تبليغاتX
!! -- تُــفِ ســــربالا -- !!

!! -- تُــفِ ســــربالا -- !!

هرگز نگرد نیست ،؛، سزاور مرد نیست


این روز ها ؛ به تنها چیزی که فکر نمی کنم ، انتظار معجزه ای از آسمان و خدا هست و به تنها چیزی که شک وارد نمی شود در عقایدم ، وجود خدا و نوع حضورش است ؛ جنگ های جهانی آمدند و میلیون ها کشته شدند ؛ بمب اتم در هیروشیما و ناکازاکی خورد ، هر روز در آفریقا کودکان می میرند ، همین چند سال پیش 40 هزار نفر در بم ؛ زیر آوار ها مردند . مغول ها و چنگیز و تاتار ها و آتیلا این همه آدم کشتند ؛ همسایمان هزار نذر و نیاز کرد و شب نشینی ها کرد و ضجّه ها زد امّا کودکش زنده نشد و مُرد ... ! حالا فکر نکنید که اگر همین فردا خدا از دیدن کلیپ کشته شدن واقعا نا جوانمردانه ی ندا دلش به درد نیاید و حکومت ظالمانه ی ما را کلّه پا نکند ، نامرد است و عادل نیست ؛ البتّه اگر قبلا فکر می کردید این صفت ها را شامل می شده ؛ دنیا همین است ؛ سومین انسان ؛ چهارمی را کُشت ! زمانه هم عوض نشده ؛ دنیا با همه ی خوبی ها و بدی هایش همین است . هر کسی می تواند اعتقادات خودش را داشته باشد و من نیز . خدا به انسان عقل داده و منطق و دل و احساسات و صبر و کینه و امید و هزار کوفت و زهر مار دیگر ؛ دندمان نرم ؛ به خاطر خودمان باید درستش کنیم ؛ یک روزی هم بهتر می شود اوضاع ، روز هایی که مردم ما بهتر فکر می کنند و ارزش های والاتری در سر دارند ، به هر اعتقادی که دارید پایبند باشید و فکر کنید ، یک روز مثل مرداب گندیده ی راکد نباشید و فردایش کوه آتشفشان ؛ اگر خدا نبوده که هیچ ؛ امّا اگر بوده و خوب بوده ؛ همیشه می ماند ؛  اعتقاد به خدا فقط یک مثال است برای اعتقاداتمان که برای من بهترین مثال بود ؛ کاش اینقدر قوی شویم که اعتقاد ها و باور هایمان اتفاقات جدید را تفسیر کنند و تصمیم درست را بگیریم و به آن ؛ هر چقدر سخت ؛ با ایمان و محکم ؛ عمل کنیم ؛ نه آنکه اینقدر سطحی باشیم که هر اتّفاقی باور هایمان را تغییر دهند و باد به هر کجا که می خواهد ما را ببرد و افسوس گذشته و حسرت آینده همدم همیشه ی ما باشد ! 


ایران هم روزی می تواند جامعه ی متعادل و پیشرفته ای داشته باشد ؛ روز هایی که عوام خاصّ ترند ؛ روز هایی که خواص ارزش های والاتری در سر دارند ؛ روزهایی که بیشتر فکر می کنیم و ثابت قدم تریم ...



+   دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 3:17 قبل از ظهر  نویسنده :  آرش   | 


یک نفر با جستجوی  عبارت " بوسیدن شُرت هایده " در گوگل وارد این وبلاگ شده ...

؛

...

دارم به شدّت با خودم فکر می کنم ؛ یه نفر چطور میتونه کلّا به همچین چیزی فکر کنه و توی این روزا همچین دغدغه ای داشته باشه !

واقعا چمیدونم والّا ! [ اسمایلی خنده ی بلند با عذاب وجدان و فکری درگیر ]



+   پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 5:1 بعد از ظهر  نویسنده :  آرش   | 


/* /*]]>*/

به نام آن خدایی که جان بخشید و گمراهان به فتوای او جان می گیرند ...


 

آنقدر نا آرامم و آنقدر هوای دلم بارانیست و چشمانم بارانی تر ، آنقدر متنفّرم از ارزش هایم و آنقدر شکّاک به اعتقاداتم ؛ که نمیدانم ؛ واقعا نمی دانم حتّی چه آرزویی داشته باشم ...

دلم قبرستان می خواهد ؛ که دوربین به گردن بیندازم ؛ قدم بزنم لای قبر ها و اسم ها را یکی یکی بخوانم و عکس ها را تک تک نگاه کنم ؛ به آنهایی که حواسشان نیست خیره شوم و گاهی عکسی بگیرم و از نگاه پرسشگر آنهایی که نگاهم می کنند آرام آرام فرار کنم ؛ تنها قدم بزنم لا به لای قبر ها و فکر کنم و قصّه ها و غصّه های دیگران و خودم را ورق بزنم ؛ تا آرام شوم ...



دلم بهشت رضا میخواهد ، آنقدر قدم بزنم و فکر کنم تا برسم آن آخر ها ؛ آن جایی که تازه بغضم می گیرد ؛ می ترکد ، آن جایی که لبخند تلخ میزنم ؛ آنجایی که غربت می ریزد به تمام جانت ؛ آن جایی که روی قبر ها نه نامی هست نه نشانی ؛ آن جایی که اصلا قبری نیست و سنگ است و سنگلاخ و "خس و خاشاک " میان سنگ ها ... آن جایی که نا مردمان اسمش را گذاشته اند "لعنت آباد" و دیده ام متحجّرانی را که برای ثواب خود برای اهل قبورش لعنت می فرستند ؛ دلم می خواهد بروم میان قبر ها و سنگ ها بنشینم و سنگ های سیاهی را که هر کدام نشانی از آدمی زیر خاک دارد را تماشا کنم و آنقدر حمد و سوره بخوانم تا آرام شوم ؛ تا احساس کنم تنهائیَم ، تنهاییشان را پر کرده ، تا احساس کنم شریک تنهایی هم شده ایم ، تا درود بفرستم بر این لعنت آبادی که پُر است از جوان هایی که مجاهد بودند و منافق خواندنشان ؛ بر آنهایی که انقلاب کردند و از مردُم بودند و نامرد خواندنشان ؛ برای آنانی که پدرانشان قیمت گلوله های که تنشان را دریده بود را هم پرداخت کردند ولی نمی دانند برای عزیزان از دست رفتشان بر روی کدامین سنگ گریه کنند ...



 

دلم خرداد پر حادثه نمی خواهد ؛ دلم اردیبهشت می خواهد ؛ اردیبهشت پر از احساس ؛ پر از باران ؛ پر از شقایق ؛ دلم می خواهد اردیبهشت باشد ؛ بهشت رضا باشد ، لعنت آباد باشد ؛ شقایق باشد ، تا از ذوق بغض کنم که انگار خدا دهن کجی می کند به از ما بهتران ؛ که لعنت آباد دشت شقایق شده و انگار یک زیارتگاه متروکه از دل قبرستان و سنگلاخ روییده ؛ دلم می خواهد بروم میان سنگ ها و شقایق ها بنشینم و لعنت بفرستم به آنانی که لعنت می فرستند و حمد و سوره بخوانم برای آنان که از خاکشان شقایق روییده و احساس کنم خدا آن بالا دست ها ؛ لبخند می زند ... که عکس بگیرم از آن دسته شقایق که دور می زنند آن سنگ سیاه را ؛ از آن بانویی که میان سنگ ها و شقایق ها نماز می خواند ...

دلم این روز ها را نمی خواهد ؛ دلم این قدرتمند های بی صفت را نمی خواهد ؛ دلم این سیاست بی دیانت پر خیانت را نمی خواهد ؛ دلم این همه سرخوردگی نمی خواهد ؛ دلم چشمان نگران مادر را از دیدن ردّ باطوم روی بدنم را نمی خواهد ؛ دلم آن نوزاد کشته شده درون بدن مادر را نمی خواهد ؛ دلم نشستن در مسجد ترحیم آن پسری را نمی خواهد که از پنجره می خواست بانگ الله اکبر برآورد ولی گلوله پیشانی اش را بوسه زد ؛ دلم گریه های پدرش را طاقت نمی آورد ؛ دلم دیدن بدن دریده ی آن پسر را تاب نمی آورد ؛ خدایا ؛ به همان که می پرستم قسم ؛ دلم چشمان باز آن دختر زیبا ؛ آن شیار های خون جاری شده از لب هایی که با سکوت فریاد می زد را طاقت نمی آورد ... التماس پدرش را تاب نمی آورد ...

می ترسم ؛ می ترسم از آن روزی که خون این ها پایمال شود ؛ خون این ها فراموش شود ؛ می ترسم از آن روز که آن پسران غیور و این دختران شیردل ؛ به اسم منافق ، آشوبگر ، به اسم خس و خاشاک ، بی نام و نشان خاک شوند و مُهر لعنت بر سنگ های سیاه بزنند و در تاریخ جز افسانه ای موهوم و فراموش شده از آنها نماند و لعنت آباد های دگری را روی ویرانه های سرنوشت مردم آباد کنند ؛ می ترسم از اینکه این اشک ها طاقتم را تمام کنند تا این نوشته نا تمام بماند و فراموشم شود امشب چه حسّی داشتم و چه عهدی با خودم بستم ؛ می ترسم به خرداد پر از حادثه به چشم عادت نگاه کنیم ؛ می ترسم فراموشمان شود چرا خون هایی چنین پاک ریخته شد ؛ می ترسم ندانیم ...

کاش اگر آرامگاهی و سنگ قبری در کار است ؛ رویش ننویسند جوان ناکام ؛ که اینها با آرمان ها و ارزش هایشان عشق بازی کردند ... کاش فراموش نکنیم ؛ کاش قدر بدانیم ؛ کاش فراموش نکنیم ... کاش واژه ای پیدا می کردم که این لعنت آباد لعنتی را بر زبان نیاورم ... کاش خیلی چیز ها خیلی بهتر بود ...

 

دلم اردیبهشت می خواهد ؛ دلم شقایق می خواهد ، دلم لبخند خدا می خواهد ؛ دلم آرامش می خواهد ؛ دلم آرش می خواهد ؛ از آن آرش های کمانگیر که تن را کمان می کنند و جان را تیر برای رقم زدن یک سرنوشت پاک ؛ دلم آزادی می خواهد ؛ از آن آزادی هایی که زندان تن را رها می کنند و حسّ پرواز را تجربه می کنند ، دلم "آرش آزادی" را فقط داخل شناسنامه نمی خواهد ؛ دلم "آرش آزادی" ای می خواهد که "زندگی" می کند ...

 

 

+   یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 3:50 قبل از ظهر  نویسنده :  آرش   | 


کاش می توانستم تو را بخندانم ؛ کاش این صدای باران نبود تا دلم هوایی شود ؛ که اینقدر تلخ گریه کنم ؛ به حال خودم ؛ به حال تو ؛ به حال همه ی کسانی که دوستشان دارم ... کاش آن عکس مادر و نوزاد کشته شده را دیگران نبینند ؛ شانه هایم نمی لرزد ؛ ولی این اشک تلخ لعنتی که همیشه آرامم می کرد ؛ تمامی ندارد و چنگ می کشد بر دلم و این بارخراب ترم می کند ...


یک دقیقه سکوت برای آنهایی که این روز ها غریبانه کشته شدند ...



+   چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 1:59 قبل از ظهر  نویسنده :  آرش   | 


روی صحبتم با شما هایی هست که نمی خواهید رای بدهید ؛ می دانم که حوصله ی زیاد خواندن نداری ؛ چون یا حوصله ی سیاست نداری ؛ یا حوصله ی نظام یا به قول تو رژیم ؛ یا حتّی حوصله ی پیدا کردن شناسنامه از داخل کمد و رفتن به مسجد یا مدرسه ی محل برای رای دادن ! پس سعی می کنم آسمان ریسمان نکنم و فقط حرف هایی از جنس فکرم را با زبان دلم با تو بگویم ؛ باشد که رستگار شویم ...

می گویی رای انداختن داخل صندوق ، رای دادن به رژیم است ؛ آری گفتن به جمهوری ملعون اسلامی هست ؛ دوست خوبم ، این فقط یک ژست روشن فکرانه بود که در مغز من و تو انداختند ؛ به خدا داشتن شناسنامه ی سفید افتخار نیست دیگر ؛ آن شناسنامه ای که مزیّن به آرم جمهوری اسلامی هست؛ آن دفترچه ی بیمه ؛ حقوق پدرت ؛ همه یعنی آری گفتن به نظام جمهوری اسلامی ؛ اگر آنقدر آزاده ای که می خواهی زیر سلطه ی این نظام نباشی ؛ حدّ اقل این ها را هم دور بریز ؛ یا یک بلیط یک طرفه به خارج از کشور بگیر و هیچ وقت به فکر برگشت نباش تا حدّ اقل باورم شود که از روی فکر و منطق رای نمی دهی و فقط یک ژست متفاوت نیست که خودت هم نمی دانی از کجا آمده است ؛ این کار که تو می کنی اسمش انفعال سیاسی و اجتماعی هست و هر چیزی می تواند باشد جز تحریم ؛ که تحریم آرمان دارد ، شرایط دارد ، هدف دارد ، مطالبات دارد ، رهبر دارد ، نمی گویم بیا سر دمدار و صف شکن صحنه های سیاسی شو ؛ امّا سیاست را از خودت و زندگی ات جدا ندان که از این فکر استعماری تر نداریم ! این روز ها من آن جوانکی که موهایش را سیخ سیخ می کند از تو متفاوت تر می دانم !

دوست خوبم ؛ می گویی من را چه به سیاست ؛ من سیاسی نیستم ؛ هر کسی بیاید برای من فرقی نمی کند ؛ همه شان مثل هم هستند ، و باز می گویی برای من هیچ فرقی نمی کند !

هر چقدر فکر می کنم ؛ نمی توانم بفهمم که چطور فرقی نمی کند ! امّا خب ؛ زندگی خودت است ، مال خودت است ، می توانی در بیاوری و بندازی جلوی سگ حتّی تا بخورد ! امّا کمی به دغدغه های من هم گوش کن !

برای تو فرقی نمی کند ؛ امّا من دوست دارم وقتی در انجمن اسلامی دانشگاه به "فعّالیّت دانشجویی" فکر می کنم به موازاتش فکر تخم مرغ پخته در ما تحتم به سراغم نیاید ؛ وقتی می خواهم مراسم شب یلدا برگزار کنم ؛ وقتی می خواهم روزنامه در بیاورم ؛ وقتی می خواهم سخنران دعوت کنم ؛ وقتی می خواهم کنسرت موسیقی برگزار کنم این همه آقا بالا سر به چشم عاقل اندر سفیه به من نگاه نکنند و با هزار بهانه تراشی مذهبی و شرعی و توپّ و تشر های زورگویانه مرا مجبور نکنند برای گرفتن یک آری که کوچکترین حقّم هست مثل سگی که به صاحبش نگاه می کند برایشان دُم تکان دهم ! اگر برای تو فرقی نمی کند ؛ برای من فرق می کند ؛ به خاطر من برو رای بده ؛ برای تو فرقی نمی کند ؛ امّا دوست من وقتی پای تلویزیون می نشیند از دیدن و شنیدن حرف های احمدی نژاد ؛ از شدّت حرص خوردن کبود و ارغوانی می شود ؛ قلب انسان ضعیف است ؛ اگر برای تو فرقی نمی کند ؛ برای قلب دوستم فرق می کند ؛ به خاطر او برو رای بده ؛ برای تو فرقی نمی کند ؛ امّا دوستی دارم که برایش دعوت نامه ای از یکی از دانشگاه های آمریکا آمده بود ؛ اگر میتوانست برود زندگی اش از این رو به آن رو می شد ؛ چون "ایرانی" بود هیچ جای دنیا به او ویزا ندادند ؛ اگر برای تو فرقی نمی کند ؛ برای دوست من فرق می کند ؛ به خاطر او برو رای بده ؛ برای تو فرقی نمی کند ؛ امّا من مردی را دیدم که خیلی محترم بود ؛ داخل مغازه شد تا مرغ بخرد ؛ مرغ گران بود و پولش کافی نبود و غم دنیا در چهره اش ریخت کنار فرزندش ؛ باز هم شکر که پولش به جگر مرغ رسید ؛ اگر برای تو فرقی نمی کند ؛ برای آبروی آن مرد جلوی فرزندش فرق می کند ؛ به خاطر او برو رای بده ؛ برای تو فرقی نمی کند ؛ امّا من دختری را می شناسم که دوست دارد حسّ رفتن باد از لا به لای موهایش در جامعه را بیشتر حس کند و از نگاه هیچ مردی نترسد ؛ اگر برای تو فرقی نمی کند ؛ برای سرزندگی آن دختر فرق می کند ؛ به خاطر او برو رای بده ؛ برای تو فرقی نمی کند ؛ امّا من راننده ی تاکسی ای می شناسم که بغض می کند و می گوید ماه هاست شب ها را "هم" به جای آرامش گرفتن کنار همسر و فرزندانم ؛ مجبورم مسافر کشی کنم تا حدّاقل اجاره خانه و قرض هایم فقط صاف شود ؛ تفریح و دل خوش سیری چند ؟! اگر برای تو فرقی نمی کند ؛ برای زندگی از هم پاشیده ی این راننده فرق می کند ؛ برای او برو رای بده ! برای تو فرقی نمی کند ؛ امّا دوستی دارم که اینقدر زورگیر های موتور سوار ؛ حتّی در خیابان های شلوغ موبایلش را به زور چوب و مشت و چاقو دزده اند ؛ صدای هر موتوری که از کنارش رد می شود ؛ قلبش را فشار می دهد ، اگر برای تو فرقی نمی کند برای امنیت "فکری" دوست من فرق می کند ؛ به خاطر او برو رای بده ! ...

فکرم درگیر است و دلم بی معنی پر درد ؛ امّا می دانم که حوصله نداری ؛ اگر خودت را در مثال های ساده ی زندگی های دور و برم که نشان از واقعیّت های سخت جامعه ی امروزمان دارد نیافتی ؛ برای من ِ نوعی ؛ برای دوست هایم ؛ برای این درد های به ظاهر سطحی امّا عمیق که لبخند و امید را از زندگی عزیزانم برده ، فکر کن و تصمیم بگیر و رای بده تا اینقدر جای ارزش ها با دروغ و وقاحت عوض نشود ؛ رای بده تا وقتی می خواهی بگویی ایرانی هستم سرت را پایین نیندازی و شرمنده نباشی ؛ افتخار پیشکش ! نمی گویم قرار است از ایران مدینه ی فاضله بسازیم که خیالی پوچ بیش نیست ؛ امّا برای "شادی که دپرشن گرفته و بستری شده ؛  برای شکوفه که دق کرد و پژمرد ؛ برای آزاده که زیاد حرف زد و افتاد توی زندون ؛ برای امید که فرستادن قبرستون ؛  برای ایمان که زد توی کار شکّ و تردید ؛ برای پیمان که زد زیر حرفشو فرار کرد ؛ برای آرزو که گم شد  "؛ برای رسیدن به کف خواسته هایمان از زندگی ؛ برای رسیدن به یه حدّ اقل از خوشبختی ؛ برای خندیدن بی دغدغه ی گاه به گاه ؛ به خاطر "من" رای بده !






+   دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 1:42 بعد از ظهر  نویسنده :  آرش   | 


پیش نوشت : این پُست حاوی معانی و مفاهیم میان تنه ای و بالای شصت و پنج سال هست و صرفا نوشته شده و هیچ  گونه هدف خاصّی ندارد !




خب ببینید ؛ آلت تناسلی انسان ؛ هر چقدر خنده دار یا شرم آور یا هر چیزی باشد ؛ یک عضو بدن است ؛ مثل دماغ ؛ لوزالمعده ؛ شست پا یا چمیدانم ! 

پی نوشت بی تربیتی : نافم به چشمت !

خب غرض از مزاحمت اینکه ما یک دردی در ناحیه ی آلت تناسلی داشتیم چند صباحی پیش ؛ حالا خود آلت مبارک که نه ؛ یک جایی همان دور و بر ها ! جای دوری نیست !

پی نوشت : یک روز پسر یک عرب به پدرش می گوید پدر !؟ پدر می گوید جانم فرزندم !؟ پسر می گوید آیا میگذاری با دودولت بازی کنم !؟ پدر می گوید آری فرزندم ؛ فقط جای دوری نرو !!

در هر صورت بگذریم ؛ خلاصه ی کلام که درد در ناحیه ی شرمگاهی ما زیاد شد ؛ قصد کردیم به دکتر برویم ؛ به حمّام رفته و موهای زاید را به خاطر این توفیق اجباری  اصلاح کرده و چند کیلو وزن کم کردیم ؛ زیاد وارد جزئیات نمی شوم خیر سرم ؛ به پدر کامل مشکل را توضیح دادیم و تهدید کردیم که اگر می خواهی اجاقم کور نشود و نسلت ادامه داشته باشد ما را به مطب یک دکتر آلت تناسلی درست کنی  ببر ! پدر یکی از دکتر های آشنای قدیمی را پیشنهاد داد .

آخرین باری که او را دیده بودم بدین گونه بود که بچّه بودم و از درد مفاصل به خودم پیچیدم و جمعه بود و این آقای دکتر آمد خانه تا به بنده پینیسیلین بزند ؛ من که اصلا از آمپول نمی ترسیدم ولی آقای دکتر اصرار شدیدی داشت که موقع آمپول زدن حواسم را با حرف زدن پرت کند ؛ یک تی شرت راه راه قرمز و سیاه به تن داشتم ؛ آقای دکتر دُر افشانی کردند که " به به آقا آرش ؛ طرفدار تیم ملّی آرژانتین هم که هستی" آمدم بگویم که جناب دکتر آن که شما می گویی آبی و سفید هست ؛ این لباس آث میلان یا حدّ اقل ابومسلم هست ؛ که یهو سرنگ را در قمبل ما فرو کرد و چشمتان روز بد نبیند لُپّ قُمبل مبارک ما یک لحظه رگ به رگ شد ؛ سکته ی ناقصی در ناحیه ی معده و روده ی بزرگ رُخ داد ؛ و گوزی با عربده کشی از ما تحت ما کنده شد ! پدر گرامی ما هم که عشقش مسخره کردن من هست چنان بلند ختدید از این شیرین کاری فرزندش که دیدم پنهان کاری و به رو نیاوردن فایده ندارد ؛ من هم که از درد مفصل مثل مار غاشیه به خودم می پیچیدم بلند بلند خندیدم و به دکتر گفتم ببخشید !!! دکتر موقع رفتن گفت " ایشالله آرژانتین قهرمان میشه " ؛ با خودم فکر کردم اصلا بی خیال ؛ تا دوباره نگوزیدم دهانم را ببندم ؛ بذار فکر کند قرمز یعنی آبی و سیاه هم یعنی سفید !!! این دکتر ها فقط در زندگی انگار درس خوانده اند و از هیچ چیز دیگر خبر ندارند !

خلاصه ی کلام ؛ به پدر گفتیم این همانیست که جلویش گوزیده ام ! بیا بر ما ببخشای و یک دکتر آلت دیگر برویم ؛ پدر گفت ؛ دیگه همین آشناس ؛ وقت زود می دهد ؛ بعدشم خیلی سال گذشته ؛ یادش رفته !!! در هر صورت با خود گفتم "بادی بود و راهی داشت ؛ مگر با او کاری داشت ؟ " ؛ به آقای دکتر زنگ زدیم و توضیح دادیم کمی مشکل را و دکتر گفت بروید سونوگرافی اوّل و ما رفتیم سونوگرافی اوّل ! با مادر گرامی نشسته بودیم تا نوبتمان شود ؛ مادر زیر چشمی خندید و پرسید : آرش بچّه پسره یا دختر !؟ منم که با مادر بسیار رو درواسی دارم گفتم انگار که بچّه فیله ؛ فعلا خرطومش دراومده ! مادر خندید ؛ نمی دانم چرا آن خانم کنار مادر نیز خندید ! صدا زد خانم منشی آرش آزادی بیاد داخل !  با حالتی که پهلوان شهر وارد گود زورخانه می شود وارد اتاق مخوف سونوگرافی شدم ! یک آقای اخمو آنجا نشسته بود و بدون اینکه نگاهم کند گفت لباست را در بیار و روی تخت دراز بکش ! شلوارم را درآوردم و با شُرت دراز کشیده بودم و هر از گاهی از زیر شُرت نگاهی به مُختار ( آرش کوچیکه ) می کردم و و تایید می کردم که خداوند احسن الخالقین است و با خودم بی معنی حال می کردم که ناگهان صدای نازک و لوند زنانه ای به گوش رسید که هر لحظه نزدیک تر می شد ! نه ؛ خدایا ؛ دختری پریزاد و زیبا روی پرده را کنار زد و آمد جلو ؛ رویش را آن طرف کرد کمی و گفت : لباس زیرت رو هم در بیار !!! احساس یک برّه آهوی معصوم را داشتم که پلنگی تیز دندان میخواهد به او تجاوز کند ! شُرت مبارک را کمی پایین دادم ؛ با تشر گفت ؛ کامل بده پایین ؛ حیا را قورت دادیم و شرت را کامل پایین دادیم در حالی که به سقف خیره شده بودم و با خود فکر می کردم کاش آیة الکرسی را حفظ می کردم که الان برای نجات جانم و حفظ عصمتم زیر لب می خواندمش !!! امّا لحظه ای استرس شروع شد که یاد حرف رفیقم افتادم که خاطره ای تعریف می کرد که در حالتی مشابه وضعیتی که من داشتم "سیخ" کرده بود و حسابی آبروریزی کرده بود ؛ به پیر ؛ به پیغمبر من هیچ حسّی به این خانم نداشتم ؛ ولی انگار آناتومی بدن میخواست لجبازی کند با فکری که از سرم می گذشت ؛ خــــــــــــــــــــــــــــدایا ! خانم پرستار با دستی مزیّن به یک دستکش سر آلت مبارک را گرفته بود و با کرمی سرد که خوشایند بود ناحیه ی شرمگاهی را ماساژ میداد ! در آن گیر و دار یاد این جوک افتادم که " تُرکی به سونوگرافی می رود و خانم پرستار سر آلت را بالا می گیرد ؛ بعد از چند ثانیه آقای تُرک می گوید ؛ خانوم پرستار ؛ میتونین ولش کنین ؛ دیگه خودش وای میسته " ؛ از فکر این که الان دقیقا وضعیت آن آقای تُرک را می توانستم داشته باشم چنان آماده ی انفجار خنده بودم که انگار یک بار چند تُنی را تحمّل می کردم !!! صورتم که حالت جدّی اش را از دست نداد ؛ ولی شانه هایم کمی از خنده لرزید که امیدوارم خانم پرستار نفهمیده باشد ! لحظه ای خودم را از بالا تصوّر کردم !!! اصلا قابل توصیف نیست ! خانم پرستار وسیله ای مانند سشوار آورد و فکر کنم عکس گرفت و آخرین نگاه عاشقانه را به "مختار" انداخت و گفت میتونی پاشی ! وقتی که رفت نگاهی خریدارانه به مختار انداختم که همچنان شایسته ی لقب "زیبای خفته" بود ! با شعار نصر من الله و فتح غریب از جا بلند شدم و لباس به تن کرده و از اتاق خارج شدم و بیرون مادر با نگاهی مشتاق منتظرم بود ؛ اوّلین سوالی که پرسید این بود که خانمه سونوگرافی کرد !؟ گفتم آره ؛ پرسید خجالت نکشیدی !؟ جواب دادم اگه کسی میخواست خجالت بکشه اون بود نه من !! و خودم را خیلی ریلکس نشان دادم !


در مطب دکتر نشسته ام و عکس سونوگرافی به دستم و آماده ی رفتن به مطب آقای دکترم و به فکر اینکه آیا دکتر هنوز صدای گوزم در گوشش طنین انداز است یا فراموش کرده ! بلند که می شوم بروم ؛ مادر و پدر هم بلند می شوند ؛ خنده ام می گیرد می گویم حلوا پخش نمی کنند ها ! تنها میروم ؛ می گویند می خواهند آقای دکتر را ببینند و نمی شود جلوی آن همه مریض کل کل کرد ! وارد مطب می شویم و چند دقیقه ای به احوال پرسی و در آوردن اوضاع و احوال جدّ و آباد همدیگر می گذرد ! آقای دکتر می گوید چقدر بزرگ شده ای آرش خان ! وقت داماد کردنته دیگه ! قهقهه ی تلخ می زنم ! میخواهم شروع کنم از درد بی درمان بگویم که مادر شروع می کند به توضیح دادن ؛ چنان چشم غُرّه ای می روم و می گویم در مسائل مردانه شما دخالت نفرمایید ؛ همه بلند می خندد ؛ من هم قهقهه ی تلخ می زنم ! شروع می کنم به توضیح دادن مشکل را و دکتر می گوید روی تخت دراز بکش تا معاینه کنم ! با نگاهم می فهمانم جلوی پدر مادر طبیعی هستم ولی نه دیگر تا این حد که در بیاورم ! از نوع نگاهم می فهمد و می گوید بروی داخل آن اتاق ؛ روی تخت دراز بکش تا بیایم ؛ صدای خندشان می آید ؛ با خودم فکر می کنم این مردک که روزی هزار تا هم از این مریض ها دارد هنوز برایش این مسئله خنده دار هست ! می خواهم شُرتم را هم در بیاورم ولی با خود می گویم بذار خود آقای دکتر بگوید ؛ بعدش این عمل قبیح را انجام می دهم ! آقای دکتر وارد می شود و باز دوباره احوال پرسی می کند و پیشنهاد بی شرمانه ی خود را مبنی بر کشیدن پایین در خواست می کند و من اجابت می کنم ؛ دستکشی به دست می کند و محل درد را بر رسی می کند و گاهی یک قُل دو قُل بازی می کند ؛ کمی سوال می پرسد و جواب می دهم ؛ اتّفاقا بادی هم در ما تحت گیر کرده ؛ خدا خدا می کنم بحث تیم ملّی آرژانتین را به میان نکشد !! در حالی که به مختار نگاه می کند جمله ای بسیار عجیب به زبان می آورد که تا مغز استخوانم نفوذ می کند ! می گوید ماشاالله خیلی شبیه پدر هستین !!!! نمی دانم وقتی صورتم را می دید این به ذهنش آمد یا از دیدن مختار یاد شباهتم به پدر افتاد ؛ در هر صورت من به رابطه ی پدر و آقای دکتر شک می کنم !!! کمی دیگر مثل این بچّه ها که خمیر بازی می کنند با ما ور می رود و معاینه تمام می شود !

پی نوشت انتخاباتی : آقای احمدی نژاد ؟! آیا باز هم می گویید در کشورمان همجنس گرا نداریم !؟ مرگ بر دیکتاتور ؛ مادر دیکتاتور ؛ دقّت کن !


خب به اتاق نشیمن بر می گردیم ! پدر و مادر با لبخند شیطنت آمیز نشسته اند ! مادر با نگرانی می پرسد چی شده آقای دکتر ؟! دکتر کمی توضیح می دهد و از آخر می گوید این گُل پسر هیچیش نیست ؛ فقط زن میخواد !!! اصلا از حرفش خوشم نمی آید ولی قهقهه ی تلخ می زنم ! از دکتر می پرسم ؛ خب من درد دارم ؛ حالا چطوری هیچیش نیست ! می گوید تو از من هم سالم تری ؛ فقط یکم انرژی ات زیاد است ؛ نسخه برات مینویسم که بابا مامان برات زن بگیرند ! سیاست سکوت را ترجیح می دهم و با خودم فکر می کنم که الان والدین گرامی فکر می کنند چه پسر شهـ.ـوتی ای دارند که اینقدر فشار رویش هست که درد می کشد ! دلم طاقت نمی آورد ! دوباره می پرسم ؛ آقای دکتر ؛ دور از شوخی ، من درد دارم ، فکر نمی کنم به ازدواج ربطی داشته باشه ؛ آیا چه کار باید کرد !؟ می خندد می خواهد چیزی بگوید ؛ سیاست سکوت اختیار می کند و می گوید اینجا جلوی حاجاقا حاچخانم زشته بگم ؛ با خودم می گویم تو که بد ترش کردی ! دوباره به اتاق دیگر می رویم ؛ معصومانه نگاهش می کنم ؛ مردک بی حیا پر حرارت نگاهم می کند و با حرکت شنیع و مستهجن دست راست می گوید خود ارضایی کن ! برق سه فاز از همه جایم می پرد !!! با خودم فکر می کنم این دکتر ها شاید ندانند لباس آرژانتین چه رنگی هست ؛ ولی غیر از درس خواندن انگار کارهای دیگری هم می کرده اند !!! نمی دانم چه جوابی بدهم ؛ سرم را تکان می دهم و بر می گردیم به اتاق نشیمن ؛ موقع خداحافظی پدر به دکتر می گوید به زودی کارت عروسی میفرستیم خدمتتون ؛ همه می خندند ؛ من نیز قهقهه ی تلخ می زنم ! موقع برگشت به خانه پدر می پرسد داخل اتاق دکتر چه گفت ؟! منّ و من می کنم و می گویم گفت هر وقت درد داشتی طاق باز بخواب یا دوش آب سرد بگیر ! بعد هم سریع بحث را عوض می کنم ! ولی به این فکر می کنم که چرا دکتر گفت شبیه پدر شده ام و آیا رابطه ی کثیف پنهانی ای در میان بوده ؟!


از فردای آن روز ؛ این ماجرا و نسخه ی دکتر را هنگام درد برای همه تعریف می کنم ؛ تمام رفقا استقبال می کنند و می گویند دکتر یه چیزی میدانسته که گفته و زیر لب دعا می کنند که درد بگیرد تا بدون عذاب وجدان و با تایید دکتر کارشان را بکنند ! درد ما که تقریبا خوب شد و مقابل پیشنهاد بی شرمانه ی دکتر مقاومت کردیم ولی دکتر نمی داند با آن جمله اش چه آتشی در دامن جوانان ما انداخت !!!




نتیجه های اخلاقی :


+ لباس تیم ملّی آرژانتین آبی و سفید است !

+ از یک سولاخ دو بار گزیده نشوید ؛ اگر جلوی دکتری گوزیدید ؛ برای همیشه او را فراموش کنید !

+ از بردن والدین دیوانه ی خود به مطب دکتر جدّا جلوگیری فرمایید !

+ اگر درد داشتید ؛ ازدواج نکنید ؛ خودش خوب می شود ؛ مسئولیت عمل به نسخه ی دکتر نیز با خودتان است و این وبلاگ هیچ گونه مسئولیتی بر در قبال عوارض ناشی از آن بر عهده نمی گیرد !

+ در سونوگرافی یاد جوک های کمر به پایین نیفتید !

+ با آلت خود به تفریح بروید ولی با آن تفریح نکنید !

+ وقتی تعطیل کرده اید و کرکره ها را پایین کشیده اید برای خنده ی دیگران ، از پاره ی تن خود در وبلاگتان مایه نگذارید !



+   چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 12:1 بعد از ظهر  نویسنده :  آرش   | 



بعد از ظهر است ؛ هوا دل انگیز است ؛ تی شرت قرمزم را تنم کرده ام ؛ ولی ته ریش های یک هفته مانده تناقض دارد با آن قرمزی ؛ از کلانتری می آیم ؛ مردکی که به کابوس چند ماهه تبدیل شده بود را به بازداشتگاه انداخته ایم ؛ آنجایم درد میکند باز انگار ؛ خوب می شود ولی ! میلاد نشسته و من ایستاده ؛ در مورد آن مردک صحبت می کنیم ؛ ولی هر دو آرامیم ؛ می گوید راستی !؟ و بعد آن چیزی که می دانم ولی نمی گویم را می پرسد ؛ نمی دانم چرا ذوق می کنم و مثل همیشه آنقدر در چشمهایش رفاقت موج می زند که درد دل که نه ؛ حرف دل می زنم ؛ می خندیم ؛ همدیگر را ماچ می کنیم ؛ من بوس از لب دوست میدارم ؛ او امتناع می کند ! می خندیم ! از هم جدا می شویم ؛ چند ساعتی بیکارم ؛ آیا پیاده روی ؟!

باز مثل همیشه حواسم به این است که پاهایم را روی درز موزاییک ها نگذارم ؛ هر سه موزاییک با دو قدم ؛ فکر می کنم ؛ فکر می کنم ؛ فکر می کنم ؛ لذّتی که در بخشش است در انتقام نیست ؟! مشغول می شود فکرم که سنگدل شده ام !؟ نامرد بود ؛ جبر است شاید ؛ نا خودآگاه صورت پدر می آید جلوی چشمم ؛ می خواند "ترحّم بر پلنگ تیز دندان ؛ ستمکاری بُوَد بر گوسفندان" ؛ آرام می شوم ؛ یاد گرگان می افتم و آن گلّه ی گوسفند که از صدایشان چنان قهقهه می زدم که انگار سال ها بوده نخندیدم ؛ چقدر بی دفاع و دوست داشتنیست این گوسفند ! یک کیک و آبمیوه با وسواسی خاله زنک وار میخرم و شروع به خوردن می کنم ؛ موهای فرفری شلخته ام آنقدر جلب توجّه می کند که حوصله ی نگاه کردن مردم و دختران زیبا روی به طرز کیک خوردنم را نمی تابم ؛ اوّلین کوچه را سمت راست میروم ؛ دست در جیب ؛ نگاه دوخته شده به موزاییک ؛ فکر می کنم ؛ به آن جمله ای که وقتی میخواستم باز بخوابم گفت ؛ مثل احمق ها میخندم ؛ هوس آهنگ خالی نازنین ِ مریم محمّد نوری که فرهاد زده است را می کنم و فکر می کنم کاش کنار باغ ملک آباد پیاده روی می کردم ؛ کوچه های سجّاد هم بد نیست ؛ کاش دوربین دستم بود ؛ آدم ها داخل کادر انگار راه می روند ! فکر می کنم به آن چیز هایی که میدانم ولی نمی گویم ؛ نیم ساعتی گذشته و من تازه رسیده ام به جای اوّل ؛ با خودم می گویم اگر انسان هنگام پیاده روی هی به راست بپیچد دور خودش دور می زند ؛ این حماقت های خودم را دوست دارم ؛ دندان هایم را به هم میزنم ؛ خب مهم این هست که خوش گذشت !

این سرباز قد بلند را آنقدر دیده ام این چند روز ؛ همدیگر را که میبینیم هر دو میخندیم ! همچنان راه میروم ؛ این کوچه های سجّاد چه اسم های خوبی دارند ؛ بهار ؛ بزرگمهر ؛ پامچال ؛ یاسمن ؛ نسترن ؛ جای اردیبهشت خالی ! هی فکر می کنم اردیبهشت 83 را ؛ اردیبهشت 86 را ؛ اردیبهشت 88 را ! باید بعضی چیز ها بد به نظرم برسد ؛ امّا انگار همه چیز خوب هست ؛ خوب بوده ؛ غمش نیر انگار خوب است ! نامردم آیا !؟ فقط میدانم آرامم ! هر وقت این پُل سبز را می بینم یاد عکسی میفتم از پیش دانشگاهی که به آن آویزانم ! آیا مدرسه !؟ صد بار میخواستم اتّفاقی در مدرسه باز باشد این ساعت ها ! هنوز این پرمرد ها ، عصر ، جلوی دبیرستان با عربده کشی والیبال بازی می کنند ؛ حالم خوب تر می شود ؛ در دبیرستان باز است ؛ این حیاط چقــــــدر بزرگ است ؛ به این دروازه چقدر گُل زدم من ؛ چقدر گُل خورده ام من ؛ زیاد تغییر نکرده همه چیز ؛ یاد آن ترقّه ای  که داخل مستراح انداختم ! داخل سالن می شوم ؛ هیچ کس نیست ؛ به دنبال کسی میگردم که اجازه بگیرم ؛ کسی نیست ؛ اصلا مال خودم هست ؛ اوّلین کلاس ؛ کلاس ما بود ؛ اسم هر کلاس را اسم یک شهید هم گذاشته اند ؛ وارد کلاس می شوم ؛ یاد آن روز که پایم را گچ گرفته بودم ؛ دیر رسیدم ؛ تا وارد شدم ؛ کلاس از خنده منفجر شد ؛ نوستالوژیک شده ام به شدّت ؛ می روم روی نیمکت خودم می نشینم ؛ می خندم ؛ یاد آن دفعه که آمدم خلّ دماغم را زیر میز بچسبانم ؛ یکی قبل از من هم درست در همان نقطه این کار را کرده بود ؛ چندشم می شود ؛ دستم را ناخودآگاه فشار میدهم ؛ میخندم ؛ آن هایی که ارزش دلتنگ شدن را دارند را هنوز شاید هر روز میبینم ؛ چقدر خوب واقعا که رفاقت ها بوی شاش نگرفته ! چنتاگچ بر میدارم و به آخر کلاس می روم و سعی می کنم از آن ته گچ را داخل آن ماسماسک جلوی تخته بیندازم ؛ خب مشخص است که هنوز هم نمی توانم ! یک کلّه داخل کلاس می آید ؛ با تعجّب می پرسد شما !؟ نیشم باز می شود میگویم یاد قدیم ها کرده ایم ! آبدارچی هست ؛ وارد می شود ؛ از خاطرات قدیم می گوییم و نمی دانم او چرا از من مشتاق تر است ! خیلی ها رفته اند ؛ نیم ساعتی با هم حرف می زنیم ؛ شاید هم کمتر ؛ میروم بیرون ؛ کسی را ندیدم ؛ مهم این هست که خیلی خوش گذشت !

خدایا ؛ در مدرسه ی راهنمایی هم باز هست ! یک معجزه واقعا ! حیاط خالی خالی هست ؛ یک توپ آبی سفید راه راه هم وسط حیاط ؛ دورخیز میکنم و می دوم و شوت میکنم ؛ با اختلاف بسیار زیاد اوت شد !!! چنان خاطره ای سهمگین یادم می آید که تک تک سلّول هایم میخواهند یک کاری کنند میان قهقهه و فریاد و نمی دانم یک چیزی دیگر ؛ ده یازده سال پیش بود ؛ عصر بود ؛ کلاس تیزهوشان بود ؛ کلاس ریاضی ؛ با اینکه زرنگ ترین شاگرد مدرسه بودم و عکسم تا چند سال بعد از رفتنم هنوز روی دیوار سالن بود ؛ ولی این کلاس های تیزهوشان فقط بهانه ای بود برای فوتبال بعدش ! ده یازده سال پیش بود ؛ تیم دوم کلاس سوّم 1 ؛ یعنی تیم ما مسابقه داشت ؛ همه مسخره میکردند ما را ! قدّ هیچ کدام از یک متر و نیم تجاوز نمی کرد غیر از دروازبان ؛ تیم اوّل کلاس راه نداده بودنمان ؛ تیم ب شکیل دادیم ؛ حالا سه تیم مدّعی را برده بودیم و اگر این را هم می بردیم جزو 4 تیم می شدیم ؛ روش کار این بود که سرمان را هم جلوی توپ می گذاشتیم تا گُل نشود ؛ خرکی یا جانانه نمی دانم ؛ ولی دفاع می کردیم ؛ یک دروازبان خوب داشتیم ؛ بازی ها به پنالتی می کشید ؛ نمی دانم چطور ! ولی ما می بردیم ! از آنجایی هم که ایرانی ها طرفدار ضعیف تر ها هستند ناخودآگاه ؛ چنان تشویق می شدیم که در پوست خود نمی گنجیدیم ! سر کلاس تیزهوشان بودم ؛ مسابقه شروع شده بود ؛ اینقدر از پرده نگاه کردم که معلّم دعوایم کرد و مجبور شدم سر جایم بتمرگم ! قلبم می کوبید ؛ فقط صلوات میفرستادم ! گُل خوردیم ! امیدی به گُل زدن ؛ آن هم به قهرمان سال پیش مدرسه نداشتم ؛ ساعت را نگاه کردم ؛ باید دیگر بازی تمام میشد ؛ صلوات هم دیگر نمیفرستادم ؛ چنان صدای جمعیّت ترکید که پریدم لب پنجره و خوشحالی رفیقم را دیدم که نمی دانست از خوشحالی بعد از گُل چه کار کند ؛ مثل ببتو و روماریو دست هایش را مشت کرده بود و تکان میداد !!! معلّم دلش نیامد دعوایم کند ؛ بازی تمام شد ؛ کلاس لعنتی تمام نمی شد ؛ موقع پنالتی ها بود ؛ اینقدر پشت سر هم صدای تشویق می آید که نمی فهمیدم گل می زنیم یا می خوریم ؛ معلّم میگوید خسته نباشید ؛ کیفم را بر میدارم و فقط می دوم ؛ قلبم دارد کنده می شود ؛ دروازبان ما شیرجه می زند ؛ توپ را می گیرد ؛ توپ به تیر دروازه می خورد ؛ عربده می کشند ؛ من را می بینند ؛ با التماس فریاد می کشند ؛ کلّ بازی با یک یار کمتر بازی کرده ایم ؛ کلّ جمعیّت احمق ترین شاگرد اوّل مدرسه را صدا می زنند ؛ " آزادی آزاااااادی " ؛ مطئنّم اگر روز آخر مرگم بپرسند که بهترین لحظه ی زندگی ات چه بوده !؟ لحظه ای شک می کنم بین اینکه لحظه ای که کسی که دوستش دارم را برای اوّلین بار بوسیده ام یا فرض محال یک بی ام دبلیوی 200 میلیونی از بانک برنده شده ام یا روزی که احمدی نژاد از مقعد دار زده شده یا همین لحظه که بچّه ها صدایم می زدند و من مبهوت نگاهشان می کردم ؛ حالی ام کردند که آخرین پنالتی است و اگر گُل بزنم بازی را برده ایم ؛ قهرمان سال پیش را برده ایم ؛ تیم حریف را نگاه می کنم ؛ همگی لباس بارسلونا به تن دارند ؛ بچّه های خودمان را نگاه می کنم ؛ دروازبان زیر پوش سفید به تن دارد ؛ بقیه هم رنگ و وارنگ هستند و کاور زرد به تن دارند ؛ دنیا اسلوموشن می شود ؛ کیف سامسونت را پرت می کنم ؛ شلوار خاکستری دارم با کت سورمه ای ؛ کفش های چرمی با پاشنه ی کوتاه ؛ وسط زمین می ایستم ؛ جوّ مرا گرفته ؛ خدایا ؛ این که بابا هست کنار در ایستاده و منتظرم هست ؛ به دیوار تکیه داده ؛ می خندد ؛ نگاهم می کند ؛ به خدا دنیا اسلوموشن است ؛ وسط زمین مثل روبرتو کارلوس پاهایم را چند بار به زمین می کوبم ؛ تند و تند و کوتاه و کوتاه ؛ می دوم ؛ نزدیک توپ می شوم ؛ آزاااااااادی آزاااااااااادی ؛ چند قدم بلند تر ؛ دروازبان نگاهم می کند ؛ نگاهم را می دزدم ؛ اصلا هدفی ندارم که توپ را کجا بزنم !! یک قدم مانده با توپ ؛ به خدا دنیا اسلوموشن است !!! فقط احساس میکنم پاهایم آنقدر قدرت دارد که میتوانم با شوت دنده های دروازبان را هم بشکنم ؛ قلبم دارد کنده می شود ؛ فقط یک لحظه ؛ صدای گوپ شوتّم هنوز توی گوشم هست ؛ توپ زیر تیر افقی دروازه خورد و گُل !!!!!!! گُـــــــــــــــــل ! به خدا گُل !!!! من دور زمین عربده میکشم و می دوم و کلّ مدرسه پشت سرم می دوند !!!! پدر قهقهه می زند ؛ داور بازی ؛ معلّم ورزشمان هست و راننده ی سرویس من ؛ او را هم جوّ گرفته ؛ مرا بلند کرده روی شانه هایش میخواهد بگذارد !!!! حیاط خالی خالی هست ؛ توپ سفید آبی را دوباره بر میدارم ؛ صدای بچّه ها از ده یازده سال پیش انگار هنوز توی گوشم مانده ؛ پشت سر هم شوت می کنم ؛ همه گُل می شوند ؛ صدایی می آید ؛ سرم را بالا می کنم ؛ نمی شناسمش ؛ انگار مدیر مدسه هست ؛ میگوید بفرمایین ؟ می گویم با خنده یاد خاطرات می کردم ؛ می خندد و می گوید پس کمی آرامتر یاد خاطرات کن !!! می خندم ! دور تر می شوم ؛ یاد این میز پینگ پونگ های سیمانی بدون تور به خیر ؛ چه خنده ای می کردیم لحظه ی خوردن زنگ تفریح و دویدن و همدیگر را گرفتن برای رسیدن زودتر به میز پینگ پونگ !!! پـــــــــــــــــــــوف ؛ واقعا یادش به خیر ؛ از مدرسه بیرون می روم !

فکرم آشفته است ؛ چقدر خاطره دارم من ؛ همچنان پیاده راه می روم ؛ همیشه دوست داشتم داخل این پرنده فروشی را ببینم ؛ وارد می شوم ؛ بوی غذای پرنده ها تنفّس را سخت می کند ؛ یک سبد جوجه طوطی آن کنار هست که روی هم پنج الی یازده پر سبز دارند و جیغ جیغ می کنند با گردن های سیخ ؛ ای پدرسگ ؛ یک سنجاب ؛ چنان دلم برای اتول خان ( کاظم ) ؛ سنجابم و پشتک ها و فندق خوردن هایش تنگ می شود که چند دقیقه با این سنجاب بازی می کنم ؛صحنه ای را میبینم که نا خودآگاه میخندم ؛ جوجه ی یک روزه ؛ از همین احمق های زرد ؛ یاد بچّگی و خونه ی مادرجون می افتم و جوجه ام که مرغ شد و دزدیده شد و من گریه کردم ؛ می پرسم این جوجه ها چند است ؟ مردک دارد در مورد قناری ای صحبت می کند که چند میلیون قیمت دارد ؛ دوباره می پرسم ؛ باز هم جواب نمی دهد ! به سنجاب که گوشه ای خوابیده نگاهی میکنم و بیرون می روم !

همچنان پیاده راه می روم ! آنجایم درد گرفته باز ! خوب می شود ولی ؛ از این خیابان که رد می شوم ؛ یادش می افتم ؛ دو دل می شوم که زنگ بزنم بعد این همه ماه ؟ زنگ می زنم تا حالش را بپرسم ؛ بر نمی دارد ! این روز ها را مرور می کنم در این سال ها !! دستانم حالا در جیبم هست ؛ نحوه ی مورد علاقه ی راه رفتن من هست ؛ دست ها در جیب ؛ نگاه دوخته به موزاییک و گاه گاهی خیره شدن به آدم های رهگذر بدون هدف ! امّا وقتی دستانم در جیبم هست ؛ تی شرتم بالا می رود ؛ نیم رُخ بدنم را که در شیشه های مغازه ها میبینم ؛ احساس می کنم باسنم قوس وسوسه انگیزی پیدا می کند ؛ دستانم را در می آورم و تی شرتم را پایین می آورم ! خیابان فلسطین هستم ؛ یادش به خیر با میلاد ؛ 5 سال پیش ؛ باز هم همین روز ها بود انگار ؛ که چند جواد انگشتشان را تا کتف در مقــ.ــعد میلاد و شاید هم من فرو کردند ! اینقدر برای این خاطره افسانه سرایی کرده ایم و یک کلاغ چل کلاغ شده که خودم هم دقیق یادم نمی آید که واقعیت چه بود ! هر چه بود بعد ها زیاد مسخره کردیم همدیگر را و بقیه زیاد خندیدند ! خدایا چرا ماشین ها تمام نمی شوند ؛ چرا چراغ قرمز نمی شود تا بتوانم از خیابان رد شوم ؟! چرا هیچ کس با فرهنگ نیست مثل من تا منتظر شود ماشین ها بایستند !؟ ایندفه دیگر قهقهه میزنم ؛ چند سال پیش هم همین سوتی را داده بودم ؛ اینجا سه راه است و چراغش چشمک زن ؛ تا صبح هم که بایستم ماشین ها می آیند !!! وقتی فکرم مشغول است ابله با نمکی می شوم !!! سر تکان میدهم افسوس وار برای خودم و از خیابان رد می شوم ! همچنان پیاده راه می روم ؛ ساعتم را نگاه می کنم ؛ دو ساعت و نیم هست که پیاده راه می روم ! زانو هایم ذوق ذوق می کند تقریبا ؛ عضله هایم هم از کوهنوردی جمعه گرفته ؛ خب تا اینجا که آمده ام ؛ برای عینکم هم می روم ؛ وارد مغازه که می شوم ؛ می بینم فروشنده باز موهایش را مدل دار زده ؛ میخندم و می گویم ؛ باز چه خبره !؟ می خندد و می گوید ؛ گذشت اون زمانا که دخترا تیریپ غیرت و مردونگی دوست داشتن ؛ الان سوسول می پسندن و کـ.ونی !!! می خندیم ؛ عینکم را می گیرم ؛ به چشم میزنم ؛ می گویم ؛ این قیافه ی تخمی ما هم با مو ؛ بدون مو ؛ با عینک ؛ بی عینک ؛ هر کاریش بکنی تخمی هست ؛ نگاه می کند و می گوید ؛ نه به خدا ؛ اتفاقا دخترا ازین قیافه ها زیاد دوست دارن !!!! چپ چپ نگاهش می کنم و می گویم ؛ یعنی منم قیافم شبیه کــ.ـونی هاست ؟! قه قه می خندد ! پاهایم درد گرفته ! خداحافظی می کنم و بیرون می روم ! کلاس هم نزدیک است ؛ پیش استادم می روم ؛ خیلی خوب برخورد می کند ؛ خوشحال می شوم ! بیرون می آیم ؛ صورت علی شریعتی وسط جهاد دانشگاهی انگار به من نگاه می کند و می خندد ؛ بیرون می ایم !

سه ساعت شد ؛ تاکسی گزینه ی خوبی هست برای ادامه ؛ اوّلین تاکسی را با همان روش همیشگی نگه میدارم ؛ جـــــانم ؛ هایده ی قدیمی ؛ نوستالوژی محبوب من در تاکسی ها ! جیکّ هیچ کس در نمی آید ؛ فقط هایده می خواند ؛ " نه من تو رو واسه خدا ؛ نه از سر هوس میخوام ؛ عمر دوباره ی منی ؛ تو رو واسه نفس میخوام " آرام آرام سر تکان می دهم و فکر می کنم و فکر می کنم و فکر می کنم و از آن لبخند های ملیح می زنم که شبیه سیب زمینی پخته می شوم ! خواهر و مادر ؛ این کسی که منتظر تاکسی بود و مسیرش را گفت و سوار شد و الان کنار من هست باز همان سرباز قدبلند هست ! هر دو می خندیم ؛ از شکایت کلانتری می پرسد ؛ می گویم خدا رو شکر ؛ به نتیجه رسید ؛ ساکت می شویم و هایده همچنان می خواند ؛ پرنده فروشی را از دور می بینم ؛ وسوسه می شوم ؛ پیاده می شوم ؛ از سرباز خداحافظی می کنم ! فکر نمی کنم دیگر ؛ به پرنده فروشی می روم ؛ می گویم دو تا جوجه ی سرحال به من بده ؛ می دهد ؛ داخل پاکت می گذارد ؛ بیرون که می آیم ؛ صدای جیک جیک پیاده رو را پر کرده ؛ سوار تاکسی که نمی شود با این وضع شد ؛ یاد وقتی می افتم که از کلاس دف می آمدم و صدای زنجیر های دف داخل تاکسی ؛ نگاه بقیه را جلب می کرد و بعضی ها می پرسیدند صدای چیست ؟ می گفتم دف ! متعجّب تر می شدند ؛ می گفتم دایره دیدی !؟ اینم تو همون مایه هاست !!! و یاد مادر گرامی که همیشه هنرمندی های مرا در نطفه کور می کند ؛ و آرزو به دل ماندیم که یک بار به این ساز عرفانی ما بگوید دف و نگوید دایره !!! جوجه ها به شدّت جیک جیک می کنند ؛ تاکسی دربست می گیرم ؛ بنیامین قدیمی گذاشته ؛ خب دلنشین است ؛ چند باری نگاهم می کند راننده ؛ می گویم جوجه هست ؛ بعد اضافه می کنم برای بچّه ی خواهرم خریده ام !!! بعد با خودم فکر می کنم خواهر نداشته ام ؛ بچه دار هم شد !! بعد یاد یاشار و بقیه ی دوستان می افتم و فحش های آبدارشان به خواهرم ! و البتّه عمّه ام ! صدای بنیامین و جوجه ها ریمیکس خوبی هست برای سکوت ... ! راننده فقط هر از چند گاهی نفس عمیق می کشد ! به سر کوچه می رسیم ؛ پانصد تومان جوجه خریدم ؛ دو هزار و پونصد خرج تاکسی دربست شد برای رساندشان به خانه !!! نم نم باران شروع می کند ؛ از کوچه ی پشتی می روم تا مسیر طولانی تر شود ؛ چقدر خوب که امسال اینقدر باران می بارد ؛ به فکر های امروزم فکر می کنم ؛ چقدر همه چیز خوب است ؛ چقدر همه ی خاطره ها خوب هستند ؛ چقدر اردیبهشت خوب است ؛ چند روز دیگر تولّدم هست ؛ به هدیه ی تولّدم از طرف خدا فکر می کنم ؛ احساسی می شوم ؛ بالا را نگاه می کنم ؛ باران توی صورتم می زند ، آسمان تاریک تاریک است ؛ امّا حضور خدا به روشنی پیداست ! کلید می اندازم و در خانه را باز می کنم ؛ صدای جیک جیک جوجه ها آرام تر شده ؛ صدای خنده ی پدر و مادر می آید ؛ شب است ؛ هوا دل انگیز است .... !




پی نوشت :

+ تولّدم روز یازده اردیبهشت بود ! پس این متن هم طبیعتا زیاد جدید نیست ! امّا تبریک بگویید هنوز مزّه دارد !

+ یکی از جوجه ها مُرد ؛ امّا آن بالایی ؛ عکس جوجه ی خودمان است !

+ دلمان تنگ شده بود برای بلند نوشتن و یاوه گویی کردن ؛ بر ما خُرده مگیرید !

+ با اردیبهشت اردیبهشت کردن ؛ دهانمان را شیرین می کنیم ! ( گندش را در آورده ام )


+   چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:12 قبل از ظهر  نویسنده :  آرش   | 


همچنان اردیبهشت دلبری می کند و ابر ها اشک شوق می ریزند و پروردگار فقط جام مِی تعارف می کند و

از خون دل خبری نیست ؛ در هر صورت ؛ سر ساقی سلامت ... !



+   پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:36 بعد از ظهر  نویسنده :  آرش  



دارم فوتبالیست ها نگاه می کنم ؛ چند نفر واستادن به واکی بایاشی پنالتی بزنن ؛ واکی تو دلش میگه ؛ خیال کردن ؛ " ترتیب همشون رو میدم "


با خودم فکر میکنم این ترتیبشون رو میدم ایهام داشت یا فقط یه معنی میداد ؟! حالا سوباسا یه چیزی ؛ خداییش آدم از شتر لب بگیره ؛ ولی ایشی زاکی ...



+   پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:20 قبل از ظهر  نویسنده :  آرش   | 


عالی ترین مرحله ی دوستی ؛ بین دو پسر هنگامی است که ، به درجه ای از رفاقت برسند که بتوانند آلت های تناسلی خویش را به یکدیگر نشان بدهند و در مورد اینکه " مال من گنده تره " کل کل نکنند !


Based on a True Story



+   دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 4:26 بعد از ظهر  نویسنده :  آرش   | 


اینباکس موبایل های سونی اریکسون ؛ از این مُدل گوشت کوبی هاش که من دارم ؛ پر میشه کثافت ! زمانی که نوکیا داشتم یکی از لذّت بخش ترین تفریحاتم گوش کردن آهنگ بود در کنار خوندن اس ام اس های قدیمی ! حالا مجبورم پاک کنم اس ام اس هایی که میاد رو ؛ فقط اونایی رو نگه میدارم که واقعا برام خاطره انگیز هستن ؛ چند شب پیش ناچار شدم برای نگه داشتن یک اس ام اس ؛ یکی از قدیمی ها رو پاک کنم ؛ یه اس ام اس از دو سال پیش رو پاک کردم که حالا هیچ معنی و خاطره ای برام نداشت ؛ حتّی نمی تونستم حسّ اون موقع رو برای خودم یادآوری کنم ! دارم با خودم فکر می کنم این اس ام اس چند شب پیش تا چند وقت خاطره انگیز باقی میمونه !

اردیبهشت یک دختر است که پشت دیوار است همیشه برای من ؛ ولی با سایه اش نیز دلبری می کند ! آقای خدا به این ضعیفه با زبان خوش بگو که آخرین ضربه را محکم تر بزند ! حبل المتین گیست ؛ جمعا به تو آویزیم ! باور کن !



+   یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 2:17 بعد از ظهر  نویسنده :  آرش   |