تبليغاتX
!! -- تُــفِ ســــربالا -- !!

!! -- تُــفِ ســــربالا -- !!

هرگز نگرد نیست ،؛، سزاور مرد نیست


چند شب پیش بود ؛ صدای نم نم بارون از کانال کولر توی اتاق پخش می شد ؛ مثل همیشه نشسته بودم پای کامپیوتر و به ال سی دی خیره بودم ؛ هوا سرد بود ؛ ولی نه اونقدر که اذیتم کنه ؛ فقط پاهام یخ کرده بود ؛  یه صدای زوزه ی باد چنان مو به تنم سیخ کرد که ترجیح دادم بدون جیش و بوس برم زیر پتو ؛ میدونستم هنوز خوابم نمی بره ؛ بالیشت ( بالش ) رو چارچنگولی بغل کردم و شروع کردم به بافتن رویا ! صدای آناتما ( Anathema ) همیشه ضربه ی آخر روبرای رفتن به یه دنیای دیگه خیلی محکم میزنه ؛ نمی دونم چقدر توی این حالت گذشت ؛ ولی اونقدر فکر ها شیرین بودن که نا خودآگاه دوست داشتم ادامه داشته باشه ! کم کم احساس کردم یه صدای اضافی شترق شترق کنان توی گوشمه ؛ بلند شدم ؛ گوشی ها رو از گوشم برداشتم ؛ عجب بارونی بود ! واقعا عجب بارونی بود ؛ یه زوزه ی ناله وار میون صدای رگبار بارون که انگار میخواست شیشه ها رو بشکنه یه فضای عجیب غریب درست کرده بود ؛ دو تا رعد و برق ؛ از اون رعد و برقایی که ته دلت میلرزه ولی از اوج لذّت یه خنده میاد روی صورتت ؛ چنان کوبیده شد توی مغزم که از خیره شدن به سقف دست کشیدم و چشمامو بستم ؛ صدای بارون وحشتناک شدید شد ؛ چنان قلبم می کوبید توی سینم که هر لحظه احساس میکردم روحم از تنم جدا میشه ! صدای بارون دقیقا مثل صدای رژه ی نا منظّم یه لشکر خیلی بزرگ بود ؛ اون لحظه ای که فرمانده دستور حمله میده ؛ صدای کوبیده شدن نعل اسب و پای سرباز ها و صدای تیر هایی که پرتاب میشه توی هوا و یه نعره ی همهمه وار ! یاد اون خواب همیشگی افتادم ؛ قلبم داشت کنده میشد ؛ بارون وحشتناک بود ؛ صدای جیغ جیغ دزدگیر ماشین ها هم از توی کوچه بلند شده بود ؛ یه رعد و برق دیگه زد ؛ انگار دیگه داشتن دو تا لشکر به هم می رسیدن ؛ حالا فقط صدای پای اسب ها بود ؛ انگار زمین داشت می لرزید ! نفسم  واقعا توی سینه حبس شده بود ؛ توی ذهنم طرفدار لشکر سمت راست بودم ؛ به خدا زمین داشت می لرزید ؛ واقعا قلبم داشت کنده میشد ! مثل یه انفجار دور ؛ صدای یک رعد و برق دیگه اومد .... فقط چند ثانیه طول کشید ؛ شاید هم کمتر ؛ کوچکترین اثری از صدای بارون نبود ؛ یه صدای زوزه ی باد ، امّا خیلی آروم ؛ انگار همه ی اسب ها ایستادن ؛ شاید هم کلّ لشکر ؛ درست لحظه ای که باید وارد هم میشدن ؛ به خدا قلبم داشت کنده میشد ؛ چنان صدای اللّه اکبر اذون صبح بلند شد توی کوچه که واقعا چند لحظه احساس بی وزنی بهم دست داد ؛ پـــــــــــــــــــــوف ؛ نفسم رو دادم بیرون ؛ پتو رو کشیدم روی سرم ؛ قلبم آروم تر میزد ولی هنوز اونقدر تند بود که فشارش رو روی قفسه ی سینم احساس کنم ؛ آخ من عاشق این تیکّه اشهد انّ علیّ ولی الله این اذونم ؛ فکر کنم لشکر سمت راست اسکاتلندی بودن ؛ مل گیبسون انگار با اسبش داره میره ؛ همه جا سیاه شد ؛ خوابم برده بود !

هنوز دارم فکر می کنم کاش بلند میشدم بعد این همه روز ؛  دو رکعت نماز صبح ؟! نماز آیات ؟! شاید هم نماز شکر میخوندم ... !



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط آرش   | 


اصلا خنده داره !

؛


توی شهر ما ؛ که همون مشهد به اصطلاح مقدّس هست ؛ یه بلوار بود به نام ایرج میرزا ؛ از وقتی یادم میاد این بلوار اسمش ایرج میرزا بود ؛ از وقتی بابام هم یادش میاد اسمش ایرج میرزا بوده ؛ بلوار رو عرض می کنم ! از قضا خونه ی ما هم توی همین بلواره ؛ از طرف دیگه مثل این بچّه مهدکودکی ها ؛ دانشگاهمون هم ور دلمون ؛ تو همین بلواره ؛ خلاصه ی کلام که روزی چند بار این بلوار رو میبینیم ! جریان خنده دار زیاد داره این بلوار ؛ از شمشاد کاری های زیبای بلوار که بگذریم که اونقدر بلنده که تمام دید راننده رو میگیره و سر دور بر گردون ها هر هقته دو سه تا کشته میبینیم ؛ اسم گذاری های جالبی روی این بلوار صورت می گیره ( چقدر بلوار بلوار کردم ؛ کلمه ای جایگزین بلوار نداریم ؟ ) ؛ یه میدون اصلی سر این بلوار هست که قدیما اصن نبود ؛ بعدش میدون ایرج میرزا شد ؛ بعدش میدون معلّم ؛ بعدش میدون استقلال ؛ الان والّا نمی دونم اسمش چیه ! چند سال پیش هم اومدن یه مجسّمه ساختن وسط میدون ایرج میرزا ؛ پارچه رو که کشیدن از روی مجسّمه تا ما خیلی یه دفگی سورپرایز شیم ، دیدیم مجسّمه ی یه شیخ هست به نام آیت الله مطهّری ! خب یکم خندیدیم ؛ گفتیم حتما ایرج میرزا و مطهری یه نسبتی با هم دارن که ما آگاه نیستیم ؛ حتما توی یه پیاله عرق میخوردن ؛ خب گذشت و گذشت تا اینکه دم عیدی ؛ یه روز که داشتم از بلوار رد می شدم ؛ چشمام واقعا از تعجّب از حدقه در اومد ؛ جلال آل احمد 2 ؛ جلال آل احمد 4 ؛ جلال آل احمد 6 ....  این دیگه واقعا خنده دار بود ؛ تمام تابلوهای بلوار ایرج میرزا ؛ عوض شده بود ؛ اصلا اسم بلوار عوض شده بود ؛ اونم شاید بعد از سی سال !! خب آخه چرا ؟! از کدام خزانه !؟


نمی دونم مسئول کدوم اُرگان ؛ یهو یادش افتاده بود که ایرج میرزا غیر از شعر " مادر " که توی کتاب فارسی ها بود ؛ بیشتر اشعارش در مورد آلت تناسلی و قتّاله و خود ارضایی و غسل جنایت و از این حرفاس ! واقعا میخوام بدونم درد جوونای ما اینه !؟ ( با صدای احمدی نژاد خوانده شود تا نوستالوژی فراهم آورد ) ؛ یعنی ارزش داشت این همه خرج تابلو کنین برای عوض کردن اسم وقتی اینقدر قُلمبه سُلمبه داره آسفالت بلوار که بز پاش توش میپیچه !؟ یعنی اینقدر هجویات اجتماعی ایرج میرزا براتون سخته فکر کردن بهش که حاضرین غلفتی برینین توی هر چی آدرس پستی و اسم کوچه پس کوچس ؟! دلم برای جلال آل احمد میسوزه که تُف و لعنتش به اون هم می رسه ؛ اصن تو بگو بلوار شهناز تهرونی ؛ بلوار نادره خیرآبادی ؛ چه فرقی میکنه ؟! همیشه گیر اسم هاییم ! شاید ایرج و جلال هم با هم پسرخاله بودن و توی دبستان ؛ توی دستشویی اونجاهاشون رو به هم نشون میدادن !


جالبه برام ؛ یه روز از خونه اومدم بیرون دیدم دارن جدول ها رو رنگ میکنن ؛  چند روز بعدش داشتن بلوار رو آسفالت میکردن ؛ بعد دو روز دیدم دارن جدول ها رو میکنن و آسفالت های جدید هم کنده میشه و کلّا مدل جدول ها رو عوض میکنن ؛ بعد چند روز آب و فاضلاب اومد کلّا آسفالت و جدول رو با هم کند ! الانم که اسم بلوار عوض شده ؛ ولی یه تابلوی بزرگ اوّل ورودی هست که خیلی بالاست ؛ یا ندیدنش ؛ یا جا پا گرفتن و دستشون نرسیده که عوضش کنن ؛ بلوار ایرج میرزا ؛ جلال آل احمد ؛ میدان استقلال ؛ مجسّمه ی مطهّری ! مملکت شتر گاو پلنگ همین است ! شاید هم خر الاغ یابو !


پی نوشت :


- روی قبر یه پروفسور آلمانی که به اسلام گراییده بوده سالها پیش ؛ توی قبرستون خواجه ربیع مشهد ؛ محلّ خدمتش به اسلام و ایران رو بیمارستان شاهرضا نوشتن ؛ امیدوارم دفعه ی بعد که میرم قبرستون ؛ نبش قبر نشده باشه و سنگ قبرش برای تبدیل شاهرضا به امام رضا عوض نشده باشه ! 


اصلا خنده داره ؟



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 2:14 قبل از ظهر  توسط آرش   | 


صبح با یکی از دوستان در مورد فرهنگ و سینما صحبت میکردیم و ژست های روشن فکرانه گرفته بودیم هر کدوم به نوعی ؛ بحث به سینما کشیده شد و نهایتا به فیلم " اخراجی های 2 " ! برای من خیلی حرص درآر بود که رکورد فروش سینمای ایران دست فیلمی باشه که کارگردانش مسعود دهنمکی هست ؛ همین صبح خیلی مصمّم گفتم هیچ وقت حاضر نیستم و برم این فیلم رو ببینم ؛ شب قرار بود برم فوتبال ؛ از دست قضا کنسل شد و قسمت شد یه شب رو هم با خونواده سپری کنیم ! خب از اونجایی که هر چی میگم بر عکس  میشه همین امشب اخراجی ها رو دیدم ؛ بماند که عصر گفتم نمیام و برام بلیت نگرفته بودن و قاچاقی خودم رو رد کردم توی سینما ! ... 9 نفر بودیم و یک ردیف 8 تا صندلی بود ؛  4 تا زوج و من یک نفر ؛ داوطلبانه گفتم من میرم یه جای دیگه میشینم ؛ جلو و عقب رو یکم نگاه کردم و دیدم کنار یک دختر و پسر جوون با یه ظاهر خیلی معمولی ، یه صندلی خالیه ؛ اجازه گرفتم و نشستم ...!


یه صحنه از فیلم واقعا خنده دار بود ؛ من هم خندیدم ؛ ولی چیزی که کلّ فکر منو تا آخر فیلم به خودش مشغول کرد ؛ صدای خنده ی پسر کنارم بود ؛ اینقدر از ته دل و قشنگ خندید این صحنه رو که حواسم رو کامل به طرف خودش جذب کرد ؛ دختر کنارش ، نمی دونم نامزدش بود یا دوست دخترش ؛ برگشت نگاش کرد و با خنده گفت " چه عجب تو امروز خندیدی ؛ از صبح خندتو ندیده بودم " ؛ پسر هم وقتی خندش تموم شد نم اشک کنار چشمش رو پاک کرد و در حالی که نفسشو میداد بیرون ؛ خیلی آروم گفت " خدایا شُکرت " ! ولی من شنیدم ! این خنده ها واقعا چند بار دیگه تکرار شد تا آخر فیلم ؛ موقع رفتن چنان دست همو گرفته بودن این دو نفر که احساس میکردم هیچ وقت نمی خوان جدا بشه ... !


در بی در و پیکری فیلم شکّی نیست ؛ ولی دیدن همین دختر و پسر و خنده هاشون ؛ برای من کافی بود که این 4 میلیارد فروش رو یه نوش جون از ته دل به مسعود دهنمکی بگم ! کاشکی توی این مملکت ماتم زده وسیله ی خندیدن و شاد بودن بیشتر باشه ؛ کاشکی بیشتر بخندیم !



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط آرش   | 


توی دستشویی نشسته بودم و زور میزدم و هر از چند گاهی یک نفس عمیق می کشیدم ؛ چیز خاصّی هم توی ذهنم نبود ، به این شیارهای سرامیک ها نگاه میکردم که چطور قطره های آب توشون به همدیگه می رسیدن و یه مسیر رو ادامه میدادن ؛ مثل همیشه هم یه مورچه ی احمق هم هی در معرض خودکشی قرار میگرفت با نزدیک شدن به آب و من نجاتش میدادم !

برای مامان به تازگی یه گوشی موبایل جدید گرفته بودیم که خب طبیعتا کار باهاش رو بلد نبود ؛ کودک درونش هم فعّال شده بود و هی بازی میکرد با گوشی و از بابام عکس خنده دار میگرفت و به همه هم نشون میداد ؛ خلاصه ی کلام اینکه بنده همون طور که توی دستشویی بودم به صدای گوشخراش یکی از آهنگ های موبایل مادر نیز گوش میدادم ؛ بعد از چند دور تکرار شدن آهنگ که خیلی هم گوشخراش بود ؛ صدای مامان بلند شد که " آآآآآآرش ، این چطوری قطع میشه ؟ ؛ یه جایی رفته هر کاری میکنم صداش قطع نمیشه " ؛ خب احساس کردم برم بیرون جواب بدم بهتره ؛ دوبار دیگه صدام زد و من هم در حین زور زدن به صورت مبهم داد زدم میام بیرون بهت میگم ؛ یهو دیدم در توالت باز شد و مادر گوشی به دست قصد وارد شدن دارن و میگه بیا همینو قطع کن ؛ برای حفظ تعادل یه دستم رو به شیر آب گرفتم و با پای جهت مخالف ؛ با لگد در رو بستم ! یه تشر جانانه هم زدم که من اینجا کـ.ـون لخت نشستم ؛ خانم در توالت رو باز میکنه که آهنگ موبایلش رو قطع کنم ؛ مادر فریاد زد ؛ حالا انگار چی میشه ؛ بچّه بودی همه جاتو دیدم این همه ؛ بنده عرض کردم از اون موقع تا حالا خیلی چیزا تغییر کرده ؛ نه من آرش سابقم نه آرش کوچیکه !!! صدای قهقهه ی پدر آمد ! مادر فرمودند ؛ اوه اوه ؛ چه بوی گندی هم راه انداخته پسره ی لندهور ؛ اعتماد به نفسی که از خنده ی پدر گرفته بودم باعث شد ادامه بدم ؛ شرمنده مامان جون ؛ آخه میدونی ؟ وقتی من گلاب به روتون می رینم بوی گُه میده ؛ بقیه که میرینن حتما بوی عطر کریستین دیور !!! صدای بابا اومد که خیله خب دیگه ؛ اینقدر نمک نریز ؛ نیم ساعته رفتی نشستی اون تو ؛ پرسپولیس دو تا گُل خورده ؛ بیا بیرون مرتیکه دیگه ؛ ما رو در حال رفتن تو دستشویی نگه داشتی که اوّل من برم ؛ یه دقیقه ای میام بیرون ...! یه چنتا دیالوگ دیگه هم ردّ و بدل شد که مهم نیست !


فکرم مشغول شده بود به این که چرا وقتی آدما یکم پا به سن میذارن اینقدر دست به عصا میشن توی کار ها و قدرت ریسک کردن ازشون گرفته میشه ؟! یادمه گوشیم رو پسردایی 5 سالم داده بودم ؛ با اینکه هیچی نمی فهمید از گوشی ؛ بعد از نیم ساعت ور رفتن بهش اومده بود و میگفت با گوشیت یاد گرفتم چطوری عکس ترسناک بگیرم ! اونقدر سیخ زده بود که با دوربین موبایل حالت نگاتیو عکس میگرفت و میدونست از کجا این تنظیمات رو آورده ! حالا مادر بنده میترسه چند تا دکمه اضافه بزنه برای قطع کردن صدای آهنگ و میخواد توی مستراح من براش درست کنم !! وقتی با تجربه میشیم ؛ دیگه فقط از همون تجربه ها استفاده می کنیم ؛ حاضر نیستیم ریسک کنیم برای دیدن راه های جدید تر ؛ راه هایی که نرفتیم به جای جذابیّت برامون ترس میارن ؛ ذوق و شوقی هم برای یادگیری و تجربه کردن اتفاقات جدید خیلی وقت ها نمی مونه !


صدای بابا میومد که بیا بیرون دیگه ؛ ریخـــــت ! مراحل چندگانه ی طهارت رو انجام میدم ؛ سیفون رو میکشم ؛ یادم نمیاد با کدوم پا وارد مستراح شدم ؛ ولی با پای راست خارج میشم ! پدر دوان دوان وارد دستشویی میشه ؛ راستی صدای موبایل نمیاد ؛ انگار خودش فهمید کدوم دکمه رو باید بزنه !



+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط آرش   | 


شب آخر سال 87 بود ؛ شب عید همین نوروزی که گذشت ؛ ناپرهیزی کرده بودم و داشتم توی دفتر خاطراتم چیزی مینوشتم . این شب ها ، شب هایی مهمّی برام هستن همیشه ؛ نزدیکای صبح بود و خسته بودم ؛ نوشتنم که تموم شد ؛ مثل همیشه دفتر رو برداشتم تا داخل کیف بذارم و درش رو قفل کنم ؛ این عادت قفل کردن کیف رو از پنج سال پیش ادامه میدم ؛ یعنی از وقتی که مادر گرامی و عزیز تر از جان ؛ تصمیم به خواندن خاطرات خانمان برانداز بنده دور از چشم اینجانب کرده بودن ؛ موقعی که میخواستم کیف رو قفل کنم ؛ به خاطر تعداد زیاد دفترها ؛ در کیف بسته نمی شد و باید زور میزدم ؛ دو تا فکر با اختلاف معنایی 180 درجه ؛ به صورت موازی اومدن توی ذهنم ؛ اوّلی اینکه یه فحش رکیک خوار مادر دار و شناسنامه دار بود که از خستگی زیاد و بد قلقی و بسته نشدن در کیف میومد ! فکر دوم ؛ خیلی فکرم رو درگیر کرد ؛ ناخودآگاه این حس بهم دست داد که چه خاطرات سنگینی ؛ اونقدر خاطره ها زیاد شدن که این کیف دیگه تحمّل نگهداریشون رو نداره  ؛ یه چیزی تو همین مایه ها ؛ این فکر باعث شد تا خود صبح آهنگ گوش بدم و خاطره هامو بخونم و خیلی حس های خوب و بد رو مرور کنم ... !

؛

صبح که میخواستم بخوابم ، به این فکر میکردم که چقدر فکری که توی ذهن ما از ظاهر اتّفاق های روزمرّه میگذره مهمّ و تاثیر گذاره توی عکس العملی که به اون نشون میدیم ؛ اینکه مو ببینیم یا پیچش مو ! ولی اینقدر اون شب این دو تا فکر همزمان با هم توی ذهنم اومدن فقط به خاطر بسته نشدن در کیف که هر دفعه که با دو حالت مختلف برای یه چیزی توی خودم مواجه میشم یادش میفتم و اینکه هر کدوم از اون فکر ها چه تاثیری میتونه در ادامه داشته باشه !

بعضی وقت ها لذّت دیدن مو بیشتره ؛ بعضی وقت ها دنبال کردن پیچش مو ! مهم اینه که لذّت ببریم !




+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط آرش   | 


خب ؛ فکر کنم از اون دست آدم هام ( با پیش فرض اینکه آدمم ) که حاضر نیستن خونه کلنگی آباء و اجدادیشون رو بکوبن و یه برج چند طبقه ی شیک و باکلاس به جاش هوا کنن ( بی معنی ) و با خاطره های همون در و دیوار کاهگلی و گلدونای شمعدونی و زیر زمین پر سوسک ؛  روزگار رو خوش میگذرونن !

خیلی وقتا خواستم اینجا رو بی خیال شم و برم یه جا که هیشکی منو نمیشناسه و یه وبلاگ جدید داشته باشم ؛ این کار رو هم کردم ؛ ولی باز جوییدم روزگار وصل خویش ؛ میگن آدم هیچ جا مثل مستراح خونه ی خودش راحت نیست ؛ برای منم هیچ جا مثل آرش هرکول نشد و نمیشه ! خلاصه ی کلام ؛ یه دستمال نم دار بر میداریم و یه دستی به سر و روی اینجا میکشیم و با نام و یاد پروردگار مهربان که هر چه دارم از اوست شروع می کنیم ....

آه پس که این طور !



+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط آرش   |