چند شب پیش بود ؛ صدای نم نم بارون از کانال کولر توی اتاق پخش می شد ؛ مثل همیشه نشسته بودم پای کامپیوتر و به ال سی دی خیره بودم ؛ هوا سرد بود ؛ ولی نه اونقدر که اذیتم کنه ؛ فقط پاهام یخ کرده بود ؛ یه صدای زوزه ی باد چنان مو به تنم سیخ کرد که ترجیح دادم بدون جیش و بوس برم زیر پتو ؛ میدونستم هنوز خوابم نمی بره ؛ بالیشت ( بالش ) رو چارچنگولی بغل کردم و شروع کردم به بافتن رویا ! صدای آناتما ( Anathema ) همیشه ضربه ی آخر روبرای رفتن به یه دنیای دیگه خیلی محکم میزنه ؛ نمی دونم چقدر توی این حالت گذشت ؛ ولی اونقدر فکر ها شیرین بودن که نا خودآگاه دوست داشتم ادامه داشته باشه ! کم کم احساس کردم یه صدای اضافی شترق شترق کنان توی گوشمه ؛ بلند شدم ؛ گوشی ها رو از گوشم برداشتم ؛ عجب بارونی بود ! واقعا عجب بارونی بود ؛ یه زوزه ی ناله وار میون صدای رگبار بارون که انگار میخواست شیشه ها رو بشکنه یه فضای عجیب غریب درست کرده بود ؛ دو تا رعد و برق ؛ از اون رعد و برقایی که ته دلت میلرزه ولی از اوج لذّت یه خنده میاد روی صورتت ؛ چنان کوبیده شد توی مغزم که از خیره شدن به سقف دست کشیدم و چشمامو بستم ؛ صدای بارون وحشتناک شدید شد ؛ چنان قلبم می کوبید توی سینم که هر لحظه احساس میکردم روحم از تنم جدا میشه ! صدای بارون دقیقا مثل صدای رژه ی نا منظّم یه لشکر خیلی بزرگ بود ؛ اون لحظه ای که فرمانده دستور حمله میده ؛ صدای کوبیده شدن نعل اسب و پای سرباز ها و صدای تیر هایی که پرتاب میشه توی هوا و یه نعره ی همهمه وار ! یاد اون خواب همیشگی افتادم ؛ قلبم داشت کنده میشد ؛ بارون وحشتناک بود ؛ صدای جیغ جیغ دزدگیر ماشین ها هم از توی کوچه بلند شده بود ؛ یه رعد و برق دیگه زد ؛ انگار دیگه داشتن دو تا لشکر به هم می رسیدن ؛ حالا فقط صدای پای اسب ها بود ؛ انگار زمین داشت می لرزید ! نفسم واقعا توی سینه حبس شده بود ؛ توی ذهنم طرفدار لشکر سمت راست بودم ؛ به خدا زمین داشت می لرزید ؛ واقعا قلبم داشت کنده میشد ! مثل یه انفجار دور ؛ صدای یک رعد و برق دیگه اومد .... فقط چند ثانیه طول کشید ؛ شاید هم کمتر ؛ کوچکترین اثری از صدای بارون نبود ؛ یه صدای زوزه ی باد ، امّا خیلی آروم ؛ انگار همه ی اسب ها ایستادن ؛ شاید هم کلّ لشکر ؛ درست لحظه ای که باید وارد هم میشدن ؛ به خدا قلبم داشت کنده میشد ؛ چنان صدای اللّه اکبر اذون صبح بلند شد توی کوچه که واقعا چند لحظه احساس بی وزنی بهم دست داد ؛ پـــــــــــــــــــــوف ؛ نفسم رو دادم بیرون ؛ پتو رو کشیدم روی سرم ؛ قلبم آروم تر میزد ولی هنوز اونقدر تند بود که فشارش رو روی قفسه ی سینم احساس کنم ؛ آخ من عاشق این تیکّه اشهد انّ علیّ ولی الله این اذونم ؛ فکر کنم لشکر سمت راست اسکاتلندی بودن ؛ مل گیبسون انگار با اسبش داره میره ؛ همه جا سیاه شد ؛ خوابم برده بود !
هنوز دارم فکر می کنم کاش بلند میشدم بعد این همه روز ؛ دو رکعت نماز صبح ؟! نماز آیات ؟! شاید هم نماز شکر میخوندم ... !
