به تن داشتم ؛ آقای دکتر دُر افشانی کردند که " به به آقا آرش ؛ طرفدار تیم ملّی آرژانتین هم که هستی" آمدم بگویم که جناب دکتر آن که شما می گویی آبی و سفید هست ؛ این لباس آث میلان یا حدّ اقل ابومسلم هست ؛ که یهو سرنگ را در قمبل ما فرو کرد و چشمتان روز بد نبیند لُپّ قُمبل مبارک ما یک لحظه رگ به رگ شد ؛ سکته ی ناقصی در ناحیه ی معده و روده ی بزرگ رُخ داد ؛ و گوزی با عربده کشی از ما تحت ما کنده شد ! پدر گرامی ما هم که عشقش مسخره کردن من هست چنان بلند ختدید از این شیرین کاری فرزندش که دیدم پنهان کاری و به رو نیاوردن فایده ندارد ؛ من هم که از درد مفصل مثل مار غاشیه به خودم می پیچیدم بلند بلند خندیدم و به دکتر گفتم ببخشید !!! دکتر موقع رفتن گفت " ایشالله آرژانتین قهرمان میشه " ؛ با خودم فکر کردم اصلا بی خیال ؛ تا دوباره نگوزیدم دهانم را ببندم ؛ بذار فکر کند قرمز یعنی آبی و سیاه هم یعنی سفید !!! این دکتر ها فقط در زندگی انگار درس خوانده اند و از هیچ چیز دیگر خبر ندارند !
خلاصه ی کلام ؛ به پدر گفتیم این همانیست که جلویش گوزیده ام ! بیا بر ما ببخشای و یک دکتر آلت دیگر برویم ؛ پدر گفت ؛ دیگه همین آشناس ؛ وقت زود می دهد ؛ بعدشم خیلی سال گذشته ؛ یادش رفته !!! در هر صورت با خود گفتم "بادی بود و راهی داشت ؛ مگر با او کاری داشت ؟ " ؛ به آقای دکتر زنگ زدیم و توضیح دادیم کمی مشکل را و دکتر گفت بروید سونوگرافی اوّل و ما رفتیم سونوگرافی اوّل ! با مادر گرامی نشسته بودیم تا نوبتمان شود ؛ مادر زیر چشمی خندید و پرسید : آرش بچّه پسره یا دختر !؟ منم که با مادر بسیار رو درواسی دارم گفتم انگار که بچّه فیله ؛ فعلا خرطومش دراومده ! مادر خندید ؛ نمی دانم چرا آن خانم کنار مادر نیز خندید ! صدا زد خانم منشی آرش آزادی بیاد داخل ! با حالتی که پهلوان شهر وارد گود زورخانه می شود وارد اتاق مخوف سونوگرافی شدم ! یک آقای اخمو آنجا نشسته بود و بدون اینکه نگاهم کند گفت لباست را در بیار و روی تخت دراز بکش ! شلوارم را درآوردم و با شُرت دراز کشیده بودم و هر از گاهی از زیر شُرت نگاهی به مُختار ( آرش کوچیکه ) می کردم و و تایید می کردم که خداوند احسن الخالقین است و با خودم بی معنی حال می کردم که ناگهان صدای نازک و لوند زنانه ای به گوش رسید که هر لحظه نزدیک تر می شد ! نه ؛ خدایا ؛ دختری پریزاد و زیبا روی پرده را کنار زد و آمد جلو ؛ رویش را آن طرف کرد کمی و گفت : لباس زیرت رو هم در بیار !!! احساس یک برّه آهوی معصوم را داشتم که پلنگی تیز دندان میخواهد به او تجاوز کند ! شُرت مبارک را کمی پایین دادم ؛ با تشر گفت ؛ کامل بده پایین ؛ حیا را قورت دادیم و شرت را کامل پایین دادیم در حالی که به سقف خیره شده بودم و با خود فکر می کردم کاش آیة الکرسی را حفظ می کردم که الان برای نجات جانم و حفظ عصمتم زیر لب می خواندمش !!! امّا لحظه ای استرس شروع شد که یاد حرف رفیقم افتادم که خاطره ای تعریف می کرد که در حالتی مشابه وضعیتی که من داشتم "سیخ" کرده بود و حسابی آبروریزی کرده بود ؛ به پیر ؛ به پیغمبر من هیچ حسّی به این خانم نداشتم ؛ ولی انگار آناتومی بدن میخواست لجبازی کند با فکری که از سرم می گذشت ؛ خــــــــــــــــــــــــــــدایا ! خانم پرستار با دستی مزیّن به یک دستکش سر آلت مبارک را گرفته بود و با کرمی سرد که خوشایند بود ناحیه ی شرمگاهی را ماساژ میداد ! در آن گیر و دار یاد این جوک افتادم که " تُرکی به سونوگرافی می رود و خانم پرستار سر آلت را بالا می گیرد ؛ بعد از چند ثانیه آقای تُرک می گوید ؛ خانوم پرستار ؛ میتونین ولش کنین ؛ دیگه خودش وای میسته " ؛ از فکر این که الان دقیقا وضعیت آن آقای تُرک را می توانستم داشته باشم چنان آماده ی انفجار خنده بودم که انگار یک بار چند تُنی را تحمّل می کردم !!! صورتم که حالت جدّی اش را از دست نداد ؛ ولی شانه هایم کمی از خنده لرزید که امیدوارم خانم پرستار نفهمیده باشد ! لحظه ای خودم را از بالا تصوّر کردم !!! اصلا قابل توصیف نیست ! خانم پرستار وسیله ای مانند سشوار آورد و فکر کنم عکس گرفت و آخرین نگاه عاشقانه را به "مختار" انداخت و گفت میتونی پاشی ! وقتی که رفت نگاهی خریدارانه به مختار انداختم که همچنان شایسته ی لقب "زیبای خفته" بود ! با شعار نصر من الله و فتح غریب از جا بلند شدم و لباس به تن کرده و از اتاق خارج شدم و بیرون مادر با نگاهی مشتاق منتظرم بود ؛ اوّلین سوالی که پرسید این بود که خانمه سونوگرافی کرد !؟ گفتم آره ؛ پرسید خجالت نکشیدی !؟ جواب دادم اگه کسی میخواست خجالت بکشه اون بود نه من !! و خودم را خیلی ریلکس نشان دادم !
در مطب دکتر نشسته ام و عکس سونوگرافی به دستم و آماده ی رفتن به مطب آقای دکترم و به فکر اینکه آیا دکتر هنوز صدای گوزم در گوشش طنین انداز است یا فراموش کرده ! بلند که می شوم بروم ؛ مادر و پدر هم بلند می شوند ؛ خنده ام می گیرد می گویم حلوا پخش نمی کنند ها ! تنها میروم ؛ می گویند می خواهند آقای دکتر را ببینند و نمی شود جلوی آن همه مریض کل کل کرد ! وارد مطب می شویم و چند دقیقه ای به احوال پرسی و در آوردن اوضاع و احوال جدّ و آباد همدیگر می گذرد ! آقای دکتر می گوید چقدر بزرگ شده ای آرش خان ! وقت داماد کردنته دیگه ! قهقهه ی تلخ می زنم ! میخواهم شروع کنم از درد بی درمان بگویم که مادر شروع می کند به توضیح دادن ؛ چنان چشم غُرّه ای می روم و می گویم در مسائل مردانه شما دخالت نفرمایید ؛ همه بلند می خندد ؛ من هم قهقهه ی تلخ می زنم ! شروع می کنم به توضیح دادن مشکل را و دکتر می گوید روی تخت دراز بکش تا معاینه کنم ! با نگاهم می فهمانم جلوی پدر مادر طبیعی هستم ولی نه دیگر تا این حد که در بیاورم ! از نوع نگاهم می فهمد و می گوید بروی داخل آن اتاق ؛ روی تخت دراز بکش تا بیایم ؛ صدای خندشان می آید ؛ با خودم فکر می کنم این مردک که روزی هزار تا هم از این مریض ها دارد هنوز برایش این مسئله خنده دار هست ! می خواهم شُرتم را هم در بیاورم ولی با خود می گویم بذار خود آقای دکتر بگوید ؛ بعدش این عمل قبیح را انجام می دهم ! آقای دکتر وارد می شود و باز دوباره احوال پرسی می کند و پیشنهاد بی شرمانه ی خود را مبنی بر کشیدن پایین در خواست می کند و من اجابت می کنم ؛ دستکشی به دست می کند و محل درد را بر رسی می کند و گاهی یک قُل دو قُل بازی می کند ؛ کمی سوال می پرسد و جواب می دهم ؛ اتّفاقا بادی هم در ما تحت گیر کرده ؛ خدا خدا می کنم بحث تیم ملّی آرژانتین را به میان نکشد !! در حالی که به مختار نگاه می کند جمله ای بسیار عجیب به زبان می آورد که تا مغز استخوانم نفوذ می کند ! می گوید ماشاالله خیلی شبیه پدر هستین !!!! نمی دانم وقتی صورتم را می دید این به ذهنش آمد یا از دیدن مختار یاد شباهتم به پدر افتاد ؛ در هر صورت من به رابطه ی پدر و آقای دکتر شک می کنم !!! کمی دیگر مثل این بچّه ها که خمیر بازی می کنند با ما ور می رود و معاینه تمام می شود !
پی نوشت انتخاباتی : آقای احمدی نژاد ؟! آیا باز هم می گویید در کشورمان همجنس گرا نداریم !؟ مرگ بر دیکتاتور ؛ مادر دیکتاتور ؛ دقّت کن !
خب به اتاق نشیمن بر می گردیم ! پدر و مادر با لبخند شیطنت آمیز نشسته اند ! مادر با نگرانی می پرسد چی شده آقای دکتر ؟! دکتر کمی توضیح می دهد و از آخر می گوید این گُل پسر هیچیش نیست ؛ فقط زن میخواد !!! اصلا از حرفش خوشم نمی آید ولی قهقهه ی تلخ می زنم ! از دکتر می پرسم ؛ خب من درد دارم ؛ حالا چطوری هیچیش نیست ! می گوید تو از من هم سالم تری ؛ فقط یکم انرژی ات زیاد است ؛ نسخه برات مینویسم که بابا مامان برات زن بگیرند ! سیاست سکوت را ترجیح می دهم و با خودم فکر می کنم که الان والدین گرامی فکر می کنند چه پسر شهـ.ـوتی ای دارند که اینقدر فشار رویش هست که درد می کشد ! دلم طاقت نمی آورد ! دوباره می پرسم ؛ آقای دکتر ؛ دور از شوخی ، من درد دارم ، فکر نمی کنم به ازدواج ربطی داشته باشه ؛ آیا چه کار باید کرد !؟ می خندد می خواهد چیزی بگوید ؛ سیاست سکوت اختیار می کند و می گوید اینجا جلوی حاجاقا حاچخانم زشته بگم ؛ با خودم می گویم تو که بد ترش کردی ! دوباره به اتاق دیگر می رویم ؛ معصومانه نگاهش می کنم ؛ مردک بی حیا پر حرارت نگاهم می کند و با حرکت شنیع و مستهجن دست راست می گوید خود ارضایی کن ! برق سه فاز از همه جایم می پرد !!! با خودم فکر می کنم این دکتر ها شاید ندانند لباس آرژانتین چه رنگی هست ؛ ولی غیر از درس خواندن انگار کارهای دیگری هم می کرده اند !!! نمی دانم چه جوابی بدهم ؛ سرم را تکان می دهم و بر می گردیم به اتاق نشیمن ؛ موقع خداحافظی پدر به دکتر می گوید به زودی کارت عروسی میفرستیم خدمتتون ؛ همه می خندند ؛ من نیز قهقهه ی تلخ می زنم ! موقع برگشت به خانه پدر می پرسد داخل اتاق دکتر چه گفت ؟! منّ و من می کنم و می گویم گفت هر وقت درد داشتی طاق باز بخواب یا دوش آب سرد بگیر ! بعد هم سریع بحث را عوض می کنم ! ولی به این فکر می کنم که چرا دکتر گفت شبیه پدر شده ام و آیا رابطه ی کثیف پنهانی ای در میان بوده ؟!
از فردای آن روز ؛ این ماجرا و نسخه ی دکتر را هنگام درد برای همه تعریف می کنم ؛ تمام رفقا استقبال می کنند و می گویند دکتر یه چیزی میدانسته که گفته و زیر لب دعا می کنند که درد بگیرد تا بدون عذاب وجدان و با تایید دکتر کارشان را بکنند ! درد ما که تقریبا خوب شد و مقابل پیشنهاد بی شرمانه ی دکتر مقاومت کردیم ولی دکتر نمی داند با آن جمله اش چه آتشی در دامن جوانان ما انداخت !!!
نتیجه های اخلاقی :
+ لباس تیم ملّی آرژانتین آبی و سفید است !
+ از یک سولاخ دو بار گزیده نشوید ؛ اگر جلوی دکتری گوزیدید ؛ برای همیشه او را فراموش کنید !
+ از بردن والدین دیوانه ی خود به مطب دکتر جدّا جلوگیری فرمایید !
+ اگر درد داشتید ؛ ازدواج نکنید ؛ خودش خوب می شود ؛ مسئولیت عمل به نسخه ی دکتر نیز با خودتان است و این وبلاگ هیچ گونه مسئولیتی بر در قبال عوارض ناشی از آن بر عهده نمی گیرد !
+ در سونوگرافی یاد جوک های کمر به پایین نیفتید !
+ با آلت خود به تفریح بروید ولی با آن تفریح نکنید !
+ وقتی تعطیل کرده اید و کرکره ها را پایین کشیده اید برای خنده ی دیگران ، از پاره ی تن خود در وبلاگتان مایه نگذارید !

