
حکایتی است شنیدنی که ملّا نصرالدّین را پرسیدند روزگار چگونه میگذرانی ؟!! پاسخ بداد ؛ دیناری می گیرم و سگ اخته می کنم ؛ امّا ۱۰ دینار می دهم تا به حمّام بروم و غسل کنم !
حالا حکایت ما ایرانی هاست ؛ ما ملّت جان بر کف ؛ که یک روز رییس جمهور منتخب و مردمی ؛ پشت تریبونی در افشانی می کند که بالای سرش نام خلیج عربی چشم ها را می آزارد ؛ حالا هم رگ غیرتمان بالا زده می خواهیم یک میلیون امضاء جمع کنیم تا گوگل را وادار کنیم که دوباره خلیج همیشه فارسمان را به ما برگرداند ! چه کنیم که خود کرده را تدبیر نیست ! اگر فکر می کنید حکایت ما حکایت آن دیوانه ایست که سنگی در چاهی می اندازد که ده ها عاقل نمی توانند آن را بیرون بیاورند ؛ سخت در اشتباهید ؛ گاهی اوقات اینجا مجمع دیوانگان است و هر کسی به بزرگی جهالت خویش سنگی به چاه می اندازد ! یکی خُرده سنگی می اندازد و چراغ قرمز را رد می کند ؛ آن یکی هم به اسم عدالت ؛ شهاب سنگی بر فرق سرمان می کوبد که برق از جای جایمان می پرد ؛ باور کنید خدا هیچ ملّتی را به نا حق خوار و خفیف نمی کند و هیچ مملکتی را هم بی دلیل عزّت نمی بخشد که از ماست که بر ماست !
شاه شهید ؛ ناصرالدّین شاه چه خوب می گفت که همه چیزمان به همه چیزمان می آید ؛ باور کنید ؛ درست است که لبهایمان دوخته است و نسل هایمان سوخته است و روانمان سُپوخته ؛ ولی با عرض شرمندگی باید گفت که با حلوا حلوا کردن شیرین کام نمی شویم ،؛،
اعتراف می کنم ؛ ماست ما ترشه !
پی نوشت : یک امضا فقط چند ثانیه طول میکشه ! لطف می کنی ؟!



