تبليغاتX
!! -- تُــف ِ ســر بـالـا -- !!

!! -- تُــف ِ ســر بـالـا -- !!

دست من خسته شد بس که نوشتم ، پای من آبله زد بس که دویدم ، تو اگه رسیده ای ما رو خبر کن !!!

 

 

حکایتی است شنیدنی که ملّا نصرالدّین را پرسیدند روزگار چگونه میگذرانی ؟!! پاسخ بداد ؛ دیناری می گیرم و سگ اخته می کنم ؛ امّا ۱۰ دینار می دهم تا به حمّام بروم و غسل کنم !

حالا حکایت ما ایرانی هاست ؛ ما ملّت جان بر کف ؛ که یک روز رییس جمهور منتخب و مردمی ؛ پشت تریبونی در افشانی می کند که بالای سرش نام خلیج عربی چشم ها را می آزارد ؛ حالا هم رگ غیرتمان بالا زده می خواهیم یک میلیون امضاء جمع کنیم تا گوگل را وادار کنیم که دوباره خلیج همیشه فارسمان را به ما برگرداند ! چه کنیم که خود کرده را تدبیر نیست ! اگر فکر می کنید حکایت ما حکایت آن دیوانه ایست که سنگی در چاهی می اندازد که ده ها عاقل نمی توانند آن را بیرون بیاورند ؛ سخت در اشتباهید ؛ گاهی اوقات اینجا مجمع دیوانگان است و هر کسی به بزرگی جهالت خویش سنگی به چاه می اندازد ! یکی خُرده سنگی می اندازد و چراغ قرمز را رد می کند ؛ آن یکی هم به اسم عدالت ؛ شهاب سنگی بر فرق سرمان می کوبد که برق از جای جایمان می پرد ؛ باور کنید خدا هیچ ملّتی را به نا حق خوار و خفیف نمی کند و هیچ مملکتی را هم بی دلیل عزّت نمی بخشد که از ماست که بر ماست !

شاه شهید ؛ ناصرالدّین شاه چه خوب می گفت که همه چیزمان به همه چیزمان می آید ؛ باور کنید ؛ درست است که لبهایمان دوخته است و نسل هایمان سوخته است و روانمان سُپوخته ؛ ولی با عرض شرمندگی باید گفت که با حلوا حلوا کردن شیرین کام نمی شویم ،؛،

 

اعتراف می کنم ؛ ماست ما ترشه !

 


پی نوشت :   یک امضا فقط چند ثانیه طول میکشه ! لطف می کنی ؟!

 

 

 

+ تراوش شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 9:20 بعد از ظهر  برگرفته شده از افکار مشوّش آرش هرکول  | 

 

دیده اید وقتی یک نفر دماغش را عمل می کند ؟!! خب البتّه دماغ انسان های خاور میانه ذاتا بزرگ است ! حتما دیده اید ! فرقی هم نمی کند که پسر باشد یا دختر ؛ زشت باشد یا زیبا ؛ نوک دماغش سر بالا باشد یا رو به افق های دور دست ! در هر صورت وقتی یک نفر دماغش را عمل می کند ؛ تا پایان عمر به انسان ها به چشم دماغ هایی نگاه می کند که دست و پا دارند و گاها قلب و به ندرت مغز ! درست حدس زده اید ؛ بنده میخواهم یک نکته ی روانشناسی را به شما متذکّر شوم ! انسان ها وقتی بر روی چیزی حسّاس می شوند ؛ آن چیز ؛ بی معنی در بالا ترین لایه ی سطح نگاه و فکر آنها می نشیند و باعث می شود که بیشتر از هر چیزی به آن چیز ، بی معنی فکر یا نگاه کنند ! خب فرقی هم نمی کند که آن چیز ؛ خوب باشد یا بد باشد یا مفت باشد یا کلفت ! به عنوان مثال ؛ فرضا شما میخواهید برای اتومبیل خود ؛ رینگ اسپرت تهیّه بفرمایید ؛ خب از آن لحظه که این تصمیم در ذهن شما شکل می گیرد ؛ وقتی در کوچه و خیابان ظاهر می شوید ؛ همیشه سرتان لای چرخ های ماشین هاست که ببینید رینگ هایشان چه شکلی است ! تا مدّتی بعد از خریدن رینگ هم این عمل ادامه دارد و شما دوست دارید هی مقایسه کنید رینگ های خود را و چُسی بیایید و اثبات کنید که رینگ های شما زیبا تر است ! خلاصه ی کلام که این مدلی می باشد انسان ! اصلا چرا راه دور برویم ؟! یک بار ؛ چند سال پیش پدر گرامی به بنده فرمود که : " پسرم ؛ هیچ گاه ادرارت را نگاه مدار و هر هنگامی که قدم در مستراح میگذاری یقین حاصل کن که آخرین قطرات ادرار را هم پس داده ای ؛ نگاه کن فلانی را اینقدر سرپا شاشیده که قطرات ادرار کامل خارج نشده و سنگ مثّانه گرفته و مثل مار به خودش می پیچد "" ،؛، خب تذکّر پدر در من تاثیر عمیقی گذاشت و موجب شد هر وقت به موال میرفتم هی زور بزنم تا قطره ای دیگر هم خارج شود ؛ باشد که رستگار شوم ! و ده ها بار طهارت می گرفتم ؛ آنقدر وسواس پیدا کرده بودم که همیشه فکر می کردم قطراتی در آلت مبارک مانده و به سنگ توالت با ناله می سرودم ؛ من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست ؛ آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش ! خلاصه ی کلام که دیدم اینگونه زندگی فایده ندارد ! گفتیم اصلا گور پدر سنگ مثّانه و مستانه ! شروع کردیم با فراغ بال شاشیدن و هر وقت آن احساس عذاب آور وسواس گونه ی اسکیزوفرنیایی به سراغمان می آمد و تلنگر می زد که هنوز قطراتی مانده ؛ مشتی به آلت مبارک می زدیم و ندا سر می دادیم که خفه شوید لطفا ! بعد از چند روزی که این موضوع از یادم رفت دیدم همه چیز به روال سابق برگشته و مستراح دوباره به همان اتاق فکر و رویا هایم تبدیل شده ! تمام این ها را گفتم تا شاید ذهن شما را برای شنیدن خاطره ای مستند فراهم کنم !

 

                             

 

روزی پای صحبت یک شیخ با نمک و گردی نشسته بودم و می گفتم که یکی از قشر های بیچاره ی جامعه آن هایی هستند که چوب بی پدر مادری قشر هم جنس خود را می خورند و خودشان ؛ بنده های خدا نه از توبره می خورند و نه از آخور ! مثلا همین شیخ ها ؛ بر فرض محال که تعداد انگشت شماری هم از این موجودات آدم نما ؛  موجودات وارسته و فرهیخته ای هم باشند ؛ آنقدر مردم از این موجودات بدی دیده اند که تر و خشک را با هم می سوزانند و همه را با یک چوب می زنند ! که سر درد دل حاجاقا باز شد و گره ای به ابرو انداخت و خنده ی نمکینی کرد و انگار که از خاطره ای دور امّا زنده سخن می گفت لب به سخن گشود که : " یک روز در یکی از خیابان های بالا شهر ؛ پیاده راه می رفتم و قدم میزدم ؛ سرم به کار خودم بود و داشتم به یک موضوع کاری فکر می کردم که دیدم یک صدای دخترانه دارد صدایم می زند حاجاقا حاجاقا ! چرتم پاره شد و سری برگرداندم و دیدم دختری زیبا با تیپّی آنچنانی همراه دوستانش که کپی برابر اصل بودند ؛ تمام نگاه پرسش گرش را به چشمانم میریزد ؛ آب دهانم را از ترس و استرس و تعجّب ؛ قورت دادم و  زیر لب گفتم ؛ بله ؛ بفرمایین ؟!! پرسید حاجاقا میتونم یه سوال خصوصی ازتون بپرسم ؛ نالیدم بله ؛ بفرمایین ! با شیطنتی که در نگاهش موج میزد پرسید ؛ ببخشید حاجاقا ؛ شما شب ها وقتی میخواین بخوابین این همه ریش رو زیر پتو میذارین یا روی پتو ؟! که صدای انفجار قهقهه ی دوستانش پیاده رو را لرزاند و در عرض چند ثانیه دور شدند ؛ نگاه همه به من جلب شده بود و من که هنوز گیج بودم ؛ تنها کاری که کردم این بود که یک تاکسی دربست گرفتم و به منزل رفتم ! بعد از دقایقی همه چیز یادم رفته بود ؛ ولی مشکل بزرگ وقتی شروع شد که پاسی از شب گذشته بود و موقع خواب شده بود ؛ روی تخت دراز کشیدم و تا آمدم پتو را روی خودم بکشم ؛ انگار در ذهنم یکی چندین بار پشت سر هم زمزمه کرد که ببخشید حاجاقا ؛ شما شب ها وقتی میخواین بخوابین این همه ریش رو زیر پتو میذارین یا روی پتو ؟! آمدم فکرم را منحرف کنم ؛ امّا دیگر کار از کار گذشته بود ؛ پتو را که روی ریش هایم می کشیدم احساس می کردم ریش هایم دارد از ریشه کنده می شود و وقتی که ریش هایم را روی پتو میگذاشتم احساس می کردم دارم خفه می شوم ! چشمت روز بد نبیند ؛ نزدیک به یک ماه شبها نمی توانسیتم درست بخوابم ؛ فقط درگیر این بود که پوزه ی این دختر را به خاک بمالم ؛ ولی نمی توانستم نه پتو را زیر بگذارم نه رو ؛ مانده بودم این همه سال ؛ وقتی که میخواستم بخوابم پتو را کجایم میگذاشتم !!! هیچ کس نتوانسته بود در طول زندگی ام قدر آن دختر مرا اذیت کند !

 

 

+ تراوش شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:31 قبل از ظهر  برگرفته شده از افکار مشوّش آرش هرکول  | 

 

خوب به یاد دارم که صبح آدینه ای بود ؛ به همراه خانواده ی محترم به باغ یکی از آشنایان رفته بودیم که صد البتّه بنده در عمر چندین و چند ساله ی خود این برای اوّلین بار بود که آنها را زیارت می کردم ؛ از همسایگان دیوار به دیوار دوران نوباوگی پدر بودند فکر میکنم ... ! خلاصه ی کلام با اینکه ژن پسرخالگی ، بدون نوشیدن چای در من موج می زند ؛ باز هم نتوانستم در آن جمع ؛ با کسی ارتباط شرعی برقرار کنم ؛ یکی دو ساعتی به همین منوال سپری شد ؛ بیشتر ساکت بودم و گهگاهی گوش می کردم ؛ به نتایج جالبی رسیدم ؛ صاحب باغ ؛ پیرمردی ۸۰ ساله بود که زنی تقریبا ۴۰ ساله داشت و پسر بچّه ای به گمانم ۱۰ ساله ؛ گرد پیری به وضوح روی صورت پیرمرد نشسته بود ؛ امّا بی معنی کمرش راست مانده بود ؛ یاد خاطرات گذشته کرده بودند و من چیزی از حرف هایشان سر در نمی آوردم دیگر ؛ برخاستم و کمی به گشت و گزار در باغ پرداختم ؛ در گاوداری باز بود و از نرده بالا رفتم ، به وضوح می توانستم ببینم که گاو ها  همگی ؛ بی معنی ، نرّ هستند ... !!! به صورت یک گاو خیره شده بودم ؛ صورت گاو مذکور پخمگی خاصّی داست و مرا به این توهّم فانتزی وا میداشت که اگر او انسان بود از آن دسته انسان هایی بود که در دبیرستان ؛ دیگر همکلاسی ها وی را انگشت و انگُل می کردند  !!!  در همین فکر و خیال های نوستالوژیک بودم که یک گاو نر ؛ که تنها گاوی بود که شاخش را نبرّیده بودند ؛ سر دستی زد و روی گاو پخمه سوار شد و آن کاری را کرد که نباید و نشاید می کرد ... !!! با خود گفتم تا خداوند مانند قوم لوط ؛ برای این بی ادب ها عذاب آسمانی نازل نکرده ، از آنجا دور شوم که امیدی به رستگاری آنها نیست ... ! گوشه ای آن طرف تر چند مرغ و خروس پاله میدادند و خاک می پاشیدند روی سر خودشان ؛ تا آن روز نمیدانستم مرغ و خروس ها هم " از سر نو ، غزل خانم " بازی می کنند ؛ آخر چند خروس بودند که به نوبت به روی مرغی فربه می پریدند و تکانی میدادند خود را و روز از نو ، روزی از نو ... !!! از نرده ها که پایین می آمدم گاو پخمه به سختی از دست گاو شاخدار فرار می کرد ؛ امّا هیچ راه فراری نبود ؛ از نرده ها که کامل پایین آمدم ؛ دیگر نمی دیدمشان ؛ ولی صدای مــــــــــــــــا مـــــــــــــــا ی سوزناکی شنیده می شد !!!

 

     

 

همین طور با خودم و سایه ام و متعلّقات قدم میزدم و ترانه ای زمزمه میکردم و از آلبالو هایی که چیده بودم نوش جان می کردم و دانه اش را با شدّت پرت می کردم که صدای پارس سگی چهار ستون بدنم را در شش جهت لرزاند ... !!! یک سگ زرد بزرگ و کشیده ؛ با خال خال های سیاه ؛ چشم به چشم های من دوخته بود و انگار که بیـ . ـضه هایش را می کشند عربده سر می کشید و پارس می کرد ؛ خدای را صد هزار مرتبه شکر سگ را بسته بودند ... !!! یکی از کارگران باغ به ما توصیه کرد که طرف این سگ خارجی زیاد نچرخم ... !!! از وی تعداد سگ های باغ را پرس و جو کردم و با خبر شدم که سگ خارجی ، یک ماده و دو توله نیز همراه دارد که درون آغل هستند و یک سگ دیگر که آن طرف باغ هست ؛ قدم زنان به آن طرف باغ رفتم برای زیارت سگ دیگر ؛ و عجب سگ فوق العاده ای بود ؛ از همین سگ های ایرانی گلّه ؛ تا یک متری که پیش رفتم به اجبار سرش را بلند کرد ؛ کمی زیر چشمی نگاهم کرد و گوش هایش را کمی خم و راست کرد و دوباره مشغول چرت زدن خرگوشی شد ؛ از لحاظ قیافه سگ پر هیبتی بود که شاید نشانی از روز های جوانی نداشت ؛ چیزی برای خوردن نداشت ؛ فکر کردم شاید گرسنه باشد و یادم آمد که کنار سگ زرد خالدار ؛ ظرفی پر از استخوان بود ؛ پس دوباره به آن طرف باغ طیّ طریق کردم ؛ چیزی را که میدیدم باورش برایم سخت بود ؛ کنار سگ نر ، یک سگ ماده دقیقا به همان شکل ایستاده بود ؛ امّا دو توله هیچ شباهتی به آنها نداشتند ؛ عجیب تر آنکه دقیقا شبیه سگ ایرانی آن طرف باغ بودند ؛ از همان کارگر قبلی پرس و جو کردم که این توله ها را همین ماده سگ خارجی زاییده ؟!! و جواب چیزی نبود جز آری ... !!! یاد ترانه ی داریوش افتادم که می خواند ؛ نپرس از من چه آمد بر سر عشق ؛ جواب من به جز شرمنگی نیست .... !!! به گمانم شبی مهتابی سگ گلّه به این طرف باغ شبیخون زده بود ؛ چند تکّه استخوان برداشتم و دوباره پیش سگ گلّه برگشتم ؛ استخوان را که برایش انداختم ؛ شروع به خوردن کرد و نگاهی کرد و انگار از روی رودرواسی دُمی برایم تکان داد و دوباره مشغول شد ؛ خنده ای کردم و زیر لب گفتم : " حقّا که خون ایرانی در رگ هایت جاریست " و به راستی که سگ ایرانی و سگ خالدار این عبارت را معنا می کردند ؛ " زن و فرزند در یک حالت قابل تحمّل هستند ؛ اینکه زن ؛ زن دیگران باشد و فرزند ؛ فرزند خویش ؛ که هر قسمت را یکی تحمّل کرده بود !!! شاید اگر سگ خالدار خارجی آن جور مرا نترسانیده بود کمی دلم برایش می سوخت ؛ امّا حالا ؛ حسّ وطن پرستی ام گُل کرده بود و اعتقاد راسخ داشتم ؛ شیر اگرچه پیر بود ؛ ولی بازم به آنجای روباه ، بعـــله ... !!!

 

کم کم موقع ناهار بود ؛ جای همگی خالی ؛ قُرمه ای خوردیم بس لذیذ با نان و دوغ محلّی که همگی گوشت شد از پشت به تنمان ... !!! یکی دو ساعت بعد از ناهار هم به مرور کردن خاطرات ازدواج و صحبت در مورد مردان دو الی چند زنه ، سپری شد ؛ انگار که مهم ترین بحث دنیا همین بود ؛ انسان و حیوان هم نمی شناخت و نمی شناسد ... !!! موقع خداحافظی هر چه به صورت پیرمرد شیرین سخن و فرزند ۱۰ ساله اش نگاه می کردم ؛ شباهتی نمی دیدم ... !!! بیشتر شبیه کارگر باغ بود تا پدرش ، امّا کمر پیرمرد واقعا راست و ستبر بود ؛ مزّه ی قُرمه هنوز زیر زبانم بود ؛ پس جایز نبود نمک بخوریم و نمکدان بشکنیم ؛ یاد جکایتی افتادیم که در آن ؛ شیخی بود بسیار وسواسی در مسائل شرع ؛ روزی باران شدیدی می آمد و در حجره اش را باز گذاشته بود و به حیاط آمده بود تا وضویی بسازد که ناگهان سگی همچون موشی آبکشیده شده به داخل حیاط پرید و وارد حجره ی شیخ  همی شد !!! شیخ تا سگ را از حجره بیرون کرد ؛ همه جا را خیس کرده بود و نجس شده بود ؛ شیخ که خود را وامانده و از آب کشیدن تمام اتاق عاجز میدید ؛ دلش را صاف کرد و گفت : ان شاالله که بزغاله بوده " ... ! حالا من هم چشمم را به روی همه چیز بستم و دلم را صاف کردم و هر آنچه آن روز دیده بودم را بزغاله ای فرض کردم ؛ هنگام خارج شدن از باغ ، سگ خالدار همچنان پارس می کرد ؛ امّا سگ ایرانی را دیگر هیچ وقت ندیدم ؛ امّا یاد و خاطره اش همچنان باقیست ... !!!

 

                                       

 

 

+ تراوش شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 10:44 قبل از ظهر  برگرفته شده از افکار مشوّش آرش هرکول  |